از آغاز صبح همین گوشه و اطراف دور می زد و می آمد روی بلندی های درخت انجیر کوچک اندامِ حیاط خانه امان می نشست، یا که روی حلب های دیوار خانه قدیمی می نشست و چند تا کِچ کِچ می کرد بعد پر می زد و می رفت و دور دیگری می زد و دوباره بر می گشت. اول اول ها اعتنایی بهش نداشتم و قضیه برایم جدی نبود. نمی دانم بار چندم بود. می دیدم بی پدر می رود و یک دوری همین اطراف می زند و دوباره برمی گردد. میان همین باغچه، جایی می نشیند و می خواند: کِچ کِچ …
هر چه سر و صدا می کردم اصلا جدی نمی گرفت، دور می زد و دوباره برمی گشت. یواش یواش واهمه یی ریخت به دل و جانم. هر چه از کتاب خوانده بودم از یادم رفت. کتاب را بستم ، رفتم به حیاط خانه، چند تا سنگ پیدا کردم و آمدم دوباره به ایوان خانه و آنها را گذاشتم کنارم. تا می آمد می نشست، هنوز دهان باز نکرده یکی از سنگها را به سویش پرتاب می کردم. بر می خاست و می رفت همین دور و اطراف، یک پیچ و تابی می خورد و برمی گشت.
نه … اهل دست کشیدن نبود. داشت شوم می شد و شومی اش را به دل و جان من می انداخت. اول گمان می کردم قرار است مهمان بیاید. معمولا اگر قرار است مهمان بیاید، اول صبح می آمد، جایی می نشست و چند بار کِچ کِچ می کرد و بعد راه خود را می گرفت و می رفت. بندرت دوباره پیدایش می شد، نه دیگر اینگونه!! تازه نه موی سرم تک شده بود، و نه پلک چشمانم لرزیده بود و نه لنگه کفشی جفت شده بود. نمی دانم بی پدر چه قصدی داشت؟
بطور جدی مرا مشغول خود کرده بود. هیچ چیزی حالیم نمی شد. پژواک صدایش مغزم را آشفته کرده بود.
آفتاب نیزه های زردش را همه جا کاشته بود. آواز خروسان خاموش شده بود. جسته گریخته از دور و نزدیک صدای سرفه و نعره گاو می آمد. تک و توک هم پچ پچ آدم ها.
داشت دیرم می شد، می ترسیدم راه بیفتم و به دنبالم بیاید. بعد یک کنجی مرا گیر بیندازد و به چشمانم نوک بزند. یا که روی شانه هایم بنشیندو بالهایش را هیچ تکان ندهد، یا که همین طوری کِچ کِچ کند و به کوهها طنین بیندازد.
نمی دانم صاحب مرده چه دیده بود که از آغاز صبح سکوت محله را برید و تمام محوطه خانه را با صدایش احاطه کرده بود. داشت دیرم می شد.
اولین دیدگاه را شما بنویسید