روانی

نیمه شب بود.  باران شدیدی می‌بارید.  راننده سرعتش را کم کرد و با احتیاط رانندگی می کرد. تصادف یا خراب شدن ماشین در جاده جزو برنامه‌هایش نبود.

صدای جیرجیر برف‌پاک‌کن‌ها و صدای باران که روی سقف می‌کوبید حس هیپنوتیزم‌کننده‌ای به او می داد.

از میان قطرات باران ، متوجه شخصی در کنار جاده شد. مرد که یک ژاکت کلاه دار تنش بود ، دستانش را به نشانه ایست بالا و پایین می کرد. با خودش فکر کرد چه کسی دلش می خواهد در این ساعت از شب و در چنین هوایی ماشین سوار شود؟ حتماً برای رسیدن به جایی عجله داشت.

راننده اما سرعت ماشین را کم کرد و ایستاد. مرد، سوار ماشین شد و سریع در را بست. خوشحال بود که از باران خلاص شده است. سپس کلاهش را عقب انداخت و آهی کشید. او مرد جوانی بود، حدوداً بیست و پنج ساله، با موهای فِر ژولیده و ریشی انبوه. قطرات آب باران از صورتش سرازیر شد. راننده ماشین را به سمت جاده راند و در میان طوفان به راهش ادامه داد. سپس به آرامی از روی شانه‌اش،  به تاریکی پشت سرش نگاهی انداخت و به مرد جوان گفت:

– شب وحشتناکی بود، مگه نه؟

مرد جوان فقط سر تکان داد. مدتی بین آن دو سکوت بود.  راننده رادیو را روشن کرد و دوباره پرسید:

– کجا داری میری؟

مرد جوان با لحنی طفره‌آمیز پاسخ داد: به سمت شمال .

– برای دیدن خانواده ات می ری ؟

– هوم.

راننده نتوانست تشخیص دهد که جواب مرد جوان به او بله است یا خیر.  در همین حال، مرد جوان به راننده نگاهی انداخت و گفت :

– اینجاها کار می‌کنی؟

راننده گفت: بله . … تا دیروقت در دفتر داشتم کار می کردم. خب، می دونید که زندگی این روزها یه خورده خرج داره . مگه نه؟

مرد جوان با بی اعتنایی گفت :

– نه. نمی‌دونم .

راننده از این جواب مرد جوان کمی جا خورد . هر دوی آنها دوباره در سکوت فرو رفتند.ماشین کماکان در میان باد و باران در حال حرکت به سمت جلو بود. مرد جوان روی صندلی‌اش جابه‌جا شد و به شیشه‌ی جلو خیره شد.

– بدون آهنگ؟

– چی؟

– شاید بهتر باشه کمی موسیقی گوش بدیم؟

– من برنامه‌های رادیویی را دوست دارم و زیاد اهل آهنگ گوش دادن و موسیقی نیستم.

– اما من دوست دارم به موسیقی گوش بدم. آرومم می کنه.

راننده چیزی نگفت. رادیو داشت اخبار پخش می کرد.

-طبق گزارش هایی که به واحد خبر رسیده یک بیمار بسیار خطرناک از یک مرکز روانپزشکی فرار کرده است. طبق آخرین گزارش ها او در اطراف جاده ی …. دیده شده است.

راننده با انگشتش به دکمه‌ی روی صفحه‌ی رادیو اشاره کرد. موسیقی ملایم از رادیو پخش می‌شد. با سوالاتی که در ذهنش داشت خاموش و بیصدا به مرد جوان خیره شد.

مرد جوان شروع کرد به حرف زدن :

-از این اخبار متنفرم، دیوونم می کنن. هیچ وقت خبر خوبی نیست، مگه نه؟

راننده جوابی نداد.

مرد جوان در حالی که با ژاکتش ور می‌رفت، گفت:

 -نگران نباش ! من قاتل نیستم.

راننده گفت :  نه؟…یعنی نه، معلومه که نه. حتی فکرش را هم نمی‌کردم.

آن دو در حالی که به موسیقی بی‌مزه رادیو گوش می‌دادند، رانندگی می‌کردند. باران به ماشین کوبیده می‌شد.

راننده پرسید :

-برای امرار معاش چه کار می‌کنی؟

مرد جوان لحظه‌ای فکر کرد. سپس پوزخندی زد.

– من نویسنده‌ام.

– واقعاً؟ چقدر جالب. تا الان چه چیزهایی نوشته‌اید؟

– هنوز هیچی. اما دارم یک رمان درباره یک قاتل زنجیره‌ای می‌نویسم.

– معلومه .

راننده دوباره به رادیوی خبر برگشت. طوفان هنوز در بیرون شدید بود.

خبر بعدی از رادیو پخش شد : ما در حال کسب اطلاعات بیشتر در مورد بیمار فراری هستیم. نام این دیوانه غنجعلی فغان است. او قبلاً از یک بیمارستان روانی فرار کرده بود. او فوق‌العاده خطرناک و کاملاً غیرقابل پیش‌بینی است. غنجعلی فغان با دزدیدن ماشین یکی از کارکنان از کلینیک فرار کرد.

راننده رو به مرد جوان کرد :

– اسمت چیه؟

– اسم من غنجعلی است.

راننده با وحشت به مرد جوان نگاه کرد. غنجعلی پوزخندی زد، چاقوی تیزی در دستش برق می‌زد.

نویسنده : الف-چافی

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه