باور کنید اگر مسیرتان روزی به شهر ساحلی چاف و جمخاله افتاد، ردپای آدم های محلی، گردشگران قدیمی و بوی چای تازه دَم شما را بی مقدمه به قهوانه ای کوچک در چاف می کشاند.
در آستانه غروب، وقتی آفتاب آخرین رنگ های زرد و نارنجی اش را روی آب های آرام شالیزارها پهن کرده و هوای شرجی ریه ها را پر می کند، صدای خنده و گپ مردهای میانسال و پیرمردهای خاطره گو از درب زنگ زده قهوه خانه بیرون می ریزد.
سقف کوتاه، دیوارهای بلوکی پر از نقش و نگار، سماری که آن پشت بی وقفه قُل قُل می کند و استکان های شیشه ای کوچک که منتظر یک جرعه چای داغ هستند.
عطر چای شمال با برگ های درشت با برگ های درشت و اندکی هل، می آیند و می نشینند روی لباسهایت. قلیان هایی که در هر گوشه مثل یک قطعه ساز سنتی، دود می شوند و بحث داغ فوتبال یا تعریف خاطره هایی از ماهیگیری، این فضا را می سازد.
روی دیوار دود گرفته عکس هایی از دریا، ماهیگیران با لباس نمناک و حتی یک تصویر پوسیده از تیم فوتبال چاف کنار پوستر قدیمی فیلم قیصر چسبیده است.
کنار میزها مردی نشسته که صاحب قهوه خانه است. پر حرف ترین آدم محل اما دوست داشتنی. چای را با لبخند می ریزد، توی نعلبکی می گذارد و به آدم تعارف می کند.
قهوه خانه در چاف، جایی است که غم های روزانه زیر بخار قلیان و نوای محلی ضبط شده در ضبط صوت قدیمی نرم می شود. پیر و جوان، فردیت شان را توی فضای نه آنقدر بزرگ اما پر از محبت جا می گذارند. بیرون، صدای نم نم باران تنها موسیقی پس زمینه این غروب های چاف است.
داستان ها آنجا آغاز می شوند، خاطره ها زنده می شوند، و همه با یک استکان چای داغ و لبخندی جمعی، حال خوش می آفرینند.
اگر گذرت به چاف افتاد یک سر به قهوه خانه های آنجا بزن. آنجا حال همه خوب است، حال تو هم خوب خواهد شد.
اولین دیدگاه را شما بنویسید