روستای رادارکومه چاف

روستای رادارکومه یکی از روستاهای کمتر شناخته اما مهم منطقه چاف و چمخاله در شهرستان لنگرود استان گیلان است. این روستا به‌دلیل موقعیت جغرافیایی، پیشینه نظامی–ارتباطی و پیوندش با محیط طبیعی جلگه‌ای و ساحلی، هویت خاصی دارد.

رادارکومه در محدوده جلگه ساحلی شرق گیلان قرار گرفته و از نظر اداری تابع بخش چاف و چمخاله است. این منطقه: به دریای خزر نزدیک است، در همسایگی زمین‌های کشاورزی، شالیزارها و نواحی مرطوب ساحلی قرار دارد، دسترسی نسبتاً آسانی به شهرهای لنگرود و چمخاله دارد.

موقعیت باز و هموار منطقه یکی از دلایل انتخاب آن برای کاربری‌های رصدی و ارتباطی بوده است.

نام رادارکومه از دو بخش تشکیل شده:

  • رادار: اشاره به استقرار تجهیزات راداری یا تأسیسات نظامی–مخابراتی در گذشته
  • کومه: در گویش محلی گیلکی به معنی کلبه، سازهٔ کوچک یا پایگاه ساده

به‌طور کلی، نام روستا نشان‌دهنده وجود یک پایگاه یا ایستگاه راداری یا دیده‌بانی در سال‌های گذشته، به‌ویژه در دوره پهلوی یا سال‌های ابتدایی پس از انقلاب است؛ هرچند بسیاری از این تجهیزات امروز غیرفعال یا جمع‌آوری شده‌اند.

رادارکومه بیشتر به‌سبب کارکرد نظامی–امنیتی‌اش شناخته می‌شود تا سابقه روستایی کهن. این ویژگی‌ها باعث شده بود منطقه برای نصب رادار یا سامانه‌های مراقبتی مناسب باشد. همین موضوع موجب شد سکونت انسانی در اطراف آن به‌تدریج شکل بگیرد و گسترش یابد.

جمعیت و بافت اجتماعی : جمعیت روستا معمولاً کم و پراکنده است-بخشی از ساکنان به کشاورزی (به‌ویژه برنج‌کاری) مشغول‌اند-برخی خانواده‌ها به مشاغل مرتبط با چمخاله، دریا، خدمات شهری یا نظامی وابسته بوده‌اند-مهاجرت جوانان به شهرهای نزدیک در سال‌های اخیر دیده می‌شود-بافت اجتماعی روستا آرام، کم‌حاشیه و به‌نوعی نیمه‌روستایی–نیمه‌اداری است.

محیط اطراف رادارکومه ویژگی‌های شاخص جلگه گیلان را دارد : زمین‌های مرطوب و حاصلخیز-پوشش گیاهی بومی-نزدیکی به تالاب‌ها و اراضی ساحلی-آب‌وهوای مرطوب با مه‌های فصلی

این فضا گاهی حس انزوا، سکوت و مرز میان طبیعت و سازه‌های انسانی را القا می‌کند؛ ویژگی‌ای که آن را از روستاهای کاملاً کشاورزی متمایز می‌سازد.

امروزه : نقش نظامی–راداری روستا بسیار کمرنگ یا غیرفعال شده-بیشتر به‌عنوان یک نقطهٔ مسکونی آرام شناخته می‌شود-برخی از اراضی اطراف در معرض تغییر کاربری یا توسعهٔ محدود قرار دارند-هنوز نام «رادارکومه» یادآور گذشته ویژه ی آن است.

رادارکومه روستایی است که هویتش نه فقط از کشاورزی یا زندگی روستایی، بلکه از پیشینه ی رصد، مراقبت و موقعیت استراتژیک شکل گرفته است. این ترکیب طبیعت جلگه‌ای گیلان با خاطره ی تجهیزات راداری، به آن شخصیتی متفاوت در میان روستاهای منطقهٔ چاف و چمخاله داده است.

خاطره ی یکی از دوستان از روستای رادار کومه :

غروب همیشه زودتر از جاهای دیگر به رادارکومه می‌رسید؛ انگار راهش را بلد بود. زمین هنوز گرم بود، شالیزارها نفس می‌کشیدند و بوی آب مانده و ساقه‌های شکسته‌ی برنج، آرام از هوا بالا می‌آمد. ما بچه‌ها پا برهنه از کنار جاده‌ی خاکی می‌گذشتیم و هر بار نگاهمان ناخودآگاه می‌رفت سمت دکل فلزی؛ همان که سرش در مه گم می‌شد و شب‌ها چراغ قرمزش مثل چشم نیمه‌بیداری پلک می‌زد.

کسی دقیق نمی‌دانست آن بالا چه می‌گذرد. بزرگ‌ترها فقط می‌گفتند: «راداره… حواستون باشه نزدیکش نرین.»

اما برای ما، رادار چیزی بود میان افسانه و ترس شیرین؛ ما فکر می‌کردیم صدای خش‌خش بی‌سیم‌ها، حرف‌های پنهانی دریاست با آسمان.

شب‌ها وقتی باد از سمت دریا می‌آمد، سیم‌های کشیده شده سوت می‌کشیدند. مادر سماور را جلوتر می‌کشید، نفت چراغ را کم می‌کرد و می‌گفت:

-«این صداها قدیم‌ترها هم بوده… عادت می‌کنی.»

ولی من نمی‌خواستم عادت کنم. دوست داشتم هر بار که صدا می‌آمد، فکر کنم کسی آن بالا نشسته و به زندگی‌های کوچک ما نگاه می‌کند؛ به خانه‌های کم‌نور، به مرغ‌هایی که زودتر از هوا به لانه خزیده‌اند، به مردی که فردا صبح باید دوباره مرز شالیزار را بگیرد.

صبح‌ها رادارکومه آرام‌تر بود.

مه روی زمین می‌خوابید و دکل فقط نیمه‌ای از خود را نشان می‌داد؛ مثل آدمی که هنوز از خواب بیدار نشده. آب از کنار پایمان می‌گذشت، سرد و شفاف، و آسمان هیچ نشانی از شب نداشت. تنها رد مانده، همان حسِ دیده‌شدن بود؛ حس این‌که جایی، کسی همیشه بیدار بوده است.

سال‌ها بعد که برگشتم، دکل دیگر آن‌جا نبود.

یا شاید بود و من نتوانستم پیدایش کنم. زمین صاف‌تر شده بود، جاده آسفالت شده بود و سکوت فرق کرده بود؛ سکوتی بی‌نگهبان. بچه‌ای را دیدم که کنار شالیزار ایستاده بود و سنگی توی آب پرتاب می‌کرد. پرسیدم:

-«اینجا قبلاً رادار نبود؟»

شانه بالا انداخت و گفت: «نمی‌دونم… می‌گن یه چیزی بوده.»

شب که شد، دنبال چراغ قرمز گشتم؛ نبود.

اما وقتی باد آمد، همان صدای قدیمی برگشت. همان سوتی که انگار از دریا می‌گذشت و به آسمان می‌رسید. لبخند زدم. فهمیدم بعضی چیزها را می‌توان جمع کرد، برد، خاموش کرد؛

اما رادارکومه هنوز هم نگاه می‌کند—نه با دستگاه، با خاطره.

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه