23 خرداد 1405
آسمان هنوز به رنگ نیلی سیر بود و رگههایی از صورتی کمرنگ در افق شرقی، جایی پشت کوههای مهآلود، نوید طلوعی دیگر را میداد. هوا…
«چاف» نامگذاری شده بود، اما هنوز رام نشده بود. زمین موعود، فرشی قرمز برایشان پهن نکرده بود؛ بلکه فرشی از خارهای درهمپیچیده و باتلاقهای فریبنده…
کاروان کوچک، خسته و زخمخورده، از جلگههای لاهیجان و رودبنه امروزی عبور کرده بود. هر چه به سمت شمال پیش میرفتند، هوا سنگینتر میشد. بوی…
جنگلهای انبوه کسما و صومعهسرا که پشت سر ماند، زمین زیر پای کاروان تغییر ماهیت داد. خاک سیاه و برگهای نمدار جنگلی، جای خود را…
باد از سمت تپهها میوزید؛ بادی خشک، سرد، بیبو، مثل نفسی که پیش از مرگ از دهان سنگ بیرون بیاید. آسمان اورشلیم رنگی نداشت؛ نه…
سحرگاه، پیش از آنکه خورشید بتواند مه غلیظ روی تالاب را بشکافد، آبکنار در سکوتی سنگین فرو رفته بود. تنها صدای گهگاه برخورد پارویی به…
تاریخ چاف از جایی آغاز میشود که زمین و آب در هم میآمیزند، جایی که مرز میان خشکی و دریا را نیهای بلند و در…
با صورتی که از رطوبت مداوم مرداب خاکستری شده بود، پاروی کوتاهش را در آب گِل آلود فرو برد. نوک قایق چوبی اش مانند یک…
هوا کم کم داشت تاریک می شد. خورشید که تا چندی پیش با نور طلایی اش زمین را روشن کرده بود، حالا به آرامی در…