امامزاده سید یحیی بحرالعلوم چاف

سیدیحیی بحرالعلوم

آنچه در ادامه می‌آید، بازگوییِ مفصل و داستان‌گونه‌ی روایتی است که سال‌ها در سینه‌ی مردم چاف مانده، نسل به نسل نقل شده و امروز به بخشی از هویت معنوی این سرزمین بدل گشته است؛ روایتی درباره‌ی امامزاده سید یحیی بحرالعلوم، از نوادگان امام موسی بن جعفر علیه‌السلام، مقبره ای که سالیان دراز ناشناخته ماند و تنها از مسیر رؤیا، صبر، بی‌اعتنایی مردم و در نهایت ایمان، خود را آشکار کرد.

این مقبره ، پیش از آنکه نامی داشته باشد، پیش از آنکه روی نقشه‌ها خطی به نامش کشیده شود، منطقه ی چاف مجموعه‌ای از آب‌های راکد، نیزارها، زمین‌های نمناک و بادهای همیشه در حال عبور بود. مردمانش ساده می‌زیستند؛ دل‌بسته‌ی خاک، دریا، صید، کشاورزی، و آیین‌هایی که گاه ریشه‌شان را کسی به یاد نمی‌آورد، اما همه به آن وفادار بودند.

مسجد جامع چاف، همچون قلبی در سینه‌ی این منطقه می‌تپید. بنایی نه‌چندان بزرگ، اما کهن، با دیوارهایی کهنه از خاطره‌ی نمازها، اشک‌ها، دعاها و مناجات‌های شبانه. هیچ‌کس گمان نمی‌کرد که درست در همان نقطه، در همان خاکی که بارها زیر پایشان فشرده شده، رازی عظیم نهفته باشد.

در کنار مسجد، زمینی قدیمی بود؛ ساده، بی‌نشانه، نه سنگ قبری، نه کتیبه‌ای، نه نشانی که توجه غریبه‌ای را جلب کند. مردم از کنارش می‌گذشتند، کودکان در اطرافش بازی می‌کردند و پیران گاه در سایه‌ی دیوار مسجد کنار آن می‌نشستند. هیچ‌کس نمی‌دانست که آن خاک، پیکر یکی از فرزندان خاندان عصمت و طهارت را در آغوش گرفته است.

سید یحیی بحرالعلوم، بنا بر روایت‌های سینه‌به‌سینه و قرائن نسب‌شناختی، از نوادگان امام موسی بن جعفر علیه‌السلام بود. از آن امامزادگانی که در دوران خفقان عباسی، ناچار به هجرت شدند؛ هجرتی نه برای دنیا، که برای حفظ جان، عقیده و پیوند با امامت.گفته می‌شود که او پس از سال‌ها آوارگی، پس از عبور از شهرها و روستاهای بسیار، به این ناحیه رسید؛ جایی دور از مرکز قدرت، دور از چشم دشمنان و مأموران خلافت. مردمانی ساده، اما مهمان‌نواز یافت و در سکوت، زندگی خود را در میان آنان آغاز کرد. نه ادعایی داشت، نه نشانی بر خود می‌زد. تنها اهل علم، عبادت و خدمت بود.

لقب «بحرالعلوم» ـ دریای دانش ـ لقبی نیست که بی‌علت داده شود. گفته‌اند که او در مسائل دینی، اخلاقی و حتی امور روزمره‌ی مردم، یاور و راهنما بود، اما پس از وفاتش، زمان، حوادث، جابه‌جایی نسل‌ها و فراموشی، نامش را به حاشیه راند. قبرش بی‌نشان ماند و سال‌ها گذشت… شاید قرن‌ها.

در میان مردمان چاف، سادات بسیار بودند، اما حاج سید علی جایگاهی خاص داشت. نه به سبب ثروت، نه قدرت، بلکه به دلیل وقار، دیانت، صداقت و زبان راستگویش. مردی که نماز اول وقتش ترک نمی‌شد، شب‌هایش با دعا و ذکر گره خورده بود و احترامش در میان مردم، آرام و بی‌ادعا شکل گرفته بود.

او از آن مردانی بود که خواب را خواب می‌دیدند، اما هر خوابی را باور نمی‌کرد. می‌دانست که رؤیا می‌تواند حدیث نفس باشد، می‌تواند بازی ذهن، اما پیامی از عالمی دیگر باشد.

شبی از شب‌ها، در سکوتی که تنها صدای باد و دریا آن را می‌شکست، خوابی دید که زندگی‌اش را دگرگون کرد.

در خواب، خود را در همان حوالی مسجد جامع دید. هوا نه شب بود، نه روز؛ نوری ملایم، اما نافذ، فضا را پر کرده بود. مردی نورانی، با سیمایی آرام، چهره‌ای آشنا و در عین حال ناشناخته، مقابلش ایستاده بود. لباسش ساده، اما وقارش عظیم.آن مرد بدون مقدمه گفت:

-«ای سید علی، سال‌هاست که در این خاک آرمیده‌ام و کسی مرا نمی‌شناسد. قبر من در همین‌جاست.»

سپس با دست، نقطه‌ای خاص را نشان داد؛ همان زمینی که همه به سادگی از کنارش می‌گذشتند.

حاج سید علی از خواب پرید. دلش می‌تپید. عرق سرد بر پیشانی‌اش نشسته بود. تا سپیده‌دم بیدار ماند. آیات قرآن خواند، ذکر گفت و با خود اندیشید: «آیا این خواب، پیامی است یا وسوسه‌ای از خیال؟»

چند روز بعد، خوابش را با چند تن از معتمدان و بزرگان چاف در میان گذاشت. برخی سکوت کردند، برخی لبخندی از سر تردید زدند و بعضی گفتند:

-«برادر، خواب است دیگر… خواب‌ها را که نمی‌شود مبنا قرار داد.»

عده‌ای هم با احتیاط گفتند:

-«اگر امامزاده‌ای بود، پیشینیان ما می‌دانستند. مگر می‌شود چنین چیزی از یاد برود؟»

حاج سید علی چیزی نگفت. اهل جدال نبود. اما در دلش، آرامشی نیافت. آن چهره‌ی نورانی، آن صدا و آن اشاره، رهایش نمی‌کرد.

چند شب بعد، دوباره همان خواب تکرار شد؛ اما این بار روشن‌تر، صریح‌تر. مرد نورانی گفت:

-«تو مأموری، نه مجبور. اما بدان که حق، روزی آشکار می‌شود. نشانه‌هایی که گفتم را به یاد دار.»

نشانه‌ها دقیق بودند؛ فاصله‌ی قبر تا دیوار مسجد، وجود سنگی خاص در نزدیکی محل، حتی بوی خاک پس از باران. حاج سید علی دیگر نمی‌توانست بی‌تفاوت بماند. این بار، با اطمینان بیشتری خوابش را بازگو کرد. اما بازهم، بی‌اعتنایی غالب بود. برخی حتی گفتند:

-«مبادا باعث فتنه و حرف و حدیث شوی.»

ماه‌ها گذشت. دل حاج سید علی میان یقین و سکوت در نوسان بود. نه می‌خواست دروغی را رواج دهد، نه می‌توانست ندای درونش را خفه کند. شب‌ها به مسجد می‌رفت، کنار همان زمین می‌نشست و زیر لب قرآن می‌خواند.

گاهی اشک می‌ریخت. نه برای خودش، بلکه برای غربت آن امامزاده‌ی ناشناخته. با خود می‌گفت:

-«اگر این قبر، قبر یکی از فرزندان موسی بن جعفر است، چه ظلمی بالاتر از این که سال‌ها بی‌زائر مانده باشد؟»

روزی، پیرزنی بیمار که سال‌ها درد می‌کشید، به توصیه‌ی حاج سید علی، کنار همان محل دعا کرد. چندی بعد، حالش بهبود یافت. اتفاقی ساده؟ شاید… اما زمزمه‌ها آغاز شد.

پس از آن، مردی که گرفتار مشکلی بزرگ بود، نذری کرد و مدتی بعد، گره از کارش گشوده شد. مردم شروع به پرسش کردند. گوش‌هایی که پیش‌تر بسته بود، اندک‌اندک گشوده شد.

سرانجام، با موافقت بزرگان، بررسی محل آغاز شد. آنچه پیدا شد، با نشانه‌هایی که حاج سید علی گفته بود، هم‌خوانی داشت. سنگ‌ها، جهت قبر، و شواهد دیگر، همگی تأییدکننده بودند.

دیگر جای انکار نبود. سکوت چند ساله شکست.

امروز، مردم چاف با احترام به زیارت قبر امامزاده سید یحیی بحرالعلوم می‌روند. شمع روشن می‌کنند، دعا می‌خوانند، حاجت می‌طلبند و آرامش می‌گیرند. مسجد جامع، معنایی تازه یافته است.

حاج سید علی، دیگر در میان نیست، اما نامش با این امامزاده گره خورده است؛ مردی که خوابش را باور کرد، صبر کرد و حقیقت را به خاک بازگرداند.

این روایت، تنها داستان یک خواب نیست؛ قصه‌ی غربت اولیای خداست، قصه‌ی فراموشی و یادآوری، قصه‌ی ایمان در برابر تردید. چاف، امروز تنها یک نام جغرافیایی نیست؛ زمینی است که رازی بزرگ را در خود حفظ کرد، تا زمانی که گوش شنوا پیدا شود.

و شاید هنوز هم، خاک این سرزمین، رازهایی ناگفته در سینه دارد…

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه