یاد باد آن روزگاران، یاد باد… زمستانهای چاف، تنها گذر فصلها نبود؛ بلکه فصلی از کتاب زندگی بود که با مرکب سفید برف و گرمای بخاری های هیزمی نوشته میشد. آن روزها، زمستانها عطر و طعم دیگری داشتند، گویی زمان کندتر میگذشت و دلها به هم نزدیکتر بود.
زمستانهای قدیم چاف، با هیبتی باشکوه میآمد. آسمان که ابرهای سربیاش را روی سقف خانههای گلی و شیروانیهای حلبپوش پهن میکرد، همه میدانستند که مهمانی بزرگ ننه سرما آغاز شده است. برف، نه آنگونه که امروز میبارد، بلکه آرام، پیوسته و با وقار بر زمین مینشست. صبح که چشم باز میکردیم، دنیا یکسره سفید بود. درختان صنوبر و توت که در حاشیه مزارع و جادهها صف کشیده بودند، جامههایی از حریر سفید بر تن داشتند و سکوتی عمیق و مرموز، تمام روستا را در آغوش می گرفت. این سکوت، تنها با صدای سوختن هیزم در بخاریهای هیزمی یا صدای دوردست سگی که به غریبهای پارس میکرد، میشکست.
بخار نفسهایمان در هوای سرد صبحگاهی، اولین همبازی کودکیهایمان بود. اما لذت واقعی زمستان، در همان ایوانهای چوبی و نردهدار خانهها نهفته بود؛ جایی که مرز میان گرمای امن خانه و سرمای گزنده بیرون بود. همانجا که ماجراجوییهای کوچک اما فراموشنشدنی ما رقم میخورد.
در میان تمام بازیها و سرگرمیهای زمستانی، یک نام بیش از همه در خاطرم میدرخشد: “کاتپا” . این وسیله، شاهکار مهندسی ساده روستایی بود. کاتپا، ترکیبی از چوب نازک منعطف (معمولاً از شاخههای درخت انار یا بید) و توری دستباف بود. بزرگترها با حوصله چوب را خم میکردند تا شکلی نیمدایره بگیرد و تور را با ظرافت به آن متصل میکردند.
مکانیسم عمل کاتپا، تمرینی برای صبر و سرعت عمل بود. یک تکه چوب کوچک به عنوان پایه نگهدارنده (تکیهگاه) زیر لبه جلویی کاتپا قرار میگرفت و طنابی بلند و محکم به این پایه وصل میشد. این طناب، مثل رگ حیات شکار، از حیاط میگذشت و انتهای آن دقیقاً به دستهای کوچک و مشتاق ما در ایوان خانه میرسید.
صحنه را تصور کنید: برف همهجا را پوشانده و غذا برای پرندگان کمیاب شده است. ما زمین زیر کاتپا را از برف پاک میکردیم تا خاک سیاه نمایان شود و مشتی دانه، گندم یا خرده نان را به عنوان طعمه در آنجا میریختیم. سپس، مثل شکارچیانی ماهر، روی حصیر یا زیلوی پهن شده در ایوان دراز میکشیدیم. پتوهای ضخیم را روی دوشمان میانداختیم و تنها چشمهایمان از لای نردههای ایوان بیرون را میپایید.
سرما صورتهایمان را سرخ میکرد، اما هیجان، خون را در رگهایمان گرم نگه میداشت. سکوت میکردیم، حتی نفس کشیدنمان را کنترل میکردیم تا مبادا صدایمان مهمانان کوچک را فراری دهد. و بعد، انتظار آغاز میشد. انتظاری که گاهی طولانی بود، اما هرگز خستهکننده نمیشد.
پرندگان، گرسنه و سرمازده، یکییکی پیدایشان میشد. ابتدا محتاط و ترسان، روی شاخههای درخت پرتغال یا انجیر حیاط مینشستند و با چشمان تیزبینشان زمین را رصد میکردند.
۱. گنجشکها (میلجه): شلوغترین و بیباکترینها بودند. دستهجمعی میآمدند و با سروصدا مشغول خوردن میشدند. شکار آنها شاید افتخار بزرگی نبود، اما شروع خوبی برای گرم شدن بازی بود.
۲. سینه سرخ: آه از زیبایی سینه سرخ! وقتی روی سفیدی برف مینشست، انگار قطره خونی گرم بر زمین چکیده بود. با آن سینه نارنجی متمایل به قرمز و حرکات ظریفش، دلربایی میکرد. شکارش دشوارتر بود، چون محتاطتر از بقیه رفتار میکرد.
۳. خومسای (چرخریسک یا سهره): پرندهای زیرک با رنگهایی که چشم را نوازش میداد. آمدنش همیشه باعث هیجان میشد.
۴. رابشکن: پرندهای قویتر با منقاری محکم که آمدنش حکم غنیمتی بزرگ را داشت.
وقتی پرندگان کاملاً مشغول خوردن دانه میشدند و غفلت بر گرسنگیشان چیره میشد، لحظه طلایی فرا میرسید. قلبمان مثل طبل میکوبید. سر طناب را در مشت میفشردیم. نگاهها به هم دوخته میشد و با اشاره ابرو یا یک شمارش معکوس ذهنی… سه، دو، یک!
با یک حرکت ناگهانی و قدرتمند، طناب کشیده میشد. چوب تکیهگاه میپرید و کاتپا با سرعتی باورنکردنی روی زمین میافتاد و پرندگان را در زیر خود حبس میکرد. صدای به هم خوردن بالها در زیر تور، نوای پیروزی ما بود. با هیاهو و فریاد شادی از ایوان به پایین میپریدیم، بیتوجه به اینکه کفش به پا داریم یا نه، روی برفها میدویدیم تا حاصل صبرمان را ببینیم.
گرفتن پرنده از زیر تور، خود مهارتی جداگانه میطلبید. باید دستت را آرام زیر تور میبردی و پرنده را چنان میگرفتی که آسیب نبیند و فرار هم نکند. لمس پرهای نرم و گرم پرنده در سرمای زمستان و حس تپش تند قلب کوچکش در کف دستمان، حسی غریب و وصفناپذیر داشت.
البته هدف ما همیشه کشتن و خوردن نبود. بسیاری از اوقات، پس از تماشای پرنده و نوازش پرهایش، دوباره او را به آسمان بازمیگرداندیم تا برود و برای دوستانش از ماجرای عجیب کاتپا تعریف کند. گاهی هم مادربزرگها با دیدن پرندهای زیبا میگفتند: «آزادش کن بچه جان، گناه دارد، چشمبهراه دارد.»
غروب که میشد، سرما استخوانسوزتر میشد. بوی دود و چوب سوخته در هوا غلیظتر میشد. با دستها و پاهای یخزده به اتاق برمیگشتیم و کنار بخاری میخزیدیم. گرمای مطبوع زغالهای سرخ داخل بخاری هیزمی، آرامآرام یخ پاهایمان را باز میکرد و خوابی شیرین بر چشمانمان مینشست. در آن حالت نیمهخواب و بیداری، هنوز صدای پرندگان و تصویر افتادن کاتپا در ذهنمان رژه میرفت.
نوشته : الف چافی
اولین دیدگاه را شما بنویسید