6 مرداد 1405
ده سال… ده سال پر از عرق، صبر و سکوت از آن قحطی بزرگ گذشته بود. چاف دیگر آن منطقه ی وحشی و ناشناخته نبود…
وقتی سوت پایان به صدا درمیآید، برای برخی زندگی تازه آغاز میشود. در حاشیه دریای خزر، جایی که عطر بهارنارنج با بوی شالی درمیآمیزد، تیمی…
صبحهای چاف، یک جور دیگری از خواب بیدار میشوند. هنوز آفتاب درست از پشت مه نازک ساحلی بالا نیامده که صدای پرندهها، خشخش برگهای خیس،…
در منطقه ی چاف، بعضی واژهها فقط اسم یک کار نیستند؛ بوی زندگی میدهند، رنگ فصل دارند و صدای جمعی یک منطقه را در خود…
آن روزها که هنوز خبری از آهن و سیمان نبود، چاف بوی دیگری میداد. بوی خاک بارانخورده، بوی دود هیزم و از همه مهمتر، بوی…
«چاف» نامگذاری شده بود، اما هنوز رام نشده بود. زمین موعود، فرشی قرمز برایشان پهن نکرده بود؛ بلکه فرشی از خارهای درهمپیچیده و باتلاقهای فریبنده…
یاد باد آن روزگاران، یاد باد… زمستانهای چاف، تنها گذر فصلها نبود؛ بلکه فصلی از کتاب زندگی بود که با مرکب سفید برف و گرمای…
کاروان کوچک، خسته و زخمخورده، از جلگههای لاهیجان و رودبنه امروزی عبور کرده بود. هر چه به سمت شمال پیش میرفتند، هوا سنگینتر میشد. بوی…
جنگلهای انبوه کسما و صومعهسرا که پشت سر ماند، زمین زیر پای کاروان تغییر ماهیت داد. خاک سیاه و برگهای نمدار جنگلی، جای خود را…