7 مرداد 1405
نسیم خنک اردیبهشتماه از سمت دریا سرازیر میشد و صورتم را نوازش میکرد، اما این نسیم دیگر آن بوی قدیم را با خود نداشت. بوی…
ده سال… ده سال پر از عرق، صبر و سکوت از آن قحطی بزرگ گذشته بود. چاف دیگر آن منطقه ی وحشی و ناشناخته نبود…
در گذشته، در منطقه ی چاف، جایی که رطوبت هوا و بوی نم خاک شوره، گویی زمان را هم کُند کرده بود، مردی زندگی میکرد…
ماهها از پی هم میگذشتند و فصلها با رنگهایشان بر بوم بِکر چاف نقاشی میکردند. آن کلبههای اولیهی پوشیده از نی و گِل، که روزگاری…
آسمان هنوز به رنگ نیلی سیر بود و رگههایی از صورتی کمرنگ در افق شرقی، جایی پشت کوههای مهآلود، نوید طلوعی دیگر را میداد. هوا…
«چاف» نامگذاری شده بود، اما هنوز رام نشده بود. زمین موعود، فرشی قرمز برایشان پهن نکرده بود؛ بلکه فرشی از خارهای درهمپیچیده و باتلاقهای فریبنده…
کاروان کوچک، خسته و زخمخورده، از جلگههای لاهیجان و رودبنه امروزی عبور کرده بود. هر چه به سمت شمال پیش میرفتند، هوا سنگینتر میشد. بوی…
جنگلهای انبوه کسما و صومعهسرا که پشت سر ماند، زمین زیر پای کاروان تغییر ماهیت داد. خاک سیاه و برگهای نمدار جنگلی، جای خود را…
باد از سمت تپهها میوزید؛ بادی خشک، سرد، بیبو، مثل نفسی که پیش از مرگ از دهان سنگ بیرون بیاید. آسمان اورشلیم رنگی نداشت؛ نه…