عطر نعنا

نسیم خنک اردیبهشت‌ماه از سمت دریا سرازیر می‌شد و صورتم را نوازش می‌کرد، اما این نسیم دیگر آن بوی قدیم را با خود نداشت. بوی رطوبت خاک بود، اما آن عطر خاصی که همیشه توی مشامم می‌پیچید، گم شده بود. روی همان تپه‌ای نشسته بودم که سال‌ها پیش پاتوق همیشگی‌ام بود؛ زیر سایه‌ی درخت گردوی کهنسالی که شاخه‌هایش مثل دستان محافظی مهربان، زمین زیر پایش را از گزند آفتاب تند ظهر در امان نگه می‌داشت. کتاب های دانشگاهی ام هنوز هم توی قفسه‌ی کتابخانه‌ام خاک می‌خورد، همان کتاب هایی که آن روزها روی پاهایم باز بود و کلماتش جلوی چشمانم رژه می‌رفتند، اما فکرم جای دیگری پرواز می‌کرد.

آن روز را خوب به خاطر دارم. درست مثل امروز بود، با این تفاوت که رنگ‌های دنیا زنده‌تر به نظر می‌رسیدند. آسمان آبی‌تر بود و سبزینگی شالیزارها چشم را نمی‌زد، بلکه نوازش می‌کرد. صدای شرشر آب که از موتور پمپ آب چاه همسایه می‌آمد با صدای جیرجیرک‌ها سمفونی بی‌نظیری ساخته بود که هیچ موسیقی‌دانی نمی‌توانست نت‌هایش را بنویسد. آن روزها من دانشجو بودم و امتحانات پایان ترم مثل غولی بی شاخ و دم روبرویم ایستاده بودند. اما مگر می‌شد در آن بهشت کوچک درس خواند؟ هر بار که سرم را از روی فرمول‌های پیچیده بلند می‌کردم، صحنه‌ای را می‌دیدم که حالا، بعد از گذشت این همه سال، شده است عزیزترین تابلوی نقاشی ذهنم.

پایین تپه، درست وسط زمین گلی که مثل آینه‌ای آسمان را در خود بلعیده بود، پدرم ایستاده بود. چکمه‌های لاستیکی سیاه و بلندش تا زانو در گل فرو رفته بود. پیراهن نخی چهارخانه‌اش که آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده بود، خیس عرق بود و به تنش چسبیده بود. او مشغول «مرزگیری» بود. این واژه برای غریبه‌ها شاید فقط ساختن یک دیوار گلی کوچک باشد، اما برای ما، برای پدرم، یک آیین مقدس بود. مرزگیری یعنی تعیین حدود، یعنی ساختن حریم برای خوشه‌هایی که قرار بود قد بکشند. پدر با مهارتی که حاصل پنجاه سال رنج و گنج بود، با بیل مخصوصش که دسته‌اش از چوب درخت آزاد بود، گل‌ها را از کف زمین می‌کند و با حوصله‌ای مثال‌زدنی روی مرزهای قدیمی می‌گذاشت. بعد با پشت بیل، چنان ضربه‌های موزونی به دیواره‌ی گلی می‌زد که انگار داشت خشت‌های طلا را صیقل می‌داد. سطح مرز باید صاف و صیقلی می‌شد تا آب نشت نکند، تا علف‌های هرز نتوانند رویش خانه کنند. صدای «شالاپ شالاپ» برخورد گل با بیل و صدای نفس‌های عمیق پدر، ریتم زندگی ما بود.

پدرم، مردی بود که زبانش سکوت بود و دستانش فریاد. او با زمین حرف می‌زد. وقتی بیل را در گل فرو می‌برد، انگار داشت نبض زمین را می‌گرفت. یادم هست آن روز کلاه حصیری‌اش را کمی کج گذاشته بود تا آفتاب مستقیم توی چشم‌هایش نزند. هر از گاهی که کمر راست می‌کرد تا خستگی‌اش را بتکاند، نگاهی به سمت تپه می‌انداخت. دستش را سایبان چشمش می‌کرد و وقتی مرا می‌دید که غرق در کتابم هستم، لبخندی کم‌رنگ، اما پر از امید روی لب‌هایش می‌نشست. او هیچ‌وقت نمی‌گفت «درس بخوان»، اما آن لبخند، آن نگاه پر از غرور، سنگین‌تر از هزار نصیحت بود. او در گل‌ولای فرو می‌رفت تا من پرواز کنم. او مرزهای زمین را محکم می‌کرد تا من مرزهای زندگی‌ام را گسترش دهم. من آن روزها جوان بودم و خام؛ فکر می‌کردم درس خواندن من کار بزرگی است، غافل از اینکه شاهکار واقعی آن پایین، میان گل و لای در حال خلق شدن بود.

کمی آن‌طرف‌تر، جایی که مرز شالیزار به خشکی می‌رسید، قلمرو فرمانروایی دیگری بود. مادر، عزیزترین واژه‌ی دنیا که حالا تکرارش دهانم را تلخ نمی‌کند، بلکه بغضی شیرین در گلویم می‌کارد. مادر، با آن دامن چین‌دار گل‌گلی که انگار تکه‌ای از بهار را به تن کرده بود، نشسته بود کنار باغچه‌ی کوچکش. باغچه‌ای که با چپر‌های چوبی و شاخه‌های خشک تمشک محصور شده بود تا مرغ و خروس‌ها هوس نوک زدن به سبزی‌هایش را نکنند. روسری سفیدش که گل‌های ریز قرمز داشت را دور گردنش گره زده بود. چارقدش مثل هاله‌ای از نور صورت مهربانش را قاب گرفته بود. او مشغول چیدن سبزی بود. سبزی‌هایی که عطرشان حتی تا بالای تپه، تا مشام من هم می‌رسید.

مادر با وسواسی عجیب سبزی‌ها را جدا می‌کرد. تربچه‌های نقلی قرمز، پیازچه‌هایی که ریشه‌های سفیدشان هنوز بوی خاک تازه می‌داد، و نعنا. وای از آن نعناها! مادر معتقد بود نعنای باغچه‌ی خودش با تمام نعناهای دنیا فرق دارد و راست هم می‌گفت. او با دست‌های پینه‌بسته‌اش، که هر چین و چروکش قصه‌ای از فداکاری بود، سبزی‌ها را دسته می‌کرد و توی زنبیل حصیری‌اش می‌چید. گاهی وقت‌ها زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. شاید دعا می‌خواند، شاید آوازهای قدیمی گیلکی را مرور می‌کرد. صدایش را نمی‌شنیدم، اما آرامش حرکاتش را حس می‌کردم. او قلب تپنده‌ی آن مزرعه بود. اگر پدر ستون‌های خانه را با رنج در شالیزار محکم می‌کرد، مادر با عطر ریحان و نعنا، روح زندگی را در آن می‌دمید.

من از بالای تپه، مثل یک کارگردان سینما، این صحنه را تماشا می‌کردم. پدر در حال ساختن، مادر در حال پروراندن، و من… من در حال رویا بافتن. اما حواسم پیش زنبیل مادر بود که کم‌کم پر می‌شد. پیش کمر خمیده‌ی پدر بود که داشت مرز جدیدی را صاف می‌کرد. یادم هست آن روز باد تندی وزید و چند برگ از کتابم را ورق زد. مادر متوجه باد شد، سرش را بلند کرد و سمت تپه را نگاه کرد. با صدای بلند، طوری که صدایش بر غرش باد غلبه کند، فریاد زد: «پسر! بیا پایین یه چایی بخور، گلوت خشک شد بس که خوندی.»

صدای مادر… چقدر دلم برای شنیدن اسمم با آن لحن تنگ شده است. لحنی که در آن نگرانی، محبت، و دستوری ملایم با هم آمیخته بود. کتاب را بستم. دانشگاه و امتحانات و آینده می‌توانستند ده دقیقه صبر کنند. از تپه سرازیر شدم. هر قدم که برمی‌داشتم، بوی شالیزار غلیظ‌تر می‌شد. بوی گل، بوی آب راکد، بوی کود، و بوی زندگی. وقتی به پایین رسیدم، پدر هم دست از کار کشیده بود. بیلش را توی گل کاشت و تکیه داد به آن. پاهایش تا ساق در گل بود و چکمه‌هایش سنگین شده بودند. با پشت دست عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و نگاهش را به من دوخت.

این نگاهِ پدر، قند توی دلم را آب می‌کرد. هنوز مدرکم را نگرفته بودم، اما برای او من …. گفتم: «خسته نباشید پدرجان. شما که از صبح یک‌نفس کار کردید.»

پدر خندید، دندان‌های سفیدش توی صورت آفتاب‌سوخته‌اش برق زد: «کارِ زمینه دیگه پسر. زمین ناز داره، باید نازشو بکشی تا برکت بده. این مرزها اگه محکم نباشن، آب هدر میره. آب که هدر بره، برنج تشنه میمونه. مثل آدمیزاد که اگه مرزهای زندگیش محکم نباشه، وجودش هدر میره.»

آن موقع‌ها فلسفه‌بافی‌های پدر را خیلی جدی نمی‌گرفتم. فکر می‌کردم حرف‌های ساده‌ی یک کشاورز است. اما حالا می‌فهمم که او بزرگترین استاد فلسفه‌ای بود که داشتم. او درس استقامت را نه با کلمات، بلکه با بیل و گِل به من می‌آموخت.

مادر زنبیل سبزی را کنار چاه آب گذاشت و با پارچ، آب خنک و زلالی را توی لیوان ریخت. فلاسک چای همیشه کنارش بود، به علاوه‌ی یک بقچه‌ی کوچک که تویش نان محلی و پنیر و گردو بود. سفره‌ی ما روی علف‌های کنار شالیزار پهن می‌شد. ساده‌ترین و مجلل‌ترین سفره‌ی دنیا. مادر نان و پنیر را لقمه می‌کرد و به دستم می‌داد. دستانش بوی نعنا و جعفری می‌داد. وقتی لقمه را می‌گرفتم، انگار داشتم عصاره‌ی محبت را می‌خوردم.

-«بخور مادر، جون بگیری. درس خوندن مغز آدم رو پوک می‌کنه. باید چیز مقوی بخوری.»

 مادر همیشه نگران لاغری من بود. برای او، سلامتی یعنی لپ‌های گل‌انداخته و شکم سیر. نگاهش می‌کردم. چروک‌های دور چشمش وقتی می‌خندید عمیق‌تر می‌شد. موهایش که از زیر روسری بیرون زده بود، مثل تارهای نقره در آفتاب می‌درخشید. آن روز نمی‌دانستم که دارم به فرشته‌ای نگاه می‌کنم که قرار نیست برای همیشه بماند. فکر می‌کردم این صحنه، این پدر، این مادر، این شالیزار، جاودانه هستند. فکر می‌کردم زمان برای ما متوقف شده است.

چای را که خوردیم، پدر دوباره کلاهش را سرش گذاشت و گفت: «خب، بریم سراغ ادامه‌ی مرزگیری. تا غروب باید این قطعه تموم بشه.» و دوباره به دل گِل و لای زد. مادر هم مشغول شستن سبزی‌ها با آب چاه شد. صدای شرشر آب، صدای برخورد بیل با گل، و صدای زمزمه‌ی مادر… من مانده بودم و یک دنیا حسرت که چرا آن لحظات را بیشتر نفس نکشیدم. چرا بیشتر به دستان مادر نگاه نکردم. چرا بیشتر پای حرف‌های پدر ننشستم.

دوباره از تپه بالا رفتم. اما این بار دیگر نتوانستم درس بخوانم. نگاهم قفل شده بود روی آن دو نفر. دو نقطه در بیکران سبز و قهوه ای. یکی در حال ساختن حصار برای برنج، دیگری در حال چیدن عطر برای خانه. و من، محصول مشترک آن رنج و آن عطر، آن بالا نشسته بودم و خیال می‌کردم دارم دنیای خودم را می‌سازم، در حالی که دنیای واقعی من، همان پایین، در حال تپیدن بود.

عصر که شد، سایه‌ی درخت گردو بلندتر شده بود و کل تپه را گرفته بود. پدر کارش تمام شده بود. مرزهای جدید مثل مارهای قهوه‌ای و براق دور تا دور زمین پیچیده بودند. منظم، دقیق و هندسی. مادر هم سبزی‌های شسته شده را توی آبکش گذاشته بود تا آبش برود. وقت برگشتن به خانه بود. من کتاب‌هایم را جمع کردم و پایین رفتم. سه نفری به سمت خانه راه افتادیم. پدر جلوتر می‌رفت، بیل روی شانه‌اش، خسته اما راضی. مادر پشت سرش، زنبیل سنگین سبزی در یک دست و دست دیگرش مشغول مرتب کردن روسری‌اش. و من، پشت سرشان، قدم در جای پایشان می‌گذاشتم.

یادم هست مادر برگشت و گفت: «پسرم، امتحان فردا رو خوب بده‌ها. نذار زحماتت هدر بره.»

گفتم: «چشم مامان. نگران نباش.»

او لبخند زد. آخرین تصویر واضحی که از آن روز در ذهنم حک شده، همان لبخند مادر در گرگ‌ومیش غروب است. لبخندی که نور امید را در دلم روشن نگه می‌داشت. نمی‌دانستم که روزی خواهد رسید که برای دیدن دوباره‌ی آن لبخند، حاضرم تمام مدارک دانشگاهی و تمام دارایی‌ام را بدهم. نمی‌دانستم که آن «مرزگیری» پدر، فقط برای برنج نبود، داشت مرزهای خاطرات ما را مشخص می‌کرد تا سال‌ها بعد، وقتی سیل غم هجوم می‌آورد، چیزی برای چنگ زدن داشته باشیم.

آن روز گذشت، مثل صدها روز دیگر. من امتحانم را دادم و قبول شدم. برای خودم کسی شدم. پدر پیرتر شد و دستانش لرزان‌تر. اما مادر… مادر ناگهان تصمیم گرفت که باغچه‌اش را، شالیزارش را، و ما را تنها بگذارد. نه، تصمیم نگرفت، تقدیر او را چید. مثل همان ریحان‌های تازه‌ای که می‌چید، گلچین روزگار هم او را چید. حالا من اینجا نشسته‌ام، روی همان تپه، سال‌ها بعد. پدر دیگر توان مرزگیری ندارد، کارگر گرفته‌ایم. شالیزار هنوز سبز است، اما باغچه‌ی مادر… باغچه خشک شده است. علف‌های هرز جای نعناها و تربچه‌ها را گرفته‌اند. و من، با چشمانی خیس، به جای خالی مادر در کنار شالیزار خیره شده‌ام و سعی می‌کنم عطر نعنا را در خاطراتم زنده کنم.

نویسنده : هادی آرزومند

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه