لنگرود، شهری که با پل خشتیاش بر شانههای رودخانه تکیه زده و پاهایش را در آبهای خزر در چمخاله میشوید، تنها شهر ماهی و برنج و ابریشم نیست. لنگرود، شهر قصههاست. و کجا بهتر از سالنهای تاریک سینما برای شنیدن و دیدن قصهها؟ برای مردمی که آسمان شهرشان نیمی از سال خاکستری و بارانی بود، پردهی نقرهای سینما دریچهای بود به سوی آفتابِ سوزان کویر در فیلمهای وسترن، یا زرق و برقِ کاخهای مهاراجهها در فیلمهای هندی.
این روایتی است از زبان «اسماعیل»، آپاراتچی پیری که جوانیاش را در اتاقکهای کوچک و پر از بوی نفت و سلولوئید سینماهای لنگرود جا گذاشته است. او ما را به سفری طولانی میبرد؛ از روزگارِ صندلیهای چوبی تا عصر صندلیهای تاشو، از فیلمفارسی تا سینمای دفاع مقدس، و از شکوه تا سکوت.
هنوز صدای برخورد نعل اسبِ درشکهها روی سنگفرشهای اطراف میدان اصلی شهر در گوشم زنگ میزند. آن روزها لنگرود کوچکتر بود، اما دلهای مردمش به وسعت دریا بود. وقتی زمزمهی آمدن «سینما» به شهر پیچید، خیلیها نمیدانستند دقیقا منتظر چه چیزی هستند. برخی شنیده بودند که در رشت سینماهایی باز شده، اما لنگرود؟ لنگرود شهر سنت بود و بازار.
دههی سی خورشیدی بود. من نوجوانی بودم که تمام دنیایم در مسیر خانه تا بازار ماهیفروشان خلاصه میشد. اما خبر افتتاح اولین سالن نمایش فیلم، مسیر زندگیام را عوض کرد. اولین باری که نورِ پروژکتور از دریچهی کوچک بالای سالن بیرون زد و ذرات گرد و غبار معلق در هوا را روشن کرد، انگار روح من هم با آن نور به پرواز درآمد.
آن اوایل، سینما رفتن آداب داشت. مثل حالا نبود که با یک شلوار جین و تیشرت بروی و تخمه بشکنی. مردم بهترین لباسهایشان را میپوشیدند. آقایان کت و شلوار اتو کشیده و کلاه شاپو، و خانمها با متانت و وقار. سینما در لنگرود فقط یک تفریح نبود، یک رویداد اجتماعی بود. مکانی بود که در آن رویاها رنگ واقعیت میگرفتند.
سینمای اولیهای که در لنگرود پا گرفت، شاید امکانات سینماهای «مولن روژ» یا «دیاموند» تهران را نداشت، اما برای ما حکمِ دروازهی بهشت را داشت. نامش در خاطرهها کمرنگ شده، اما حس و حالش نه. صندلیهای چوبی خشک که اگر فیلم طولانی میشد، کمرت را خشک میکردند، اما هیچکس شکایتی نداشت. چون روی آن پردهی سفید، راج کاپور آواز میخواند و فردین با لبخندش غمها را میشست.
لنگرود با سینما خو گرفت. دیگر آن جعبهی جادویی یک غریبه نبود، عضوی از خانواده شده بود. اما اوج داستان سینما در لنگرود، با نامی گره خورد که هنوز هم قلبها را میلرزاند: سینما کوروش (که بعدتر سینما آزادی نام گرفت).
وقتی این سینما ساخته شد، لنگرود احساس کرد که یک پله مدرنتر شده است. معماریاش برای آن زمان شیک و با ابهت بود. سردر سینما با نئونهای رنگی تزئین شده بود که در شبهای بارانی گیلان، روی آسفالت خیس خیابان بازتاب مییافت و تصویری سورئال میساخت.
من، اسماعیل، در همین دوران بود که شاگرد آپاراتچی شدم. اتاق آپارات، قلمرو فرمانروایی من بود. بوی تندِ کربنِ سوختهی دستگاههای آرک، بوی نگاتیو، بوی روغن… اینها عطر زندگی من بودند. وظیفهی من تعویض حلقههای فیلم بود. فیلمها معمولاً در چندین حلقه (Reel) میآمدند. هنر آپاراتچی این بود که وقتی حلقهی اول تمام میشود، بدون اینکه تماشاگر متوجه وقفهای شود، دستگاه دوم را روشن کند و تصویر را سوییچ کند. اگر یک لحظه غفلت میکردم، صفحه سفید میشد و صدای سوت و هوار تماشاگران لنگرودی که شوخی هم نداشتند، سالن را برمیداشت.
مردم لنگرود عاشق فیلمهای هندی بودند. شاید چون احساسات غلیظ شرقی در آن موج میزد. وقتی فیلم «سنگام» یا «شعله» اکران میشد، صف سینما تا چند خیابان آنطرفتر میرفت. بازار سیاه بلیط راه میافتاد. یادم هست برای فیلم «گنج قارون»، مردم از روستاهای اطراف، از کومله و شلمان و اطاقور، با مینیبوس میآمدند تا «قارون» را ببینند.
ساندویچفروشیهای اطراف سینما هم جزوی از این اکوسیستم بودند. ساندویچهای کتلت و سوسیس با نانهای بولکی و نوشابههای شیشهای کانادا درای. بوی روغن سرخکردنی ساندویچیها با بوی نم باران و بوی عطر تماشاگران ترکیب میشد و رایحهی عصر جمعههای لنگرود را میساخت.
پوسترهای سینما خودشان یک گالری هنری بودند. نقاشان محلی یا پوسترهایی که از تهران میآمد، با رنگهای اغراقآمیز و چهرههای درشت بازیگران، روی سردر سینما نصب میشد. بچهمدرسهایها در راه برگشت از مدرسه، دقایقی طولانی جلوی این پوسترها میخکوب میشدند و داستان فیلم را در ذهنشان تخیل میکردند.
در آن سالها، لنگرود سینماهای دیگری هم به خود دید یا شایعات ساختشان بود، اما «سینما آزادی» (کوروش سابق) نگین درخشان شهر بود. سالن انتظارش پاتوق روشنفکران و جوانان عاشقپیشه بود. قرارها آنجا گذاشته میشد. نامهها آنجا رد و بدل میشد. سینما فقط محل فیلم دیدن نبود؛ قلب تپندهی فرهنگی شهر بود.
سال ۵۷، سالی بود که همه چیز تغییر کرد. سینماها در سراسر ایران کانون توجه و گاه خشم بودند. در بسیاری از شهرها سینماها آتش گرفتند. لنگرود هم در تب و تاب انقلاب میسوخت. دلشوره داشتم. میترسیدم که خانه دومم، اتاق آپاراتم، طعمهی حریق شود.
سینماها برای مدتی تعطیل شدند. آن نئونهای رنگی خاموش شد. پوسترهای «قیصر» و «گوزنها» پایین کشیده شد. سکوتی سنگین بر خیابانهای اطراف سینما حاکم شد. برای من، مثل این بود که شهر بیناییاش را از دست داده است. دیگر آن نور جادویی از دریچه بیرون نمیآمد.
اما انقلاب پیروز شد و پس از مدتی، سینماها با هویت و نامی جدید بازگشتند. «سینما کوروش» شد «سینما آزادی». نامی که برازندهی آن روزها بود. اما محتوا تغییر کرد. دیگر خبری از رقص و آوازهای فیلمفارسی یا عاشقانههای هندی نبود. سینما باید تطهیر میشد.
دوران گذار سخت بود. فیلمهای انقلابی، فیلمهای روسی و اروپایی شرقی که دوبلههای خشک داشتند اکران میشد. مدتی طول کشید تا مردم دوباره با سینما آشتی کنند. اما سینما زنده ماند. چون مردم لنگرود قصهدوست بودند و نمیتوانستند بدون رویا زندگی کنند.
جنگ شروع شده بود. ایران درگیر نبردی نابرابر بود. در این میان، سینما نقشی حیاتی پیدا کرد: پناهگاه. پناهگاهی برای مردمی که میخواستند برای دو ساعت هم که شده، از اخبار جبهه، کوپن، صف نفت و آژیر قرمز دور باشند. و البته، جایی برای دیدن دلاوریهای فرزندانشان.
دههی شصت، دههی عجیب و پرشوری برای سینمای لنگرود بود. اگر دههی پنجاه عصر «فردین» بود، دههی شصت عصر «جمشید هاشمپور» (جمشید آریا) شد.
یادم هست وقتی فیلم «عقابها» اکران شد. خدا میداند چه قیامتی بود. جمعیت چنان فشرده بود که شیشههای باجه بلیطفروشی در خطر شکستن بود. مردم روی پلهها مینشستند. در راهروها میایستادند. وقتی هلیکوپترها در فیلم پرواز میکردند و پایگاه دشمن را میزدند، صدای سوت و کفِ مردم لنگرود با صدای انفجارهای داخل فیلم یکی میشد.
در آن سالها، من فیلمهای زیادی را در دستگاه آپارات گذاشتم: «کانیمانگا»، «تاراج»، «بگذار زندگی کنم». سینما آزادی لنگرود در آن سالها فرسوده شده بود. صندلیهایش پاره بود، سیستم صوتیاش گاهی خشخش میکرد، و سقفش در بارانهای سیلآسای گیلان چکه میکرد. اما روح داشت.
یک خاطرهی فراموشنشدنی دارم:
زمستان سال ۶۵ بود. هوای لنگرود استخوانسوز بود. فیلم «گذرگاه» روی پرده بود. وسط فیلم، برق شهر قطع شد. (آن سالها قطعی برق زیاد اتفاق میافتاد). سالن در تاریکی مطلق فرو رفت. صدای هو کردن بلند شد. اما ناگهان، یک نفر از ردیفهای جلو شروع کرد به خواندن یک ترانهی محلی گیلکی. کمکم بقیه هم همراهی کردند. چند صد نفر آدم در تاریکی مطلق، با هم میخواندند. سینما تبدیل شده بود به یک کنسرت بزرگ مردمی. وقتی برق آمد و فیلم ادامه پیدا کرد، انگار همه با هم دوست شده بودند. آن صمیمیت، آن گرمای انسانی در دل سرمای جنگ، چیزی است که دیگر در هیچ مالتیپلکس مدرنی پیدا نمیشود.
سینما در لنگرود دههی شصت، فقط سرگرمی نبود؛ تراپی بود. درمان زخمهای روحی مادرانی بود که فرزندانشان در جبهه بودند. جوانانی که آیندهای مبهم داشتند، در تاریکی سالن سینما، خودشان را جای قهرمانان فیلم میگذاشتند و احساس قدرت میکردند.
جنگ تمام شد. سازندگی شروع شد. اما برای سینماهای سنتی شهرستانها، دشمنی خطرناکتر از جنگ در راه بود: ویدیو.
دستگاههای ویدیو (VHS) ابتدا قاچاقی و زیر پالتو، و بعدها آزادانه وارد خانهها شدند. مردم لنگرود که تا دیروز برای دیدن فیلم در سینما آزادی صف میکشیدند، حالا ترجیح میدادند در خانههای گرمشان بنشینند و فیلمهای روز دنیا را (هرچند با کیفیت پایین و کپیهای چندم) ببینند.
بعد از ویدیو، ماهواره آمد. و بعدتر، سیدی و دیویدی.
سینما آزادی لنگرود خلوت شد. آن صفهای طولانی تبدیل شد به چند نفر که پراکنده در سالن مینشستند. من از دریچهی آپاراتخانه که نگاه میکردم، دلم میگرفت. صندلیهای خالی مثل دندانهای ریختهی یک پیرمرد دهان کجی میکردند.
مالکان سینما دیگر پولی برای تعمیرات نداشتند. پروژکتورها فرسوده شده بودند. پرده کدر شده بود. بوی نم و رطوبت که همیشه در ساختمانهای شمال هست، حالا بوی غالب سینما شده بود. بوی نای فراموشی.
در دههی هفتاد، تلاشهایی شد. فیلمهای کمدی، فیلمهای اکشن، «افعی»، «تویی که نمیشناختمت»… اینها گهگاهی جرقههایی میزدند و سالن را پر میکردند، اما موقتی بود. سینما دیگر آن جایگاه مقدس را نداشت. خانوادهها کمتر میآمدند. سینما شده بود پاتوق سربازها و دانشآموزان فراری از مدرسه.
در اوایل دهه ۸۰، وضعیت بحرانی شد. سینما آزادی لنگرود، آن بنای خاطرهانگیز، دیگر توجیه اقتصادی نداشت. خبرهای بد میرسید. سینماهای شهرهای دیگر استان یکییکی تعطیل یا تبدیل به پاساژ میشدند. لنگرود مقاومت میکرد، اما تا کی؟
من بازنشسته شدم. دیگر دستانم توان بلند کردن حلقههای سنگین فیلم ۳۵ میلیمتری را نداشت. اما هر بار که از خیابان اصلی رد میشدم و سردرِ خاموش و پوسترهای رنگورورفته را میدیدم، آه میکشیدم. سینما آزادی داشت نفسهای آخرش را میکشید.
و سرانجام، آن اتفاق افتاد. دوران سینمای آنالوگ به پایان رسید. آپاراتهای ۳۵ میلیمتری که من با آنها زندگی کرده بودم، به آهنقراضه تبدیل شدند. دیجیتال آمد. اما سینمای قدیمی لنگرود توان مالی بهروز شدن را نداشت.
سینما آزادی برای دورهای تعطیل شد. خبری تلخ برای هنردوستان شهر. شایعه شده بود که قرار است کوبیده شود و جایش یک مرکز خرید بزرگ بسازند. این سرنوشت تراژیک بسیاری از سینماهای ایران بود: تبدیل شدن معبد رویاها به معبد کالاها.
اما لنگرود شهر زندهای است. مردمش فرهنگدوستاند. انجمنهای سینمای جوان، گروههای تئاتر و مسئولین فرهنگی شهر نمیخواستند چراغ سینما در این شهر خاموش بماند.
بازسازیها شروع شد. این بار نه با آپاراتهای نفتی و ذغالی من، بلکه با سرورهای دیجیتال و صدای دالبی. سینما آزادی دوباره متولد شد. کوچکتر، اما مدرنتر.
امروز وقتی به سینمای شهر نگاه میکنم، حس دوگانهای دارم. خوشحالم که هنوز سینمایی هست. خوشحالم که جوانان لنگرودی هنوز جایی دارند که دور هم جمع شوند و فیلمهای اصغر فرهادی یا سعید روستایی را ببینند. اما دلم برای آن سینمای قدیمی تنگ شده است.
دلم برای صدای “تِررررر” دستگاه آپارات تنگ شده.
دلم برای پاره شدن فیلم وسط صحنهی حساس و سوت زدن مردم تنگ شده.
دلم برای آن مرد تخمهفروش جلوی درب سینما که همهی شهر را میشناخت تنگ شده.
دلم برای بوی باران روی پالتوی خیس تماشاگران تنگ شده.
برای اینکه حق مطلب ادا شود، باید چند روایت کوتاه و جزئیتر را که لابلای تاریخ گم شدهاند، بازگو کنم. اینها روحِ سینماهای لنگرود هستند:
در دههی ۴۰، پسری در لنگرود بود به نام «ممد ریزه». عاشق سینما بود اما پول نداشت. کارش این بود که جلوی درب خروجی میایستاد و از کسانی که بیرون میآمدند ته بلیطهایشان را میگرفت. با چسب و کاغذ، ته بلیطها را به هم میچسباند و سعی میکرد یک بلیط کامل درست کند. کنترلچی سینما، آقای «رحیمی» خدابیامرز، میدانست ممد چه میکند. اما در تاریکی سالن، وانمود میکرد که بلیط تقلبی ممد را ندیده و او را راه میداد. ممد بعدها یکی از بهترین عکاسهای شهر شد. عشق به تصویر، از همان تقلبهای کودکانهی عاشقانه شروع شد.
شبی که فیلم «جنگیر» (یا شاید فیلمی مشابه در آن ژانر) اکران شد، شبی تاریخی در لنگرود بود. شایعه شده بود که دیدن این فیلم دل شیر میخواهد. سالن پر بود. وقتی صحنههای ترسناک شروع شد، چند نفر غش کردند. یکی از خانمها چنان جیغی کشید که میگویند صدایش تا میدان اصلی شهر رفت! بعد از آن شب، تا مدتی سینما رفتن برای فیلمهای ترسناک، نوعی آزمون شجاعت برای جوانان لنگرودی محسوب میشد.
لنگرود شهر باران است. یک بار رودخانه طغیان کرد و آب تا نزدیکی پلههای سینما آمد. همه فکر میکردند سانس لغو میشود. اما مردم با چکمههای پلاستیکی و شلوارهای بالا زده آمدند! آپاراتچی (که خودم بودم) با موتور برق اضطراری دستگاه را روشن کرد. تصور کنید: بیرون سیل و طوفان، داخل سینما فیلمی کمدی و صدای خندهی مردم. این مقاومتِ فرهنگیِ مردم گیلان است. خنده بر هر دردی دواست، حتی بر سیل.
طبقه بالای سینما آزادی، جایگاه ویژهای داشت به نام بالکن یا لژ. بلیطش گرانتر بود. آنجا مخصوص خانوادهها و زوجهای جوان بود. اگر پسری میخواست نامزدش را تحت تأثیر قرار دهد، حتماً بلیط لژ میگرفت. دیدن فیلم از بالا، حس تسلط داشت. دود سیگار هم آن بالا جمع میشد و فضایی مهآلود و سینمایی ایجاد میکرد (البته قبل از ممنوعیت سیگار در سینماها).
بیایید کمی دقیقتر به خود ساختمان نگاه کنیم. سینماهای قدیمی لنگرود، فقط یک سالن نبودند. آنها هویت معماری داشتند.
ورودی سینما معمولاً با ویترینهای شیشهای تزیین شده بود که عکسهای صحنههای فیلم (که به آن “عکسست” میگفتند) در آن چیده میشد. دیدن این عکسها خودش یک پیشنمایش (تریلر) بود. مردم میایستادند، عکسها را نگاه میکردند و داستان فیلم را حدس میزدند: «اینجا رو ببین، حتماً کتک میخوره»، «این دختره عاشق اون یکیه».
سالن انتظار (لابی) با سنگهای موزاییک فرش شده بود. دیوارهای بلند داشت و در گوشهای بوفه قرار داشت. بوفه فقط خوراکی نمیفروخت؛ مرکز اطلاعات شهر بود. بوفهچی میدانست فیلم بعدی چیست، سانس قبل چطور بوده، و اخبار سیاسی روز چه میگوید.
پردهی نمایش سینما آزادی، عریض و باوقار بود. پردههای مخملِ زرشکی رنگ که قبل از شروع فیلم با صدای موتورِ برقی کنار میرفتند، حسی از شروع یک مراسم آیینی را القا میکردند. وقتی پردهها باز میشد، یعنی وقت سفر است. سفر به دنیایی دیگر.
صندلیها در ابتدا چوبی و تاشو بودند. بعدها تبدیل به صندلیهای روکش چرمی شدند که اغلب پاره بودند و ابرها از داخلشان بیرون زده بود. فاصلهی ردیفها کم بود و زانوی نفر عقبی در کمر نفر جلویی فرومیرفت. اما هیچکس شکایتی نداشت. این نزدیکی فیزیکی، حس اشتراک در تجربه را بیشتر میکرد. وقتی قهرمان فیلم پیروز میشد، موجی از هیجان در تمام صندلیها میلرزید.
سینما روی زبان و فرهنگ مردم لنگرود هم تأثیر گذاشته بود. تکیهکلامهای فیلمها وارد مکالمات روزمره در بازار ماهیفروشان و قهوهخانهها میشد.
مثلاً اگر کسی میخواست دعوا کند و شاخ و شانه بکشد، به او میگفتند: «فیلم هندی بازی نوکون» (فیلم هندی نیا/بازی نکن).
یا اگر کسی خیلی شیک میپوشید، به او میگفتند: «آلان دلون بوبو» (آلن دلون شده).
موسیقی فیلمها هم داستان خود را داشت. نوار کاستِ آهنگهای فیلمهای هندی یا فیلمفارسیها، در ضبطصوت پیکانهای مسافرکشی که مسیر لنگرود-رشت یا لنگرود-لاهیجان را میرفتند، مدام پخش میشد. صدای سینما در خیابانها جاری بود.
امروز، در سال ۱۴۰۴ (یا ۲۰۲۶ میلادی)، وقتی به لنگرود نگاه میکنم، شهری متفاوت میبینم. تکنولوژی همه چیز را بلعیده است. جوانان در گوشیهای موبایلشان فیلم میبینند. نتفلیکس و فیلیمو جایگزین صفهای طولانی بلیط شدهاند.
اما سینما، به عنوان یک مکان فیزیکی، هنوز ارزش دارد. سینما آزادی لنگرود (یا هر نامی که امروز دارد) نمادی از ایستادگی فرهنگی این شهر است. این ساختمان، شاهد خندهها و گریههای سه نسل بوده است. شاهد قرارهای عاشقانه پدران و مادران ما، شاهد فرار از مدرسهی ما، و شاهد پیر شدنِ ما.
روایت سینماهای لنگرود، روایت آجر و سیمان نیست؛ روایتِ روحِ جمعیِ یک شهر است. شهری که با وجود بارانهای بیپایان، همیشه به دنبال رنگینکمانِ روی پردهی سینما بوده است.
من، اسماعیل، آپاراتچی پیر، حالا فقط خاطرات را مرور میکنم. اما امیدوارم که نسل جدید لنگرودیها، لذتِ نشستن در تاریکیِ سالن، خیره شدن به نورِ روی پرده، و سهیم شدن در یک رویای مشترک با صدها غریبه را فراموش نکنند. چرا که سینما، جایی است که در آن یاد میگیریم چگونه با هم رویا ببینیم. و شهری که رویا نداشته باشد، شهری مرده است. لنگرود، زنده است چون هنوز سینما دارد.
پینوشت :
این روایت بر اساس ترکیب واقعیتهای تاریخی شهر لنگرود (مانند موقعیت جغرافیایی، فرهنگ عمومی، نام سینما آزادی/کوروش که در بسیاری از شهرهای ایران مشترک بود) و عناصر داستانی برای ایجاد درام و کشش نوشته شده است. لنگرود به دلیل نزدیکی به لاهیجان و رشت، همواره در تبادلات فرهنگی استان گیلان نقش داشته و سینماهای این شهر از مراکز مهم تفریحی شرق گیلان محسوب میشدند. اشاره به فیلمهایی مثل «عقابها» در دهه ۶۰ دقیقاً منطبق با پرفروشترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران است که در شهرستانها غوغا میکردند.
اولین دیدگاه را شما بنویسید