تاریخ چاف از جایی آغاز میشود که زمین و آب در هم میآمیزند، جایی که مرز میان خشکی و دریا را نیهای بلند و در هم تنیده تعیین میکنند، نه نقشههای کاغذی. آبکنار، شبهجزیرهای فرو رفته در دل تالاب بزرگ انزلی. اگر پرندهای بودید و در اواخر دوران قاجار بر فراز این منطقه پرواز میکردید، جز لکههایی سبز از جنگلهای انبوه و پهنههایی نقرهای از آبهای راکد چیزی نمیدیدید. آبکنار، نگین سبز تالاب، در آن روزگار نه تنها یک مکان جغرافیایی، بلکه یک پناهگاه بود. پناهگاهی برای مردمان سختکوش، برای ماهیگیران خسته، و برای کسانی که از جور زمانه به دل نیزارها پناه آورده بودند.
تاریخ آبکنار، تاریخ جنگ مداوم با طبیعت بود. مردمان این دیار نیاموخته بودند که با زمین بجنگند، بلکه آموخته بودند چگونه با آب زندگی کنند. خانهها در اینجا بر پایه چوب و گِل بنا میشد، با سقفهایی شیبدار از کلوش (ساقههای برنج) که بوی دود و رطوبت همیشگی شمال را در تار و پود خود داشت. صبحها در آبکنار با طلوع خورشید آغاز نمیشد، بلکه با کنار رفتن پردهای ضخیم از مه خاکستری شروع میشد که از دل تالاب برمیخاست و تمام روستا را در آغوش میگرفت. صدای غالب در این دیار، صدای برخورد پارو بر آب بود و آواز حواصیلها و غازهای وحشی که از سیبری دوردست مهمان این سفرهی گسترده شده بودند.
در این گوشه از گیلان، زندگی ضربآهنگ کُند اما قدرتمندی داشت. مردان پیش از آنکه آفتاب رنگ طلاییاش را بر نیزارها بپاشد، سوار بر قایقهای باریک خود (لوتکا) میشدند و دل به تالاب میزدند. تالاب برای آنها همه چیز بود، مادر بود، روزیدهنده بود و گاهی هم گوری سرد و بیرحم. اما آبکنار فقط محدود به ماهیگیری نبود. زمینهای حاصلخیز اطراف که از عقبنشینی آب در تابستانها پدیدار میشد، بستر کشت برنج و صیفیجات بود. با این حال، آنچه آبکنار را از سایر نقاط گیلان متمایز میکرد، موقعیت استراتژیک و انزوای خاص آن بود. این انزوا باعث شده بود مردمی جسور، مستقل و با فرهنگی آمیخته از بومیان گیلک و مهاجرانی که از راههای آبی به آنجا رسیده بودند، شکل بگیرد.
در میان این جمعیت، داستان ما حول محور خانوادهای میگردد که ریشههایشان همچون درختان توسکا در آب و خاک دو سرزمین متفاوت دوانده شده بود. خانهای کوچک اما استوار در حاشیه غربی آبکنار، جایی که دید مستقیمی به پهنهی وسیع تالاب داشت، محل زندگی مردی به نام «یوسف» و همسرش «طلعت» بود.
یوسف یک ماهیگیر معمولی نبود. اگرچه سالها بود که مانند دیگر مردان آبکنار جامه میپوشید و به زبان گیلکی با لهجهای شیرین صحبت میکرد، اما چهرهاش رازی را برملا میکرد که نمیشد پنهانش کرد. گونههای برجسته، چشمان کشیده و نافذ که گویی افقهای دوردست دشتهای آسیای میانه را میجست و استخوانبندی درشت و ورزیدهاش، همه گواهی میدادند که خون دیگری در رگهای او جاری است.
یوسف فرزند مردی قزاق بود که سالها پیش، سوار بر اسبهای بادپا و سپس سوار بر کشتیهای تجاری، از آن سوی دریای خزر، از سرزمینهای سرد و خشک قزاقستان به سواحل جنوبی کاسپین آمده بود. پدر یوسف نه برای تجارت صلحآمیز، که طبق سنت اجدادیاش، مردی غارتگر بود. «چاپماق» در زبان ترکی قزاقی واژهای بود سنگین و سهمگین به معنای تاختن، غارت کردن و با سرعت و شدت عمل کردن. در زبان ترکی قزاقی به کسی که اموال دیگران را چپاول و غارت می کرد «چاپغین» می گفتند. اما سرنوشت، آن جنگجوی قزاق را در دام عشق زنی گیلانی گرفتار کرد و شمشیر غارتش را به داس درو و تور ماهیگیری بدل ساخت.
یوسف، حاصل این پیوند بود. او یک دورگه بود، آمیزهای از آرامش سبز گیلان و خروش وحشی استپهای قزاقستان. او از پدرش قدرت بدنی حیرتانگیز و مهارت در سواری و تیراندازی را به ارث برده بود و از مادرش، صبر، حوصله و عشق به زمین را. اما واژهی «چاپماق» به معنای غارت و چپاول کردن ، همچون میراثی نامرئی در ناخودآگاهِ یوسف حک شده بود. اگرچه او هرگز دست به غارت نزده بود و مردی آبرومند در آبکنار محسوب میشد، اما هرگاه که طوفان دریا را متلاطم میکرد، برقی در چشمان یوسف میدرخشید که همسایگان را به یاد افسانههای قدیمی سواران شمالی میانداخت.
یوسف در آبکنار به مهارتش در شکار معروف بود. وقتی که زمستان سخت میشد و تالاب یخ میبست و دیگران در خانهها کَز میکردند، یوسف تفنگ سرپُر قدیمیاش را برمیداشت، پوستینی ضخیم به تن میکرد و به دل یخزدهی مرداب میزد. او همیشه با دست پُر برمیگشت ، با اردکهای سرسبز، خوتکا و گاهی قوهای وحشی. مردم ده او را احترام میکردند، اما فاصلهای نامحسوس نیز با او حفظ میکردند. گویی حس میکردند که در درون این مرد آرام، آتشفشانی خاموش نهفته است.
در مقابل سرسختی و مرموزی یوسف، «طلعت» قرار داشت. زنی از تبار اصیل گیلک، با موهایی به سیاهی شبهای بدون ماه جنگل و چشمانی که رنگ زیتونهای رسیده را داشت. طلعت دختر یکی از برنجکاران سرشناس آبکنار بود. زیبایی او در جوانی زبانزد خاص و عام بود، اما آنچه یوسف را شیفتهی او کرد، نه زیبایی چهره، که صلابت روحش بود. طلعت زنی بود که میتوانست پا به پای مردان در شالیزارها (بیجار) کار کند، در حالی که آوازهای غمگین و عاشقانهی گیلکی را زمزمه میکرد.
ازدواج یوسف و طلعت، پیوند کوه و دریا بود. خانوادهی طلعت ابتدا با این وصلت مخالف بودند. آنها یوسف را «غریبه» میخواندند، کسی که ریشهی مشخصی در خاک آبکنار نداشت و پدرش یک قزاق مهاجر بود. اما طلعت با همان سرسختی زنان شمالی، در برابر مخالفتها ایستاد. او در چشمان یوسف چیزی دیده بود که دیگران نمیدیدند : وفاداری یک گرگ به جفتش.
اکنون، پس از گذشت چند سال از زندگی مشترکشان، خانهی آنها گرم و پر از امید بود، اما جای خالی یک فرزند همچنان حس میشد. طلعت بارها باردار شده بود، اما گویی نفرینی شوم بر سر زنان آبکنار سایه افکنده بود، تبهای حصبه و مالاریا که از دل باتلاق برمیخاستند، بسیاری از کودکان را پیش از تولد یا در نوزادی میربودند. اما این بار فرق میکرد. طلعت این بار حسی متفاوت داشت. شکمش بالا آمده بود و حرکات جنین را چنان با قدرت حس میکرد که گاهی از شدت ضربههای او از خواب بیدار میشد.
یوسف همیشه با لبخندی محو به شکم برآمدهی طلعت نگاه میکرد و میگفت: «این پسر است طلعت، پسری که خون پدرانم در رگهایش میجوشد. میبینم که چطور لگد میزند؟ او برای آرام نشستن به دنیا نمیآید.»
فصل پاییز به نیمه رسیده بود و آبکنار خود را برای زمستان آماده میکرد. برگهای درختان توسکا و بید زرد و نارنجی شده بودند و سطح آب تالاب پوشیده از برگهای پلاسیدهی نیلوفر آبی بود. طلعت در ماه نهم بارداری بود. سنگینی حمل، راه رفتن را برایش دشوار کرده بود، اما او همچنان دست از کار نمیکشید. او معتقد بود که کار کردن باعث میشود زایمان راحتتری داشته باشد. او تورهای ماهیگیری یوسف را رفو میکرد، برنجها را پاک میکرد و برای ذخیرهی زمستان، ترشی و رب انار فراهم میدید.
یک روز عصر، آسمان آبکنار رنگی عجیب به خود گرفت. ابرهایی سیاه و متراکم، همچون لشکری از دیوان، از سمت دریا (شمال) به سوی خشکی هجوم آوردند. باد «گیلهوا» جای خود را به باد سرد و تند «خزری» داد. پرندگان با جیغ و داد به سوی پناهگاههای خود در میان نیها میگریختند. موجهای تالاب که معمولاً آرام بودند، اکنون کفآلود و خشمگین بر کنارههای گِلی میکوبیدند.
یوسف که برای جمعآوری تورها به وسط تالاب رفته بود، با دیدن تغییر هوا، به سرعت پارو زد تا به خانه برگردد. او میدانست که این طوفان، یک طوفان معمولی نیست. این طوفانها در گیلان خبر از اتفاقات بزرگ میدادند. وقتی قایقش را به اسکلهی چوبی کوچک نزدیک خانه بست و با سبدی از ماهی کپور به سمت خانه دوید، اولین قطرات درشت باران بر سر و رویش فرود آمدند.
درون خانه، طلعت کنار اجاق نشسته بود و از درد به خود میپیچید. چهرهاش رنگپریده بود و دانههای عرق بر پیشانیاش نشسته بود.
یوسف با نگرانی پرسید: «وقتش رسیده؟»
طلعت با صدایی لرزان اما محکم پاسخ داد: «گمان کنم. این طوفان… انگار منتظر آمدن اوست.»
یوسف میدانست که نباید وقت را تلف کند. «ماما خاور» در آن سوی ده زندگی میکرد. رفتن به دنبال او در این طوفان خطرناک بود، اما یوسف چارهای نداشت. او دوباره پوستینش را پوشید، فانوسی نفتی را برداشت و در حالی که باد در چوبی خانه را به شدت میکوبید، به دل تاریکی و طوفان زد.
مسیر خانه تا کلبهی ماما خاور، در حالت عادی بیست دقیقه پیادهروی بود، اما در آن شب دوزخی، هر قدم مبارزهای بود با باد و گِل. زمین آبکنار که در حالت عادی هم مرطوب بود، اکنون به باتلاقی لغزنده تبدیل شده بود. یوسف چندین بار لغزید و فانوسش خاموش شد، اما برق آذرخش که آسمان را میشکافت، راه را به او نشان میداد. او در دلش دعا میکرد، دعاهایی که ترکیبی از آیات قرآن و زمزمههای اجدادیاش به زبان قزاقی بود. او از خدای آسمان و زمین میخواست که طلعت و فرزندش را حفظ کند.
وقتی بالاخره با ماما خاور پیر و چروکیده، که بقچهی گیاهان داروییاش را محکم زیر چادر خیسش گرفته بود، به خانه برگشتند، صدای نالههای طلعت با صدای زوزهی باد درآمیخته بود. سقف خانه چکه میکرد و یوسف مجبور شد دیگها و کاسههای مسی را زیر چکهها بگذارد. صدای دنگدنگِ برخورد قطرات آب با ظروف مسی، تنها صدا در آن شب پرهراس شده بود.
ماما خاور با دیدن وضعیت طلعت، چهرهاش درهم رفت. او با صدای خش داری گفت : «بچه چرخیده،کار سختی در پیش داریم یوسف. آب گرم آماده کن و دعا کن. فقط دعا کن.»
ساعتها گذشت. شب به نیمه رسید اما طوفان آرام نگرفت. گویی آسمان میخواست سقف آسمان آبکنار را بشکافد. یوسف در ایوان کوچک خانه راه میرفت و سیگار میپیچید و دود میکرد. هر فریادی که از طلعت برمیخاست، بند دل او را پاره میکرد. او به یاد پدرش افتاد، به یاد داستانهایی که از تولد خودش در یک کاروان در حال حرکت شنیده بود. آیا سرنوشت پسرش هم اینگونه رقم خورده بود؟ در سختی و آشوب؟
نزدیک سحر، زمانی که باد اندکی از خشم خود کاسته بود، ناگهان صدای گریهای بلند و رسا سکوت نسبیِ خانه را شکست. صدایی که شباهتی به نالهی نوزادان ضعیف و بیمار نداشت . صدایی بود شبیه به زوزهی یک توله گرگ تازه متولد شده، پر از حیات و طلب زندگی.
یوسف در را گشود و به اتاق دوید. بوی خون و اسپند فضا را پر کرده بود. طلعت، خسته و عرقکرده، اما با لبخندی بیرمق بر لب، به موجود کوچکی که در پارچهای سفید پیچیده شده بود نگاه میکرد. ماما خاور در حالی که دستانش خونی بود، لبخندی زد و گفت: «مژدگانی بده یوسف! پسری داری به سلامت شیر و به زیبایی ماه.»
یوسف جلو رفت و فرزندش را در آغوش گرفت. نوزاد چشمانش را باز کرد. چشمانی که در نور کمسوی فانوس، رنگی عجیب داشتند؛ نه کاملاً سیاه مثل مادر، و نه کاملاً روشن مثل پدر. چشمانی میشی و نافذ که انگار هزار سال تجربه در آنها نهفته بود.
صبح روز بعد، طوفان کاملاً فروکش کرده بود. آسمان آبکنار آبی شفاف و شُسته شده بود و خورشید با درخششی دوچندان بر تالاب میتابید. همسایهها که خبر تولد فرزند یوسف و طلعت را شنیده بودند، با سینیهای شیرینی محلی و تخممرغهای رنگی به دیدنشان آمدند. رسم بر این بود که نام نوزاد را بزرگ خاندان یا ملای محل انتخاب کند، اما یوسف تصمیمش را از قبل گرفته بود.
او در حالی که پسرش را رو به خورشید گرفته بود، خطاب به جمع گفت: «نام او عیسی خواهد بود.»
همهمهای در میان جمع افتاد. نام عیسی در میان مسلمانان محترم بود، اما در آن منطقه کمتر رواج داشت.
یوسف ادامه داد: «عیسی، یعنی روحالله، یعنی دَمِ زندگی. این پسر در شبی به دنیا آمد که مرگ بر در و دیوار میکوبید، اما او با نفس خود زندگی را به خانهی ما آورد. او عیسی است، زنده کننده.»
اما در ذهن یوسف، دلیل دیگری نیز برای این نامگذاری وجود داشت. او میدانست که عیسی پیامبری بود که همواره در سفر بود، پیامبری که خانهای ثابت نداشت. یوسف حس میکرد که سرنوشت پسرش با یک جا ماندن سازگار نخواهد بود. او حس میکرد که این پسر، روزی از آبکنار خواهد رفت و دنیایی جدید برای خود خواهد ساخت.
روزها و ماهها گذشت و عیسی رشد میکرد. او کودکی معمولی نبود. در حالی که همسالانش با قورباغههای کنار مرداب بازی میکردند، عیسی ساعتها به افق خیره میشد. هنوز پنج سالش نشده بود که یوسف او را با خود به ماهیگیری میبرد. عیسی ترسی از آب نداشت. گویی زبان تالاب را میفهمید. او میدانست کجا دام پهن کند و کجا قلاب بیندازد.
اما چیزی که بیشتر از همه یوسف را شگفتزده و گاهی نگران میکرد، خوی تند و جسارت عیسی بود. وقتی بچههای دیگر در بازیهای کودکانه با هم گلاویز میشدند، عیسی نه تنها عقب نمینشست، بلکه با چنان مهارتی حریف را خاک میکرد که انگار فنون کشتی گیلهمردی و کشتی باستانی قزاقی را در خون خود داشت.
طلعت گاهی نگران میشد و میگفت: «یوسف، این بچه آرام و قرار ندارد. نگاهش کن، وقتی به لوتکا (قایق) سوار میشود، انگار میخواهد تمام تالاب را فتح کند. میترسم این جسارت کار دستش بدهد.»
یوسف اما میخندید و میگفت: «خون “چاپماق”__ غارتگری__ در رگهای اوست طلعت. او غارتگر نیست، اما گیرنده است. او حقش را از دنیا خواهد گرفت. آبکنار برای او کوچک است. این تالاب برای شنای این نهنگ کوچک است.»
یوسف گهگاه برای عیسی از سرزمین پدریاش میگفت. از دشتهای وسیعی که انتهایش دیده نمیشد، از اسبهای وحشی. او برای عیسی توضیح میداد که واژه چاپماق فقط به معنی دزدی و غارت نیست، بلکه به معنی «شبیخون زدن به سرنوشت» است؛ یعنی ننشستن و منتظر تقدیر نماندن، بلکه بر اسب اراده سوار شدن و تاختن به سوی هدف.
عیسی این داستانها را با ولع میشنید. در ذهنِ کوچک او، تصویری شکل میگرفت؛ تصویری از سرزمینی که باید خودش آن را میساخت. سرزمینی که مثل آبکنار محدود به آب و نی نباشد، سرزمینی که در آن بتوان تاخت و فرمانروایی کرد.
زمانی که عیسی به ده سالگی رسید، آبکنار دچار تغییرات ناخوشایندی شده بود. خانهای محلی فشار مالیات را بر ماهیگیران و کشاورزان بیشتر کرده بودند. سهم اربابی از محصول برنج و صید ماهی آنقدر زیاد شده بود که سفرههای مردم روز به روز کوچکتر میشد. یوسف، که مردی آزاده بود، نمیتوانست این زورگویی را تحمل کند. او بارها با مباشر خان درگیر شده بود و نامش در لیست سیاه اربابان قرار گرفته بود.
از سوی دیگر، جمعیتِ آبکنار زیاد شده بود و منابع تالاب محدود. صید کم شده بود و رقابت بر سر چراگاههای خشک برای دامها بالا گرفته بود. زمزمههای مهاجرت در بین برخی از خانوادهها شنیده میشد. برخی به سمت انزلی و رشت میرفتند تا کارگری کنند، اما یوسف مرد شهرنشینی و کارگری برای دیگران نبود.
یک شب، وقتی یوسف و عیسی کنار آتش نشسته بودند و تورها را تعمیر میکردند، یوسف رو به پسرش کرد و گفت: «عیسی، به صدای آب گوش کن. چه میگوید؟»
عیسی لحظهای سکوت کرد و گفت: «میگوید برو… میگوید جاری باش.»
یوسف لبخندی تلخ زد و دستی بر سر پسرش که موهایش مثل یال اسب زبر و پرپشت بود کشید. «درست است پسرم. آب اگر بماند، میگندد. ما هم اگر بمانیم، زیر پای این خانها له میشویم. خون تو خون ماندن نیست.»
عیسی پرسید: «کجا برویم آقاجان؟»
یوسف به سمت شرق اشاره کرد، به سمتی که کوههای لاهیجان و لنگرود در دوردست دیده میشدند. «آنجا… شنیدهام سرزمینهایی است بکر و دستنخورده. جلگههایی نزدیک به دریا که هنوز اربابی ندارند و منتظر مردانی هستند که رامشان کنند. جایی که زمینش سفت است و میتوان بر آن تاخت.»
در چشمان عیسی، همان برقی درخشید که سالها پیش در چشمان پدربزرگ قزاقش میدرخشید هنگام حملههای برقآسا. شاید وقت آن رسیده بود که آنها به سرنوشت خود شبیخون بزنند. شاید آن سرزمین موعود، جایی بود که او میتوانست پادشاهی کوچک خود را بنا کند. جایی که بعدها به نام همین خصلت جسورانه، «چاپ» و بعدها «چاف» نامیده شد.
اما این هجرت آسان نبود. رها کردن خانهی پدری، خاطرات مادر، و امنیت نسبی تالاب، تصمیمی بزرگ بود. فصل کودکی عیسی در آبکنار رو به پایان بود و فصل جدیدی از مبارزه، سفر و ساختن در پیش بود. عیسی ده ساله، در آن شب تصمیم گرفت که دیگر یک پسربچهی ماهیگیر نباشد. او میخواست پیشرو باشد، میخواست کسی باشد که راه را باز میکند. (پایان قسمت اول)
نوشته : الف چافی
اولین دیدگاه را شما بنویسید