5 آبان 1405
یک هفته از آن آتشسوزی شوم گذشته بود. چاف ظاهراً در آشوب بود. هر روز صدای فریاد و دعوا از مرکز روستا شنیده میشد. عیسی،…
سه ماه از آن جشن باشکوه میگذشت. بهار جای خود را به تابستانی شرجی و سنگین داده بود. شالیزارهای چاف، اکنون همچون فرشی زمردین تا…
در هوای دمکرده و نم دار جلگهی پست چاف، جایی که صدای مبهم و کشدار امواج خزر با خشخش نیزارهای بلند در هم میآمیزد، خورشید…
زمستان سخت و پر تلاطم سال گذشته، همچون خوابی سنگین و خاکستری از پلکهای چاف پریده بود. حالا، جهان به رنگ دیگری درآمده بود. بهار،…
سه روز از خاکسپاری مش قربان گذشته بود. در این سه روز، صدای گریه از کلبهها قطع نشد، اما عیسی سکوت کرده بود. او دیگر…
خبر تحقیر نایب قلی، همچون بادی مسموم، زودتر از خود او به گوش اربابان لاهیجان و لنگرود رسیده بود. چاف، دیگر یک روستای گمنام در…
ده سال… ده سال پر از عرق، صبر و سکوت از آن قحطی بزرگ گذشته بود. چاف دیگر آن منطقه ی وحشی و ناشناخته نبود…
وقتی سوت پایان به صدا درمیآید، برای برخی زندگی تازه آغاز میشود. در حاشیه دریای خزر، جایی که عطر بهارنارنج با بوی شالی درمیآمیزد، تیمی…
صبحهای چاف، یک جور دیگری از خواب بیدار میشوند. هنوز آفتاب درست از پشت مه نازک ساحلی بالا نیامده که صدای پرندهها، خشخش برگهای خیس،…