دیوانه نبود، اما دیوانه اش کردند در شهر لنگرود، با همه ی کوچکی اش، انسان های فراوانی دارد که هر یک برای خودش تاریخی دارند . یکی از اینها محمود دیوانه است . محمود دیوانه را تا جایی که من از او شناخت دارم، انسانی بود تنها، که فقط در زندگی اش یک مادر پیری را همراه داشت.
کارش و یا شغلش، جار زدن در بازار و خیابان های شهر لنگرود، برای فروش عتیقه جات و فرش و ساعت و سماور بود. یعنی کسی که می خواست قالی خانه اش را بفروشد به او می داد و او هم در دو خیابان اصلی شهر لنگرود راه می رفت و جار می زد :
قالی اعلا داریم
قالی کاشان
قالی تبریز
و الی آخر …
یا سماوری قدیمی از جنسی که از آلیاژ برنج بود به او می دادند و او هم آن را با جار زدن در بازار و دو خیابان اصلی شهر لنگرود می فروخت . همینطور ساعت و عتیقه جات دیگر را با بازار گرمی، به مشتریان می فروخت و در سدی را هم از مبلغ فروش برای خودش بر می داشت و با آن زندگی می کرد. در واقع انسانی زحمت کش بود و دستش با همه ی فقر و شرایط سختی که زمانه و خویشان بر او تحمیل کرده بودند، در جیب خودش می رفت .
گدا نبود و دستش هم را پیش کسی دراز نمی کرد. مناعت طبع داشت. انسان با محبتی بود ولی در کنار این ویژه گی های انسانی، چون زمانه با او سر ناسازگاری ساز کرده بود، نسبت به خیلی ها و بویژه آنانیکه در زندگی اش به او جفا کرده و او را به این روز رنج و شکنجه ، کشانده بودند، بدبین بود. خانه نداشت و بیشتر در کیوسک های شهرداری که متروک شده بودند، با مادر پیرش زندگی می کرد . حتما لنگرودی های قدیم به خاطر می آورند که منظور من کدام کیوسک شهرداری است
اما برای نسل جوان، آدرسش را می نویسم تا بدانند که محمود دیوانه ابتدا کجا زندگی می کرده است . آن موقع محدوده شهر لنگرود در سمت شرق، از خیابانی که به رودسر می رود بعد از پمب بنزین تا حدود صد متر ادامه می یافت و تمام می شد و بعد به محله ی کیاکلایه وصل می شد. یعنی نرسیده به سپید آستانه که در واقع مرز محدوده شهری لنگرود و محله ی کیاکلایه بود، شهرداری لنگرود یک کیوسک را در همین مرز ِ بین انتهای محدوده شهری و محل کیاکلایه درست کرده بود که از ماشین های عبوری عوارض می گرفت.
تا جایی که در خاطرم مانده است، نیک بخش در این کیوسک همه کاره بوده است. وقتی که این کیوسک متروک شد، محمود دیوانه با مادر پیرش در آنجا منزل کردند یعنی به نظر می رسد که شهرداری، این محل را به آنها داده است تا بی خانمان نباشند. اینکه قبل از این محل، کجا زندگی می کردند، چیزی در خاطر ندارم ، چون بچه بودم. بعدها، شهرداری و یا بزرگان شهر لنگرود کمک کردند که محمود با مادر پیرش در بقعه ای بنام آسید بزرگ در کوچه زیاری در محله ی فشکالی زندگی کنند. اینجا بود که من بیشتر با محمود دیوانه آشنا شدم . هرچند ما بچه ها از او می ترسیدیم و جرات نمی کردیم وارد آن کوچه بشویم و اگر هم می شدیم، با دوی ِ سرعت، مثل برق از محل زندگی اش عبور می کردیم ، خب بچه بودیم و هیچ شناختی هم از محمود نداشتیم چون می گفتند او دیوانه است . ولی همین محمود که می گفتند دیوانه است، بقدری انسان عاطفی و با محبت بود که هنوز هم وقتی اشک های او را به خاطر می آورم که تمامی صورتش را خیس می کرد، دلم درد می گیرد… چرا اشک و چرا گریه؟
ماه محرم که می شد ما بچه های دبستانی، چند نفر جمع می شدیم و یک تکه پارچه را به سر دو چوب دو متری می بستیم و من چون نسبت به بچه های دیگر، هم صدای بهتری داشتم و هم مرثیه های بحر طویل را حفظ بودم، دسته ای حرکت می دادیم و از جاده چمخاله به کوچه زیاری می رفتیم و جلوی بقعه، مرثیه خوانی می کردیم و سینه می زدیم .
محمود که ما را می دید، فقط نگاه می شد و گریه می کرد و بعد به تک تک ما حلوا و یک استکان چای میداد. یعنی می خواهم بگویم- محمود- نه اینکه دیوانه نبود بلکه انسانی بسیار عاطفی و با محبت بود . حال چگونه شد که محمود دیوانه به این روز بیافتد، خودش قصه ی پر دردی است که دل هر انسانی را با شنیدنش، پر از خون می کند.
آری … تا جایی که من تحقیق کردم و متوجه شدم، مادر محمود از خدمه های آشپزخانه ی امینی بزرگ در لنگرود بود و چون امینی از خان های بزرگ شهر لنگرود بود، بسیاری از خان های کوچک با او در ارتباط بودند و به نحوی می شود گفت که این خان های کوچک، سر رعیت های امینی بودند که املاک او را اداره می کردند و وقتی این خان های کوچک و حتی بزرگ در خانه بزرگ امینی در مرکز شهر لنگرود، جمع می شدند، بیش از همه خدمه های آشپزخانه کارشان زیاد می شد.
روزی از روزها و یا شبی از شب ها، یکی از این خان های کوچک بر اثر بدمستی و هوس شهوانی، به سراغ مادر محمود می رود که آن موقع جوانی بین شانزده تا بیست ساله بوده است. این خان و یا می شود گفت، خان های دیگر، به مادر محمود، در کمال بی رحمی و شقاوت پیشگی، تجاوز می کنند که حاصل این تجاوز، محمود است که نطفه اش در رحم مادرش بسته می شود
و چون مادر محمود بی کس و کار بود، نتوانست از حقش در مقابل خان ها دفاع کند . بنابراین بعد از مدتی که محمود را دنیا می آورد، در همان خانه کار می کند تا محمود کم کم بزرگ می شود. محمود که به سن رشد می رسد، کنجکاو می شود تا بداند پدرش کی است ، از این جهت هربار از مادرش، سراغ باباش را می گیرد و مادر هم پاسخ درستی به او نمی دهد زیرا مادرش می ترسید، در این باره و آن ظلمی که به او و محمود شده بود، به او گوید. اما محمود در مقابل این پاسخ نگرفتن ها، بیشتر پافشاری می کرد تا بداند پدرش چه کسی است و چرا آنها را تنها گذاشته است؟
ادامه این پافشاری ها و پرسش کردن ها و پاسخ نگرفتن ها، سبب شد که محمود به حد جنون برسد تا اینکه در این شرایط به هم ریختگی حال و جنون، می فهمد پدرش یکی از خان ها بوده است … اما کدام خان؟
نمی داند و بر او معلوم نشد !!!
زیرا مادرش هم، خبری از او نداشت و یا اگر هم داشت شاید او را تهدید کرده بودند که اگر به محمود بگوید و راز را بر ملا کند، به قیمت جانش تمام می شود برای همین محمود در این شرایط درد و رنج و یتیمی و نفهمیدن و ندانستن، از اینکه پدرش چه کسی است، سر به طغیان بر می دارد و هر آنکس را که به نحوی با خانواده امینی در ارتباط و فامیل بود، به باد فحش و توهین می گیرد وحتی شیشه های مغازه و خانه های آنها را می شکند که هربار توسط پاسبان ها خیلی کتک می خورد اما ، ای کاش همسایه ها هم با او کمی مدارا می کردند یا نه … بعدها که شرایط اجتماعی عوض شده و سیستم ارباب-رعیتی از بین رفته بود، به او می گفتند که پدرش چه کسی است یا به پدرش می گفتند که محمود را زیر بال تربیت و مهر و محبت پدرانه خود بگیرد. ولی نکردند و تازه تا وقتی هم که در بقعه آسید بزرگ زندگی می کرد، هربار برایش پاپوشی درست می کردند که او را از آن محل بیرون کنند.
یکی از این افراد در کنار سایر افراد و همسایه هایش، موسوی بود که پشت بقعه، مزرعه برنج و خانه داشت. او بیش از همه مخل اسایش محمود می شد. محمود هم برای اینکه او را ادب کند، هرگاه او می خواست از آن کوچه عبور کند، مانع او می شد و او را کتک می زد و بعد امر می کرد وقتی که با دوچرخه از کوچه و از جلوی بقعه عبور می کند باید پیاده شود و با احترام به او از کوچه عبور کند که ابتدا موسوی زیر بار نرفت تا اینکه روزی با هم گلاویز شدند و محمود در این جنگ تن به تن، ضمن فشار دادن و گاز گرفتن بیضه های موسوی، او را خاک کرد و کاری کرد که او احترام محمود را همیشه نگاه دارد.
آری ، آخرین باری که محمود را می دیدم، همیشه یا صورت او کبود بود و یا لب هایش پر از خون و متورم بود زیرا هرباز با شکایت بی دلیل همسایه ها و نامردمی کسانی که به او و سرنوشت او ظلم کرده بودند، بدست پاسبان ها می افتاد و آنها هم در آن جو بی فرهنگی که تازه جامعه تکانی خورده بود، او را کتک می زدند و من می دیدم که روز به روز تکیده تر می شود و راه رفتن برایش سخت است. چون در همه جای بدنش پر از درد و زخم بود.
این روزهای درد، گذشت و گذشت تا اینکه به سربازی رفتم و وقتی که برگشتم دیگر از محمود خبری نشد. گویا در همین شرایط ناگوار و درد، و زخمی که زمانه در دل و روح وجانش گذاشته بود، چشم از این دنیا می بندد …. اما در کنار این، خبری هم به گوشم رسیده است که بر اثر اعتراضات همسایه ها، او را از آن بقعه بیرون کردند و دوباره به همان کیوسک که قبلا در آن زندگی می کرد، می برند و در خبرها آمده است، در یک شبی که هم محمود و هم مادرش خواب بودند، کیوسک آتش می گیرد و یا آن را آتش می زنند که هر دو در شعله های آتش می سوزند.
نمی دانم این خبر چقدر درست است اما چون در این زمان که این اتفاق مرگبار برای آنها افتاد، در لنگرود نبودم .
روحت شاد و یادت همیشه یاد باد محمود عزیز !!!
و بدان به یادت هستم و هنوز اشک هایت، که صورتت را خیس می کرد، می بینم و می بینم که تو با چه محبت اندازه ناگرفتنی به ما حلوا و چای می دادی . الان که این مطلب را تمام می کنم، با خود می گویم که حتما محمود هم دوست داشت پدری داشته باشد،که برایش لیس لیسک و بستنی بخرد، پارچه از بزازی بخرد و به خیاط بدهد برایش کت و شلوار بدوزد، مدرسه برود با بچه ها بازی کند و طبیعی بزرگ شود و هویت داشته باشد، عاشق بشود، همسر برگزنید، بچه دار بشود و مادرش را شاد کند اما همه این آرزوزهای ارجمند، با بی رحمی، سربریده شد و زمانه به حدی به او بی رحمی کرد که فقط درد کشید و رنج برد ، یتیمی کشید و بی هویت ماند آخر هم با دلی از درد و در تنهایی مطلق و بی کسی، با مادرش جان داد … آن هم چه جان دادنی !!!
آهای ! با شمایم ، ای نامرد-کسان ِ هرزه-وجدان ! ای شقاوت پیشه گان ِبی رحم-دلان ، ننگتان باد و مرگتان با درد و زخم و ای زمانه ی درد و رنج و شکنج ، نآفرینتان باد که آرزوهای ارجمند یک انسان به خاط هوس ِ زودگذر ِ سنگواره-دلی سربریده شد. بر تو ای نامرد-کسی که نطفه را با تجاوز در رحم مادر محمود گذاشتی و او را تنها رها کردی تا از هر سو رنج بکشد و در درد و تنهای بمیرد ، شرمت باد !!!
بر اساس داستان واقعی از : احمد پاینده لنگرودی
اولین دیدگاه را شما بنویسید