کلاغ سیاه

هنوز تعطیلات شروع نشده بود. همه می خواستند به خطه ی سرسبز شمال سفر کنند.وسایط نقلیه عمومی نایاب شده بودند. سواری هایی هم که به سمت شمال می رفتند بهای خون پدرشان را مطالبه می کردند. مصداق بارز ” سر گردنه بود ” ، راننده ها هم در قامت حسام بیگ و مراد بیگ هیج رحم و مروتی از خود نشان نمی دادند. منِ غربتی هم منتظر یک اتوبوس بودم تا مرا ببرد به سمت یک باقالی خورشت و میرزا قاسمی!!!

چند ساعتی بود که سرپا بودم، آدم ها هم پشت به پشت ایستاده بودند. ناگهان یک اتوبوس خالی جلوی جمعیت توقف کرد. اتوبوس دقیقا” جلوی من بود. شوفر راننده فریاد زد: رشت … رشت … رشت

آری، معجزه فقط مختص کتاب مقدس نبود، معجزه اکنون همین جا بود. فقط لازم بود منتظرش باشیم.همین معجزات کوچک هستند که ایمانِ آدم را قوی تر می کنند. مثل پلنگی گرسنه پریدم داخل اتوبوس. ملت اما بدتر از من، بُکُش بُکُشی بود که بیا و ببین. همانطور که می رفتیم داخل اتوبوس راننده گفت: کرایه سه هزار تومنه – دو برابر کرایه ی معمول . دو راه بیشتر نداشتی: یا می بایستی به سرپا ماندن ادامه می دادی یا می بایست به این معجزه گران ایمان می آوردی. گرچه ایمانم سست نبود لیکن سریع ایمان آوردم. تازه اگر کافر هم بودم ظرفیتم برای ایستادن دیگر تمام شده بود.

دقایقی بعد اتوبوس به سمت شمال حرکت کرد. یک سرباز صفر هم که جا پیدا نکرده بود، کف اتوبوس دراز کشیده بود. من هرچند داشتم خودم را قانع می کردم که عوضش میرزا قاسمی مامان پَز می خورم، حالا سگ خورد، از قدیم گفتند پول چرک کف دست است و از این حرف ها. اما این ها کلا حرف است و باد هوا.جای آن سه هزار تومان بدجوری داشت می سوخت.

 نیم ساعتی گذشت ، اتوبوس در امتداد جاده حرکت می کرد. راننده یک آهنگ گذاشت، یک آهنگ مجاز. اسم آهنگ یادم نبود و من قبلا آنرا نشنیده بودم. اما هرچه که بود مجاز بود.یک آقایی هم جلوی من نشسته بودکه ما آن موقع ها به خاطر فرم ریش و لباسشان و شباهتشان به بسیجی ها به آنها می گفتیم “آغوز دار”.  یعنی درخت گردو که کلا این یک اصطلاح بین گیلانی ها بود. آن فرد با لبخند از رو صندلی اش بلند شد و رفت سمت راننده. اول گفتگویی بینشان شکل گرفت ولی بعد از آن فقط داد و فریاد بود. فرد بسیجی به راننده تذکر داد که این موسیقی شنیدنش حرام است و از این حرف ها ، راننده مخالفت کرد، ولی چون فرد بسیجی گوشش بدهکار نبود از روی لجاجت صدای موسیقی را بلندتر کرد. فرد بسیجی هم مدام تهدید می کرد. مسافرها همه یکصدا شده و از راننده طرفداری می کردند. در این حین، راننده ناگهان دست به یک حرکت انتحاری زد و گفت حالا که اینطوره حمیرا می ذارم.

آقای راننده حمیرا گذاشت. مرد بسیجی فریاد زد : صدای شنیع اون زن رو قطع کن لعنتی، صداش رو قطع کن … مردم به گناه می افتن!!

یکی که جلوی صندلی من نشسته بود گفت: صدای خودت شنیعه کلاغ سیاه !!

راننده هم داد زد : متاسفانه از این بلندتر نمیشه.

فرد بسیجی گفت : بذار به پلیس راه برسیم نشونت می دم.

صداها توی هم پیچیده بود و من دیگر صدای واضحی نمی شنیدم. مشخص بود که ما داشتیم وارد یک داستان پلیسی می شدیم و احتمال داشت من به محبوب خودم یعنی میرزا قاسمی نرسم.

همین که رسیدیم به پلیس راه، مرد بسیجی با قاطعیت از اتوبوس پیاده شد. چند دقیقه بعد با دو پلیس برگشت. راننده برایش کافی نبود ، رفت به سراغ یکی از مسافرها و پلیس اورا با خودش برد. همان کسی که جلوی من نشسته بود و بسیجیه رو کلاغ سیاه خطاب کرده بود.

همه از اتوبوس پیاده شدیم، یک ساعتی گذشت. جلوی پلیس راه تنها کاری که می شد کرد قدم زدن بود. نه گوشی هوشمندی بود و نه هیچ کوفت و زهرماری! مردی که به همراه پلیس رفته بود به سمت من آمد.گفت:

-بسیجیه ازش شکایت کرده و صورت جلسه شده، قراره بعد از تعطیلات برن دادگاه و اینم نیاز به شاهد داره که ثابت کنه به بسیجیه نگفته کلاغ سیاه. از من خواست بیام شهادت بدم که بهش نگفته کلاغ …

همینطور که داشت می گفت بقیه مسافرها هم دور ما جمع شدند. در گوشش گفتم :

-ولی من که شنیدم تو بهش گفتی کلاغ سیاه !!

گفت: چی کار کنم ؟

گفتم : لابد کسی پیدا میشه که نشنیده باشه.

در همین حین پلیس از راه رسید و گفت که اتوبوس توقیفه. مسافرها دوباره داد و بیداد . بسیجیه احساس پیروزی می کرد، راننده اما شکست. مردم هم کلافه شده بودند. خود بسیجیه هم شاکی شده بود :

– اتوبوس رو چرا توقیف می کنید؟ ما رو بروسونه و بعد توقیف بشه.

حالا همه این کارها بخاطر چی بود؟ بخاطر شنیدن صدای شنیع موسیقی. من اما فکر میرزا قاسمی مامان پز بودم.

 

نوشته : الف-چافی

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه