هجرت سرخ، نگاهی به تاریخچه پیدایش چاف (قسمت4)

کاروان کوچک، خسته و زخم‌خورده، از جلگه‌های لاهیجان و رودبنه امروزی عبور کرده بود. هر چه به سمت شمال پیش می‌رفتند، هوا سنگین‌تر می‌شد. بوی رطوبت و بوی گیاهان آبزی در هم می‌آمیخت و هوایی دَم‌کرده و شرجی می‌ساخت که نفس کشیدن در آن، برای تازه‌واردان دشوار بود.

دیگر از زمین‌های سفت و سنگلاخی حاشیه‌ی سپیدرود خبری نبود. زمین زیر پایشان نرم، ماسه‌ای و پوشیده از بوته‌های خاردار تمشک و «گالی» (از گیاهان مردابی) بود. صدای پرندگان تغییر کرده بود؛ جای آواز بلبلان جنگل‌های جنوب، حالا صدای جیغ مرغ‌های دریایی و پرندگان مهاجر تالاب به گوش می‌رسید.

یوسف، که افسار اسبش را در دست داشت و پیاده راه می‌رفت، مدام زمین را بررسی می‌کرد. او دنبال جایی بود که آب شیرین داشته باشد و زمینش آنقدر سست نباشد که ارابه‌ها در آن فرو روند.

طلعت، در حالی که بازوی بسته‌شده‌ی عیسی را نوازش می‌کرد، به دیواری سبز و نفوذناپذیر در سمت راست اشاره کرد.

-«یوسف… آن پشت چیست؟ صدایی می‌آید… صدایی مثل نفس‌های یک غول.»

یوسف ایستاد و گوش داد. صدایی بم، مداوم و کوبنده از پشت دیوار جنگلی انبوه می‌آمد.

-«دریاست، طلعت. دریای خزر. همان که می‌گویند ته‌ندارد.»

-«پس چرا نمی‌بینیمش؟»

یوسف به جنگل متراکمی که از درختان توسکا، انار ترش و بوته‌های درهم‌پیچیده تشکیل شده بود اشاره کرد.

– «این جنگل راه را بسته. مثل دیواری است که دریا را از ما پنهان کرده. فعلاً نمی‌توانیم به آن سمت برویم. زمینش باتلاقی است و راهش بسته.»

آن‌ها به پیشروی ادامه دادند تا اینکه منظره‌ای عجیب و مسحورکننده در برابرشان پدیدار شد. در سمت چپ مسیر، پهنه‌ی آبی گسترده و آرامی دیده می‌شد که سطحش مثل آینه صاف بود. نیزارهای بلند، دور تا دور آن را گرفته بودند و پرندگان سفید روی آن پرواز می‌کردند. اینجا مرداب بود. تالابی که بر خلاف سپیدرود وحشی، آرامشی مرموز داشت.

یوسف دستش را بالا برد و کاروان ایستاد. او فریاد زد :

-«همین‌جاست.» و مُشتی از خاک ماسه‌ای را برداشت و بو کرد.

-«همین‌جا اُتراق می‌کنیم. نزدیک مرداب.»

مش قربان، که هنوز از زخم تیر راهزنان می‌لنگید، با تعجب پرسید: «چرا اینجا یوسف؟ چرا نمی‌رویم آن سمت، پشت جنگل؟ شاید لب دریا بهتر باشد.»

یوسف سرش را تکان داد :

«دریا باد دارد، طوفان دارد. زمینش شور است. اما اینجا…»

 او به مرداب اشاره کرد.

-«اینجا آبش آرام است. ماهی دارد. پرنده دارد. نیزارهایش برای ساختن خانه مصالح می‌دهد. و آن جنگل…»

 او به سمت شمال، به انبوه درختان نگاه کرد.

-«آن جنگل وحشی، سد بلای ماست در برابر باد دریا. فعلاً همین‌جا، در پناه مرداب ریشه می‌کنیم.»

جایی که آن‌ها ایستاده بودند، زمینی بود حدفاصل آن جنگل انبوه و این تالاب آرام. زمینی بکر که تا چشم کار می‌کرد، نه خانه‌ای در آن بود و نه دودی از اجاقی بلند می‌شد. تنها سکوت بود و وزوز حشرات.

زنان و مردان، با تنی خسته اما دلی امیدوار، شروع به برپا کردن چادرهای موقت کردند. یوسف اولین تیرک چوبی را در زمین کوبید. صدای برخورد چوب با زمین، اعلام رسمی پایان هجرت بود.

عیسی، با دست و بال گردن، از ارابه پایین آمد. او دیگر آن پسربچه‌ی بازیگوش آبکنار نبود. نگاهش سنگین شده بود. او به سمت مرداب رفت. قورباغه‌ها با دیدن سایه‌ی او در آب پریدند.

پسرک برگشت و به جنگل پشت سرش نگاه کرد. جنگلی تاریک و درهم‌تنیده که راه دریا را سد کرده بود. او در دلش آرزویی کرد:

«یک روز یک روز از میان این درخت‌ها راه باز می‌کنم و آن غول پرصدا را می‌بینم.»

شب فرا رسید. اولین آتش روشن شد. بوی ماهی کباب‌شده (که مردان از مرداب صید کرده بودند) فضا را پر کرد. اما این ماهی، طعم متفاوتی داشت. طعم آزادی و البته طعم غربت. پشه‌های مرداب، امان همه را بریده بودند، اما کسی شکایت نمی‌کرد. آن‌ها زنده بودند و زمینی زیر پایشان بود که متعلق به خودشان بود.

صبح روز بعد، زمانی که آفتاب از پشت نیزارهای مرداب بالا آمد و مه صبحگاهی را کنار زد، یوسف همه‌ی مردان را جمع کرد. او وسط محوطه‌ای که بوته‌هایش را کنده بودند ایستاد.صدایش در دشت پیچید :

-«گوش کنید! ما از کسما و صومعه‌سرا گذشتیم. خون دادیم. عرق ریختیم. این زمین…»

 او پایش را محکم به زمین کوبید :

– «این زمین را ما گرفتیم. مثل حقی که به زور ستانده شود. اینجا را چاپ (کلمه ی چاپ از مصدر چاپماق که یک واژه ترکی قزاقی بود به معنای چپاول و غارت کردن) می‌نامیم.»

زمزمه‌ای در بین جمع افتاد. یکی از جوان‌ها پرسید :

-«چاپ؟»

یوسف گره بر ابرو انداخت. «بله ! ما اینجا را با قدرت به دست آوردیم. یعنی چاپیدیم ، قاپیدیم تا یادمان نرود که طبیعت و روزگار این را به ما تعارف نکردند، ما آن را به چنگ آوردیم.»

نام «چاپ» سنگین بود. خشن بود. بویِ جنگ و غارت می‌داد.

پیرمردی از همراهان، که نامش «ملا رحیم» بود و سواد قرآنی داشت، جلو آمد. او دستش را روی شانه‌ی یوسف گذاشت.

-«یوسف‌جان… حرفت حق است. بازویت زور داشت و گرفتی. اما ما اینجا نیامدیم که جنگ کنیم. ما آمدیم که بمانیم. که ریشه کنیم. اسم خشن، دل را سخت می‌کند. بچه‌هایمان با این اسم بزرگ شوند، خوی دزدی و جنگ می‌گیرند.»

یوسف به عیسی نگاه کرد که گوشه‌ای نشسته بود و با دست سالمش سعی می‌کرد نی‌ای را بتراشد. به یاد زخم بازوی پسرش افتاد. به یاد آن راهزن سپیدرود. آیا می‌خواست پسرش در سرزمینی که معنای غارت و چپاول می داد بزرگ شود؟

ملا رحیم ادامه داد، صدایش نرم بود مثل نسیم مرداب:

-«ببین این زمین را… نرم است. گود افتاده بین دریا و جنگل. مثل یک آغوش. بیاییم و زهر این کلمه را بگیریم. نگو چاپ… بگو چاف. نرمش کن یوسف. بگذار دهان که می‌چرخد، بوی آبادی بدهد نه بوی شمشیر.»

یوسف لحظه‌ای سکوت کرد. کلمه‌ی «چاف» را زیر لب تکرار کرد.

-«چاف…»

این کلمه، مثل صدای فرورفتن پا در ماسه‌های نرم ساحل بود. مثل صدای فوت کردن در آتش برای روشن شدنش.

یوسف لبخندی کم‌رنگ، اما واقعی زد. او خم شد، مُشتی خاک برداشت و آن را در باد رها کرد.

-«باشد… به حرمت ریش سفیدت ملا، و به امید آرامش بچه‌هایمان. اینجا چاف است. سرزمینی که ما در آن، نه با شمشیر، که با بیل و داس پیروز می‌شویم.»

صدای صلوات جمع بلند شد. عیسی سرش را بلند کرد و لبخند زد.

– «چاف»… اسمش قشنگ بود. راحت‌تر از گلو بیرون می‌آمد.

روزها گذشت. زندگی در چاف آغاز شده بود. مردان با چوب‌های توسکا و نی‌های مرداب، اولین خانه ها را-که به آنها باغ کوتام می گفتند- بنا کردند. زمین‌های اطراف مرداب حاصلخیز بود و جان می‌داد برای جالیزکاری.

اما راز آن جنگل شمالی همچنان باقی بود.

یک روز عصر، یوسف دست عیسی را گرفت و تا لبه‌ی جنگل برد. جایی که درختان تیغ‌دار و تمشک‌های وحشی دیواری غیرقابل عبور ساخته بودند. صدای امواج دریا از پشت این دیوار سبز، بلندتر از همیشه شنیده می‌شد.عیسی پرسید :

-«آنجا چیست پدرجان؟»

-«دریاست پسرم. دنیای آب.»

-«چه وقت آن را می‌بینیم؟»

یوسف تبرش را از کمر باز کرد و ضربه‌ای نمادین به تنه‌ی یک درخت پیر زد. پوسته‌ی درخت شکافت.

-«حالا نه عیسی. الان زورمان به این جنگل نمی‌رسد. اول باید جای پایمان را کنار مرداب محکم کنیم. باید برنج بکاریم، خانه بسازیم، قوی شویم.»

او دستی به سر پسرش کشید و به افق سبز جنگل خیره شد.

-«اما قول می‌دهم… یک روز، من و تو، و برادرهایی که بعد از تو می‌آیند، این جنگل را می‌شکافیم. یک راه می‌سازیم. راهی صاف که از خانه‌مان یک‌راست برود توی دل دریا. آن روز، چاف فقط مال ما نیست؛ مال همه‌ی کسانی می‌شود که می‌خواهند دریا را ببینند.»

عیسی به درخت زخمی نگاه کرد. او در خیالش جاده‌ای را می‌دید که از میان درختان باز شده و آن سو، آبی بی‌کران دریا می‌درخشد. او نمی‌دانست که سال‌ها طول می‌کشد تا این رویا محقق شود، و نمی‌دانست که آن جاده، روزی به یکی از زیباترین مسیرهای خطه ی گیلان تبدیل خواهد شد.

فعلاً، خانه‌ی آن‌ها اینجا بود: در پناه امن مرداب، دور از خشم دریا، در سرزمینی که نامش را با مهربانی، چاف گذاشته بودند. (پایان قسمت چهارم)

نوشته : الف چافی

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه