ده سال… ده سال پر از عرق، صبر و سکوت از آن قحطی بزرگ گذشته بود. چاف دیگر آن منطقه ی وحشی و ناشناخته نبود که یوسف و خانوادهاش با ترس و لرز پا در آن گذاشته بودند. حالا اگر عقابی از فراز آسمان خاکستری گیلان به پایین مینگریست، لکهای زمردین را میدید که در میانهی آبی دریا و سبزی تیره جنگل میدرخشید. دود آبیرنگ از دودکش دهها خانه به آسمان میرفت و صدای موزون کوبیدن برنج در “پادنگ”های چوبی، نبض زندگی روستا بود.
عیسی حالا بیست ساله بود. جوانی که انگار از ترکیب گِل رُس مرداب و سختی چوب درختان صنوبر و تبریز تراشیده شده بود. قدش بلندتر از تمام مردان قبیله بود و شانههایی پهن داشت که حاصل سالها پارو زدن در مرداب و شخم زدن زمین سفت بود. اما آنچه او را متمایز میکرد، نگاهش بود. نگاهی که برخلاف پدرش یوسف که همیشه رنگی از احتیاط و مدارا داشت، جسور و نافذ بود.
زخم کهنهی بازویش، یادگار آن راهزنان سپیدرود، حالا به خطی سفید و برجسته تبدیل شده بود که وقتی عضلاتش منقبض میشد، خودنمایی میکرد و بر گردنش، هنوز آن نیش گراز وحشی آویزان بود؛ طلسمی که یوسف در کودکی به او داده بود و حالا با عرق تن عیسی صیقل خورده و براق شده بود.
عیسی دیگر فقط پسر یوسف نبود؛ او بهترین شکارچی چاف، ماهرترین قایقران مرداب و قویترین کشتیگیر گیلهمردی در میان جوانان بود. اما او هنوز نمیدانست که سرنوشت، نقشهای فراتر از درو کردن برنج برایش کشیده است. آرامش چاف، آرامشی شکننده بود. بوی خوش برنج چاف، باد را خبر کرده بود و باد، خبر را به گوش گرگها رسانده بود.
اوایل پاییز بود. فصل برداشت تمام شده و کُندیج ها (انبار) پر از شلتوک بود. هوا رو به خنکی میرفت و مردم روستا با خیالی آسوده، خود را برای شبنشینیهای زمستانه آماده میکردند.
اما یک روز ظهر، صدایی غریب آرامش دشت را خراش داد. صدای شیههی اسب و کوبش سمهایی که نه بر ماسه، بلکه با ضربآهنگ تکبر بر زمین میخوردند.
پنج سوار از سمت جادهی جنگلی لنگرود ظاهر شدند. لباسهایشان با لباس ساده و نخی کشاورزان چاف فرق داشت. قباهای ماهوتی بلند، شالهای ابریشمی به کمر و کلاههای پوستی بلند بر سر داشتند. اما ترسناکتر از لباسهایشان، تفنگهای سرپری بود که بر دوش انداخته بودند و شلاقهای چرمی که در دست راستشان تاب میخورد.
پیشاپیش آنها، مردی تنومند با سبیلی پرپشت و چرب و صورتی آبلهرو حرکت میکرد. او «نایب قلی»، مباشر خان بزرگ منطقه بود. کسی که نامش لرزه بر اندام رعیت روستاهای اطراف میانداخت.
آنها مستقیم به وسط میدانگاه روستا، جلوی خانهی بزرگ یوسف آمدند و اسبهایشان را چنان ناگهانی نگه داشتند که گرد و خاک بر سر و روی زنانی که مشغول پاک کردن برنج بودند، نشست.
نایب قلی، بی آنکه از اسب پیاده شود، با صدایی که از ته گلو و با غرور بیرون میآمد، فریاد زد:
-«کدخدای این خرابآباد کیست؟ کدام بیسر و پایی ادعای بزرگی این زمینها را دارد؟»
یوسف که در حال تعمیر تور ماهیگیری بود، آرام برخاست. پیری در کمرش نشسته بود، اما هنوز وقار یک بزرگخاندان را داشت. جلو رفت، دستش را به نشانهی ادب بر سینه گذاشت و گفت:
-«خوش آمدید مسافران. آبی بنوشید، خستگی در کنید. من یوسف هستم. خدمتگزار این مردم.»
نایب قلی پوزخندی زد و آب دهانش را درست جلوی پای یوسف انداخت.
-«خدمتگزار؟ هه! شنیدهام اینجا برای خودتان حکومت راه انداختهاید. زمینهای اربابی را تصاحب کردهاید، جنگل خان را تراشیدهاید و حالا هم محصول دزدی در انبار میکنید؟»
همهمهای در میان روستاییان افتاد.
یوسف با صدایی که سعی میکرد نلرزد، پاسخ داد:
-«کدام زمین اربابی؟ وقتی ما به اینجا آمدیم، جز خار و مار و باتلاق چیزی نبود. ما با ناخنهایمان این خاک را زنده کردیم. کسی صاحب این ماسهها نبود.»
نایب قلی شلاقش را در هوا سوت داد و بر کتف یوسف کوبید. ضربه چنان ناگهانی بود که یوسف تعادلش را از دست داد و زانو زد.
-«زبانت دراز است پیرمرد! صاحب این خاک، از نوک کوه تا کف دریا، خان بزرگ است. شما رعیت اویید. ده سال مفت خوردید و خوابیدید. حالا وقت حساب است. نصف محصول برنج، و تمام محصول کنف… به عنوان مالیات عقبافتاده باید بار قاطرهای ما شود. همین امروز!»
سکوت مرگباری فضا را پر کرد. نصف محصول؟ این یعنی گرسنگی مطلق در زمستان. یعنی مرگ. عیسی که تا آن لحظه در کنار انبار چوبی ایستاده بود و دندانهایش را به هم میسابید، با دیدن زانو زدن پدرش، احساس کرد چیزی درون سینهاش پاره شد. خونی که در رگهایش میجوشید، خون کشاورز صبور نبود؛ خون یک غارتگر بود. خون اجدادی که در استپهای دوردست، با شمشیر حقشان را میگرفتند، خون یک چافی ….
او آرام اما با قدمهایی سنگین جلو آمد. داسی (داز) که برای تراشیدن نیها استفاده میکرد، در دستش بود.
مش قربان و چند مرد دیگر خواستند جلویش را بگیرند، اما گرمای تن عیسی چنان بود که انگار کورهای متحرک است.
عیسی درست روبروی اسب نایب قلی ایستاد. سرش را بالا گرفت. چشمهایش مثل دو زغال گداخته بود.
-«پیاده شو…»
صدایش آرام بود، اما لرزه بر تن اسب انداخت.
نایب قلی که انتظار چنین گستاخی را نداشت، قهقههای زد: «چه گفتی توله سگ؟»
عیسی فریاد زد، فریادی که شبیه نعرهی گراز زخمی بود:
-«گفتم پیاده شو! از اسبت پیاده شو و از پدرم عذرخواهی کن، قبل از اینکه خونت را پای همین بوتههای تمشک بریزم!»
نایب قلی، صورتش از خشم کبود شد. دست به قبضهی قمهای که به کمر داشت برد و همزمان به نوکرهایش اشاره کرد.
-«بگیرید این حرامزاده را! پوستش را بکنید و پر از کاه کنید تا درس عبرتی شود برای بقیه!»
سه نفر از سواران، با چماق و شمشیر پیاده شدند و به سمت عیسی هجوم بردند. زنان جیغ کشیدند و طلعت فریاد زد: «یا قمر بنیهاشم! پسرم!»
اولین مرد، چماقی سنگین را به سمت سر عیسی فرود آورد. عیسی با چابکی یک پلنگ جا خالی داد. سالها کُشتی گرفتن در گلولای لغزنده، تعادلی جادویی به او بخشیده بود. او مچ دست مرد را گرفت، چرخید و با فن کمرگیری چنان او را به زمین کوبید که صدای شکستن استخوان ترقوهاش شنیده شد.
نفر دوم با شمشیر حمله کرد. عیسی داز (داس بزرگ) را بالا آورد. صدای برخورد فلز با فلز، جرقهای در هوا ایجاد کرد. زور بازوی عیسی، که با سالها پارو زدن و تبر زدن ساخته شده بود، بر تکنیک خام مزدور غلبه کرد. او با دست آزادش، یقهی مرد را گرفت و با پیشانی به صورتش کوبید. مرد با صورتی خونین عقب رفت.
نایب قلی که صحنه را دید، وحشت کرد. تفنگ سرپرش را از روی زین برداشت و به سمت عیسی نشانه رفت.
-«صبر کن، صبرکن! تکان بخوری مغزت را میپاشم!»
زمان متوقف شد. یوسف فریاد زد: «عیسی! نه!»
اما عیسی نترسید. او به لولهی تفنگ خیره شد. در آن لحظه، او دیگر یک پسر روستایی نبود. او تجسم خود «چاف» بود؛ خشن، غیرقابل پیشبینی و خطرناک.
درست در لحظهای که نایب قلی میخواست ماشه را بچکاند، سنگی بزرگ با دقتی عجیب به شانهیِ نایب خورد و هدفش را منحرف کرد. سنگ را «علی»، دوست دوران کودکی عیسی و پسر مش قربان پرتاب کرده بود.
تیر شلیک شد اما به آسمان رفت و پرندهای بیگناه را پرپر کرد.
از صدای شلیک، اسب نایب رم کرد و روی دو پا بلند شد. نایب قلی که تعادلش را از دست داده بود، از پشت اسب به زمین گلی سقوط کرد.
هنوز نایب سعی داشت از جایش بلند شود که سایهای بزرگ روی سرش افتاد. عیسی بالای سرش بود. پای برهنهاش را روی سینهی نایب گذاشت و تیغهی سرد داز را به گلویش چسباند.
بوی ترس از نایب بلند شد. آن همه غرور، در یک لحظه به التماس تبدیل شد.
-«غلط کردم… رحم کن جوان… من مامورم…»
عیسی دندانهایش را به هم فشار داد. نفسهایش تند بود. نگاهی به پدرش کرد که هنوز روی زمین نشسته بود و با حیرت به پسرش نگاه میکرد. نگاهی به مردم روستا کرد که با چشمهایی گشاد شده، منتظر فرمان او بودند.
عیسی خم شد و در صورت نایب غرید:
-«اینجا زمین خان نیست. اینجا زمین کسانی است که خون دل خوردند تا سبز شود. ما رعیت هیچکس نیستیم. ما مردمان چاف هستیم.»
او با حرکتی سریع، کیسهی پول و شلاقی که به کمر نایب بود را برید و به کناری پرت کرد.
-«اینها غنیمت توهین توست. حالا گورتان را گم کنید. و به خان بگویید… بگویید اگر دفعهی بعد کسی را بفرستد، سرش را همراه محصول برایش میفرستیم. برو!»
نایب قلی و افرادش، زخمی و تحقیر شده، سوار بر اسبهایشان شدند و در حالی که جرات نگاه کردن به پشت سرشان را نداشتند، به سرعت باد فرار کردند.
گرد و خاک که فرو نشست، سکوت بازگشت. اما این سکوت، جنس دیگری داشت.
یوسف به سختی از جا برخاست. لباسش خاکی بود، اما چشمهایش برقی میزد که سالها خاموش بود. او به سمت عیسی رفت. پسرش حالا غولپیکر به نظر میرسید. دازِ خونین هنوز در دستش بود و قفسهی سینهاش بالا و پایین میرفت.
یوسف دست لرزانش را روی شانهی عیسی گذاشت.
-«خون پدرم… خون اجدادمان در تو بیدار شده پسر. فکر میکردم با کشاورزی، شمشیر را فراموش کردهایم. اما اشتباه میکردم.»
ملا رحیم جلو آمد و با صدای بلند گفت: «الله اکبر! خدا قوت پهلوان! تو امروز آبروی ما را خریدی.»
مردان روستا دور عیسی حلقه زدند. ترس لحظات قبل، جای خودش را به شور و هیجان داده بود. آنها فهمیده بودند که دورهی توسریخور بودن تمام شده است. آنها حالا کسی را داشتند که پشتشان به او گرم باشد.
مش قربان فریاد زد: «عیسی سالار! سالار چاف!»
و بقیه تکرار کردند: «عیسی سالار! عیسی سالار!»
آن شب، هیچکس در چاف نخوابید. جلسهای اضطراری در خانه یوسف تشکیل شد. اما این بار، یوسف در صدر ننشست. او با احترام، جای خود را به عیسی داد.
عیسی نشست. هنوز جوان بود، اما وقار یک فرمانده را داشت.او گفت:
– «خوشحالی نکنید. آنها برمیگردند. خان لنگرود از این توهین نمیگذرد. ما باید آماده باشیم. از فردا، نیمی از مردان در باغ کار میکنند و نیمی دیگر… جنگیدن یاد میگیرند. ما دور چاف را خندق میکنیم. ما دیدهبان میگذاریم.»
او مکثی کرد و به چهرههای نگران اما مصمم مردم نگاه کرد.
-«ما دیگر مهاجر نیستیم. ما صاحبان این خاکیم. نام این خاک چاپ بود، یعنی غارت… اما امروز ما معنایش را عوض کردیم. امروز ما غارت نشدیم. امروز ما حقمان را گرفتیم. هر کس میخواهد بماند، باید برای جنگیدن آماده باشد.»
آن شب، در زیر نور لرزان فانوسها، فصلِ جدیدی در تاریخ چاف ورق خورد. فصلی که دیگر با بیل و داس نوشته نمیشد، بلکه با باروت و خون و دلیری نگاشته میشد. عیسی، پسری که در قایق سرگردان به دنیا آمده بود، حالا “سالار” سرزمینی بود که خودش و مردمش ساخته بودند.
نام او، عیسی خان چافی، قرار بود در تاریخ منطقه طنینانداز شود.
پایان قسمت هفتم
اولین دیدگاه را شما بنویسید