23 شهریور 1405
سه ماه از آن جشن باشکوه میگذشت. بهار جای خود را به تابستانی شرجی و سنگین داده بود. شالیزارهای چاف، اکنون همچون فرشی زمردین تا…
هوای چاف بارانی بود. آسمان خاکستری و سنگین، گویی قصد داشت تمام بغض سالیانش را روی این منطقه ی ساحلی خالی کند. در میان صدای…
زمستان سخت و پر تلاطم سال گذشته، همچون خوابی سنگین و خاکستری از پلکهای چاف پریده بود. حالا، جهان به رنگ دیگری درآمده بود. بهار،…
بوی رطوبت و هوای شرجی، اولین چیزی بود که با باز کردن شیشه ماشین به مشام میرسید. آسمان اواخر شهریور ماه، رنگی خاکستری و سربی…
سه روز از خاکسپاری مش قربان گذشته بود. در این سه روز، صدای گریه از کلبهها قطع نشد، اما عیسی سکوت کرده بود. او دیگر…
خبر تحقیر نایب قلی، همچون بادی مسموم، زودتر از خود او به گوش اربابان لاهیجان و لنگرود رسیده بود. چاف، دیگر یک روستای گمنام در…
مه صبحگاهی، شبیه به کفنی خاکستری، روی ساحل چاف کشیده شده بود. صدای امواج خزر که با خشم به ماسهها میکوبیدند، تنها صدایی بود که…
نسیم خنک اردیبهشتماه از سمت دریا سرازیر میشد و صورتم را نوازش میکرد، اما این نسیم دیگر آن بوی قدیم را با خود نداشت. بوی…
ده سال… ده سال پر از عرق، صبر و سکوت از آن قحطی بزرگ گذشته بود. چاف دیگر آن منطقه ی وحشی و ناشناخته نبود…