هجرت سرخ، نگاهی به تاریخچه پیدایش چاف (قسمت پنجم)

«چاف» نام‌گذاری شده بود، اما هنوز رام نشده بود. زمین موعود، فرشی قرمز برایشان پهن نکرده بود؛ بلکه فرشی از خارهای درهم‌پیچیده و باتلاق‌های فریبنده پیش رویشان گذاشته بود. روزهای اول، نبرد با انسان نبود، نبرد با طبیعتی بود که نمی‌خواست قلمرو بکرش را به غریبه‌ها واگذار کند.

یوسف اولین کسی بود که «داز» (به لهجه چافی : داس بزرگ و سنگین مخصوص شکستن شاخه‌ها) را به دست گرفت. منطقه‌ای که برای ساخت خانه انتخاب کرده بودند، پوشیده از بوته‌های وحشی تمشک (ولوُش) و گیاهان گزنده بود. یوسف فریاد زد :

-«تا این خارها را نکنیم، زمینی برای خوابیدن نداریم.»

 و داز را در هوا چرخاند. تیغه‌ی فولادی با صدای «هیس» هوا را شکافت و بر تنه‌ی ضخیم بوته‌های تمشک فرود آمد. مردان دیگر، مش قربان و حتی نوجوان‌ها، به خط شدند. عرق از سر و رویشان می‌ریخت. هوای چاف شرجی و سنگین بود و پشه‌های ریز مرداب مثل لشکری نامرئی به پوست خیس آن‌ها حمله می‌کردند. دست‌هایشان پر از تیغ شده بود و لباس‌هایشان پاره، اما زمین، وجب به وجب، از زیر پوشش سبز و خشن بیرون می‌آمد.

خاک زیر بوته‌ها، ماسه‌ای تیره و مرطوب بود. خاکی که بوی قدمت می‌داد. هر بوته‌ای که کنده می‌شد، انگار نفس زمین باز می‌شد.

شب که می‌شد، نبرد فیزیکی تمام می‌شد و نبرد روانی آغاز می‌گشت. چاف در شب، قلمرو شغال‌ها بود. هنوز دیواری نبود. آن‌ها دور آتش می‌خوابیدند و تنها حفاظشان، نور شعله‌ها بود.

به محض تاریک شدن هوا، زوزه‌ها شروع می‌شد. اول یکی، بعد دو تا، و ناگهان ده‌ها صدا از چهار طرف آنها بلند می‌شد.

-«اووووو… اووووو…»

صداها گاهی شبیه گریه‌ی نوزاد بود و گاهی شبیه خنده‌ی دیوانه‌وار.

طلعت، عیسی را محکم در بغل گرفته بود. عیسی که هنوز تب خفیفی از زخم بازویش داشت، با هر زوزه می‌لرزید. طلعت زیر گوشش زمزمه می‌کرد :

-«نترس مادر… این‌ها فقط شغالند. دزدند، قاتل نیستند.»

اما خودش هم چشم به تاریکی پشت نیزارها دوخته بود. جایی که ده‌ها جفت چشم براق و زرد در نور آتش می درخشیدند. شغال‌ها جسور بودند؛ تا چند قدمی دیگ‌های غذا می‌آمدند، چیزی می‌قاپیدند و با جیغی پیروزمندانه به دل تاریکی می‌گریختند. آن‌ها نگهبانان شب های چاف بودند که حق عبور می‌خواستند.

-«باید از زمین فاصله بگیریم.»

این فرمان یوسف بود. رطوبت زمین، استخوان‌ها را پوک می‌کرد و خزندگان را به رختخواب‌ها می‌کشاند. آن‌ها شروع به ساخت اولین «کوتام» یا همان خانه چوبی کردند. ( واژه باغ کوتام که امروزه هم بین سالخوردگان به کار می رود ) سازه‌ای ساده که بعدها الگوی معماری منطقه چاف شد.

مردان به دل مرداب زدند و با قایق‌های کوچک (نو)، دسته‌های بزرگ «گالی» (نی مردابی) را بریدند. این نی‌ها، سقف خانه‌هایشان می‌شد. چوب‌های محکم درختان صنوبر و توسکا را به عنوان ستون در زمین فرو کردند. کف خانه را نیم‌متر بالاتر از سطح زمین ساختند تا هم از نم در امان باشند و هم از جانوران.

وقتی اولین سقف شیب‌دار پوشیده از گالی تمام شد، باران ریز شمالی شروع به باریدن کرد. قطرات آب روی نی‌ها می‌لغزیدند و به زمین می‌ریختند، اما داخل کوتام خشک بود. بوی خوش نی تازه و چوب بریده شده، فضای کلبه را پر کرده بود. این اولین خانه‌ی واقعی آن‌ها در چاف بود. ساده، اما امن. اما چاف، نگهبانی ترسناک‌تر از شغال‌ها داشت.

یک روز عصر، زمانی که یوسف و دو نفر دیگر مشغول کندن ریشه‌های عمیق یک درخت خشکیده در حاشیه‌ی جنگل بودند، صدای شکستن شاخه‌ها شنیده شد. صدا سنگین بود،  زمین زیر پایشان لرزید.

ناگهان از میان بوته‌های بلند سرخس، هیولایی سیاه بیرون پرید. یک گراز نر عظیم‌الجثه با دندان‌های نیش برگشته و سفید که مثل خنجر از دهانش بیرون زده بود. گرازهای خطه ی گیلان شوخی ندارند؛ آن‌ها وقتی احساس خطر کنند یا قلمروشان تهدید شود، بی‌مهابا حمله می‌کنند.

یوسف داد زد : «فرار کنید بالای درخت!»

یکی از مردان توانست خود را به شاخه‌ی پایینی یک درخت برساند، اما یوسف ماند و دازی که در دست داشت. گراز با سرعتی باورنکردنی به سمت یوسف یورش برد. هدفش پاره کردن شکم دشمن بود.

یوسف که تجربه‌ی شکار در کوهستان را داشت، می‌دانست که فرار مستقیم از گراز خشمگین یعنی مرگ. او در آخرین لحظه، بدنش را به سمت چپ پرتاب کرد و پشت تنه‌ی درخت خشکیده پناه گرفت.

گراز با صدای مهیبی به تنه‌ی درخت کوبید. پوسته‌ی درخت شکافت و حیوان برای لحظه‌ای گیج شد.

این همان لحظه‌ای بود که یوسف لازم داشت. او نعره‌ای کشید، از پشت درخت بیرون آمد و داز سنگین را با تمام قدرت بر گردن کلفت حیوان فرود آورد.

خون تیره روی خاک ماسه‌ای پاشید. حیوان نعره‌ای گوش‌خراش کشید، چرخید تا دوباره حمله کند، اما ضربه‌ی یوسف کاری بود. مش قربان و دیگران که حالا با چوب و تبر رسیده بودند، دور حیوان حلقه زدند.

گراز، این تانک زنده‌ی جنگل، پس از چند تکان شدید، روی زمین افتاد و نفس‌های آخرش، خاک را به هوا پاشید.

آن شب، بوی گوشت کباب‌شده‌ی گراز، بوی ماهی و بوی دود، در فضای چاف پیچید. (هرچند برخی گوشت گراز را نمی‌خوردند، اما پوست ضخیمش برای پوشش و دندان‌هایش نماد قدرت بود).

یوسف دندان نیش گراز را جدا کرد. آن را شست و وقتی خشک شد، با بندی چرمی به گردن عیسی آویخت. یوسف با دست‌های پینه بسته و زخمی‌اش صورت پسر را نوازش کرد.

-«این را داشته باش پسرم. اینجا قانون، قانون جنگل است. اگر نترسی، پادشاهی. اگر بترسی، شکاری. ما دندان این خاک را کشیدیم. حالا نوبت ماست که در آن زندگی کنیم.»

عیسی به دندان سفید و تیز روی سینه‌اش نگاه کرد. صدای شغال‌ها هنوز می‌آمد، اما دیگر ترسناک نبود. آن‌ها در خانه‌ای بودند که خودشان ساخته بودند، و پدرش، قوی‌ترین موجود این جنگل را شکست داده بود.

چراغ اولین خانه در چاف روشن ماند، مثل ستاره‌ای که در دل تاریکی زمین متولد شده باشد. حالا وقت آن بود که فکر شکم باشند. زمین آماده بود، آب مرداب نزدیک بود… وقت کاشت بود.

پایان قسمت پنجم

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه