با صورتی که از رطوبت مداوم مرداب خاکستری شده بود، پاروی کوتاهش را در آب گِل آلود فرو برد. نوک قایق چوبی اش مانند یک کفش کهنه، نی های فرو رفته در آب را کنار می زد. ساعت، نزدیک به طلوع آفتاب بود، اما مه غلیظی که از سمت دریا بر زمین خیز برداشته بود، هوا را به رنگ سرب سرد و مرطوب درآورده بود.
شکار چَنگر، دیگر برای او نه یک تفریح بود و نه ضرورتی برای سیر کردن شکم. چنگرها پرندگانی سیاه رنگ و زمخت بودند که اغلب گوشهایشان کمی بوی لجن می داد. اما این پرنده ، این بهانه ی کوچک، او را هر روز صبح از خانه ی فرسوده اش، دور از صدای زنِ غرغرو و بچه های بی خیال بیرون می کشید و به جایی می آورد که سکوت، سنگین و قابل لمس بود.
تفنگ دولول قدیمی اش را که یادگار پدرش بود، در کنار خود گذاشت. لول های آن از زنگار و سالخوردگی، برق خود را باخته بودند.
” دیگر چه مانده است، خدا !؟ ” این سوالی بود که هر روز صبح، زیر مه و میان نی زارها، مثل یک بذر تلخ در ذهنش جوانه می زد. چه چیزی از زندگی اش باقی مانده بود؟ سالها پیش، او می خواست معلم شود، شعر بخواند، به شهر برود. حالا او یک قایق رانِ شکارچی چنگر بود که روی آب هایی که بوی گندیدگی می دادند، معلق مانده بود.
چشم هایش که سالها به دنبال شکار در این نور کم تنظیم شده بودند، ناگهان روی سطح آب متوقف شدند.
آنجا، کمی دورتر، پشت یک دسته نی خشک، یک چنگر بود. پرنده مرتب سرش را زیر آب می کرد و دوباره بالا می آورد. رفتارش آرام، بی تفاوت و ازلی بود. گویی تمام دردهای بشری و تمام آرزوهای بربادرفته اش، کوچک ترین خدشه ای بر کمال وجودی اش وارد نمی کرد.
به آرامی، تفنگ را برداشت. سنگینی چوب و فلز سرد اسلحه در دستش، تنها حقیقت ملموس زندگی اش بود. او می توانست پرنده را نادیده بگیرد، پارو بزند و بگذرد. اما آن حسِ مبهم نیاز به انجام دادنِ کاری، حتی اگر بیهوده باشد، او را وادار به هدف گیری کرد.
چنگر ، اما همچنان در حال آبتنی بود.
نفسش را حبس کرد. انگشتش را روی ماشه گذاشت. در آن لحظه کوتاه، همه چیز از نظرش محو شد: خانه اش، قرض هایش، حسرت هایش. فقط سوراخ کوچک لوله تفنگ و پرنده سیاه روی آب باقی مانده بود.
-تَق .
صدای شلیک، بسیار بلندتر از آن بود که او انتظار داشت. دودِ باروتی غلیظی از دهانه تفنگ بیرون زد و برای لحظه ای، مه اطراف را بلعید. انعکاس صدای شلیک، در دور دست، از روی تپه های کنار مرداب بازگشت … اما سُست و ضعیف.
هنگامیکه دود فرو نشست، دید که چنگر، بی جان، مثل یک تکه زغال سنگ سیاه، روی آب شناور است. خون تیره و رقیق اطراف آن پخش شده بود.
کمی پارو زد. وقتی به پرنده رسید آنرا با نوک پارو به داخل قایق کشید. مرده بود. کوچک و سبُک … اما دیگر از آرامشی که لحظه ی پیش در آب داشت، خبری نبود.
چنگر را کنار تفنگ انداخت. حتی نگاهش نکرد. نیازی به نگاه کردن نبود. او پرنده ای را کشته بود که کشتنش هیچ دردی را از او دوا نمی کرد. هیچ کسالتی را نمی زدود. او تنها یک صدای بلند در سکوت مرداب ایجاد کرده بود که حالا سکوتِ پس از آن، سنگین تر و خسته تر به نظر می رسید.
سرش را بلند کرد و به آسمان چشم دوخت. خورشید هنوز پشتِ مه مخفی بود. پاروی چوبی را دوباره در آب فرو برد و آهسته … بسیار آهسته قایق را به سمت خانه راند.
روز شروع شده بود و هیچ چیز در جهان تغییر نکرده بود.
دیماه 1404
نوشته : هادی آرزومند (الف چافی)
اولین دیدگاه را شما بنویسید