هجرت سرخ، نگاهی به تاریخچه پیدایش چاف (قسمت3)

جنگل‌های انبوه کسما و صومعه‌سرا که پشت سر ماند، زمین زیر پای کاروان تغییر ماهیت داد. خاک سیاه و برگ‌های نمدار جنگلی، جای خود را به خاکی ماسه‌ای، خاکستری و آمیخته با سنگ‌های صیقلی دادند. هوا دیگر بوی نای ریشه‌ها و قارچ‌ها را نمی‌داد؛ بویی تازه، مرطوب و هولناک به مشام می‌رسید. بوی حجم عظیمی از آب که با شتاب از دل کوه‌ها می‌آمد و گل‌ولای هزاران فرسنگ را با خود می‌شست.

صدایی که از دو روز پیش، همچون زمزمه‌ای موهوم در گوش کاروانیان بود، حالا به نعره‌ای ممتد و کرکننده تبدیل شده بود. گویی اژدهایی سفید در بستر زمین می‌خزید و زمین و زمان را می‌لرزاند. سپیدرود. رگ حیاتی و در عین حال، دیوار نفوذناپذیر خطه ی گیلان. مرز میان «بیه‌پس» و «بیه‌پیش».

یوسف، پیشاپیش کاروان، افسار قاطر خسته‌اش را کشید و ایستاد. چشمانش را جمع کرد و به افق خیره شد. در برابر او، دشتی وسیع از قلوه‌سنگ‌ها گسترده بود که در انتهایش، پهنه‌ی کف‌آلود و خروشان رودخانه دیده می‌شد. در آن زمان، سپیدرود مثل امروز رام و سدزده نبود؛ رودی وحشی بود که در بهار و اوایل تابستان، عرضش گاه به صدها متر می‌رسید و عمقش هر شناگر ماهری را در کام خود می‌بلعید.

مش قربان، نفس‌نفس‌زنان خود را به یوسف رساند. چهره‌اش زرد شده بود.

– «یا قمر بنی هاشم! یوسف خان… این رود نیست، دریاست که راه افتاده! چطور باید از این گذشت؟ پلی نیست، معبری نیست…»

یوسف دستی به ریش زبرش کشید. نگاهش نگران اما صدایش قرص بود :

-«پل را آدمیزاد می‌سازد، مش قربان. اگر پل نیست، یعنی هنوز مردی پایش به اینجا نرسیده که لیاقت ساختنش را داشته باشد. ما رد می‌شویم.»

-«با چی؟ ارابه‌ها را چه کنیم؟ زن و بچه را…»

یوسف به عقب برگشت و به طلعت نگاه کرد که عیسی را در آغوش فشرده بود و با وحشت به امواج خروشان نگاه می‌کرد.

-«کلک می‌سازیم. الوار هست، طناب هست، بازو هم هست. توکل کن.»

سه روز طول کشید. سه روز طاقت‌فرسا در حاشیه‌ی رودخانه‌ای که صدای غرش‌اش لحظه‌ای قطع نمی‌شد. مردان کاروان، تحت فرمان یوسف، به جنگل حاشیه‌ی رود زدند. درختان توسکا و صنوبر را که تنه‌هایی صاف و کشیده داشتند، نشانه کردند. صدای تبر، با صدای رود درآمیخت.

عیسی، تمام این مدت، روی سنگی بلند می‌نشست و به رودخانه خیره می‌شد. آب، رنگی شیری و گل‌آلود داشت. تنه‌های عظیم درختانی که از کوهستان کنده شده بودند، مثل پر کاه روی امواج می‌رقصیدند و با سرعتی سرسام‌آور می‌گذشتند. او قدرت را می‌دید. قدرتی که مهارناپذیر بود. گاهی سنگی کوچک برمی‌داشت و به داخل آب پرتاب می‌کرد، اما رودخانه حتی متوجه این سنگ‌ریزه هم نمی‌شد. عیسی چهار ساله، در آن روزها درسی بزرگ آموخت: «برای زنده ماندن، یا باید مثل این رود قوی باشی، یا باید سوار بر آن شوی.»

یوسف مهارت نجاری‌اش را به رخ می‌کشید. او تنه‌ها را کنار هم می‌چید، با پوست درختان و طناب‌های کنفی آن‌ها را به هم می‌بست و درزها را با صمغ و گل رس می‌پوشاند. او در حال ساختن یک «کلک» بود که بتواند وزن ارابه‌ها را تحمل کند.

کار سخت بود. دست‌ها تاول زده بود. شب‌ها، دور آتش، مردان از خستگی نای حرف زدن نداشتند. اما یوسف نمی‌خوابید. او نگهبانی می‌داد. نه فقط از ترس حیوانات، بلکه از ترس چیزی خطرناک‌تر. او شنیده بود که حاشیه‌ی سپیدرود، قلمرو راهزنان بی‌رحمی است که نه به مال رحم می‌کنند و نه به جان. آن‌ها که در نیزارهای انبوه حاشیه رود کمین می‌کنند و مسافران درمانده را شکار می‌کنند.

شب سوم، کلک آماده شد. سازه‌ای زمخت اما محکم که روی آب راکد خلیج‌مانندی در کنار رودخانه شناور بود.

طلعت، در حالی که برای یوسف چای می‌ریخت، با صدایی لرزان گفت: «یوسف… دلم شور می‌زند. این آب بوی مرگ می‌دهد. دیشب خواب دیدم که یک ماهی سرخ از آب پرید و دامن عیسی را گرفت…»

یوسف لیوان داغ را گرفت و به چشمان همسرش نگاه کرد. نور آتش در چشمان طلعت می‌لرزید.

-«خواب زن چپ است طلعت. این قصه را تمام کن. فردا صبح، اول وقت، تا آب کمی آرام‌تر است، رد می‌شویم. عیسی گرگ‌زاده است، ماهی‌ها جرات نمی‌کنند به او نزدیک شوند.»

اما یوسف دروغ می‌گفت. دل خودش هم شور می‌زد. سکوت امشب نیزار، عادی نبود. صدای قورباغه‌ها قطع شده بود و این نشانه‌ی شومی بود.

صبح روز بعد، هوا گرگ‌ومیش بود. مه غلیظی روی رودخانه خوابیده بود و دید را کم می‌کرد. یوسف دستور داد تا سریع‌تر بارگیری کنند. ابتدا باید ارابه‌ها را باز می‌کردند و قطعه‌قطعه روی کلک می‌بردند. حیوانات را باید جداگانه و با شنا عبور می‌دادند.

نخستین بار، شامل صندوق‌های لباس، آذوقه و ابزارآلات بود. یوسف، مش قربان و دو مرد دیگر مشغول بستن بارها روی کلک بودند. زنان و کودکان در ساحل منتظر بودند.

عیسی کنار آب نشسته بود و با تکه چوبی در گل‌ها بازی می‌کرد. او ناگهان ایستاد. گوش‌های تیزش صدایی شنیده بود. صدایی شبیه به شکستن ساقه‌ی نی. نه یک ساقه، بلکه ده‌ها ساقه.

پسرک برگشت و به دیوار بلند نیزار پشت سرشان نگاه کرد. سایه‌هایی در مه حرکت می‌کردند. سایه‌هایی که قد انسان داشتند اما خمیده راه می‌رفتند.

عیسی دهان باز کرد تا پدرش را صدا کند، اما صدایش در گلو خشکید. تیری صفیرکشان از دل مه بیرون آمد و بر شانه‌ی چپ مش قربان نشست.

فریاد مش قربان، سکوت صبحگاهی را درید :

-«دزد! دزد!»

یوسف تبرش را که همیشه در کمر داشت بیرون کشید و فریاد زد: «زن‌ها! بچه‌ها! پشت ارابه‌ها پناه بگیرید! مردها! به خط شوید!»

از میان نیزار، دوازده مرد ژولیده با صورت‌هایی که با زغال سیاه شده بود بیرون ریختند. آن‌ها مسلح به داس، قمه و چماق‌های میخ‌دار بودند. راهزنان سپیدرود. کسانی که نه برای غذا، بلکه برای لذت کشتن غارت می‌کردند.

سردسته‌ی آن‌ها، مردی غول‌پیکر با سری تراشیده و جای زخمی عمیق روی صورت، نعره‌ای کشید و به سمت یوسف هجوم برد.

یوسف، با تمام خستگی سه روز کار، مثل شیری که توله‌هایش را در خطر می‌بیند، ایستاد. تبر یوسف در هوا چرخید و با صدای مهیبی به چماق سردسته برخورد کرد. جرقه‌ای در هوای مه‌آلود پدیدار شد.

درگیری بالا گرفت. صدای جیغ زنان، گریه‌ی کودکان، شیهه‌ی اسب‌های وحشت‌زده و چکاچک آهن، به گوش می رسید.

طلعت، دیوانه‌وار دنبال عیسی می‌گشت.

– «عیسی! پسرم کجایی؟!»

عیسی اما پنهان نشده بود. او مبهوت صحنه بود. او پدرش را می‌دید که مثل رقصنده‌ای مرگبار، تبر می‌چرخاند و از حریم خانواده دفاع می‌کند. اما راهزنان زیاد بودند. یکی از آن‌ها، جوانی لاغر با دشنه‌ای بلند، چشمش به صندوقچه‌ی کوچکی افتاد که کنار پای عیسی بود؛ صندوقچه‌ی وسایل شخصی طلعت.

راهزن به سمت صندوق خیز برداشت. عیسی، با آن جثه‌ی کوچک، ناخودآگاه قدمی به جلو گذاشت و چوب‌دستی‌اش را بالا برد. پسرک فریاد زد :

-«دست نزن!»

صدایش در هیاهو گم بود، اما جسارتش پیدا بود. راهزن خنده‌ای مستانه کرد.

-«برو کنار جوجه!»

و با پشت دست، ضربه‌ای به صورت عیسی زد. عیسی روی سنگ‌ها پرت شد. اما راهزن به این بسنده نکرد. او دشنه‌اش را بالا برد تا شاید برای ترساندن، خطی روی صورت بچه بیندازد. در همین لحظه، سنگی از سمت ساحل پرتاب شد و به سر راهزن خورد. طلعت بود. شیرزنی که ترسش را قورت داده بود.

راهزن، خشمگین از درد، برگشت و دشنه را کورکورانه در هوا چرخاند. تیغه‌ی تیز دشنه، نه به طلعت، بلکه با حرکتی قوس‌دار پایین آمد و بازوی کوچک عیسی را که سعی داشت از جا بلند شود، شکافت.

خون… خون سرخ و گرم، روی پیراهن سفید کتان عیسی پاشید.

عیسی جیغ نزد. فقط با تعجب به بازوی شکافته‌اش نگاه کرد. به مایع سرخی که با ضربان قلبش بیرون می‌جهید و روی سنگ‌های خاکستری سپیدرود می‌ریخت.

یوسف که صدای برخورد را شنیده بود، سرش را برگرداند. دیدن خون پسرش، دنیای او را تیره و تار کرد. نعره‌ای کشید که حتی صدای رودخانه را خفه کرد.

-«بی‌شرف‌ها!!!»

او با قدرتی ماورایی، سردسته را هل داد و به سمت ضارب پسرش دوید. تبر یوسف فرود آمد… نه برای کشتن، که برای شکستن دست متجاوز. راهزن از درد زوزه کشید و فرار کرد.

سایر راهزنان که مقاومت دیوانه‌وار این گروه کوچک و جنون آنی یوسف را دیدند، و شاید چون فهمیدند چیز باارزشی جز جان این آدم‌ها برای غارت وجود ندارد، سوت عقب‌نشینی کشیدند و همان‌طور که مثل سایه آمده بودند، در نیزار محو شدند.

سکوت پس از نبرد، از خود نبرد ترسناک‌تر بود. تنها صدای نفس‌نفس زدن مردان و ناله‌ی خفیف مشتی قربان شنیده می‌شد.

اما ناگهان، صدایی برخاست که دل سنگ‌های رودخانه را آب کرد. صدای طلعت. او خودش را به پیکر کوچک عیسی رساند که حالا از شدت خونریزی و شوک، رنگ به چهره نداشت و روی زمین افتاده بود.

طلعت زانو زد. دستانش می‌لرزید. نمی‌دانست دستش را روی زخم بگذارد یا صورت پسرش را نوازش کند. خون عیسی، دستان مادر را رنگین کرد.

-«وای پسرم… وای امیدم… وای زندگی من…» طلعت ناله می‌کرد. صدایش جیغ نبود، زمزمه‌ای بود که از ته جگر برمی‌آمد :

-«خدایا! من این بچه را از تو سالم خواستم… گفتم هجرت می‌کنیم برای زندگی… این بود زندگی؟ این بود نان؟ خون جگرگوشه‌ام را پیشکش این رودخانه‌ی لعنتی کردیم؟»

او روسری‌اش را باز کرد. موهایش پریشان شد، اما اهمیتی نمی‌داد. پارچه‌ی سفید روسری را پاره کرد و با دستانی که حالا آغشته به خون و اشک بود، سعی کرد بازوی عیسی را ببندد.

-«نگاه کن مادر… چشم‌هایت را نبند عیسی… تو قول دادی… گفتی درد ندارم… مادر به قربان آن لب‌هایت… چرا ساکتی؟ چرا مثل همیشه نمی‌گویی مارجان نترس؟»

همسفران گرد آن‌ها جمع شده بودند. زن‌ها بی‌صدا اشک می‌ریختند. مردان، سرهایشان را پایین انداخته بودند. آن‌ها احساس گناه می‌کردند. احساس می‌کردند نتوانسته‌اند از کوچک‌ترین عضو قبیله محافظت کنند.

یوسف بالای سر زن و فرزندش ایستاد. تبر خونین از دستش افتاد. زانوهایش سست شد و کنار آن‌ها نشست. دست بزرگ و پینه‌بسته‌اش را روی پیشانی عیسی گذاشت. سرد بود.

یوسف بغضش را خورد :

-«طلعت…گریه نکن زن. دشمن شادمان نکن. این بچه… این بچه سفت است. استخوانش محکم است.»

اما طلعت سرش را بلند کرد. نگاهش به یوسف، نگاهی بود که تا آخر عمر در یاد مرد می‌ماند. نگاهی پر از سرزنش، عشق و دردی عمیق.

-«یوسف! ببین! این خون یک غارتگر است که می‌گفتی؟ این است بهای سرزمینی که وعده دادی؟ اگر این بچه چشمش را باز نکند، من همین‌جا خودم را به سپیدرود می‌دهم. شنیدی یوسف؟ بدون عیسی، نه زمین می خواهم، نه زندگی!»

طلعت خم شد و لب‌هایش را روی پیشانی خونی پسرش گذاشت. شروع کرد به خواندن لالایی. لالایی غمگینی که زنان گیلان وقتی طفلی را از دست می‌دهند می‌خوانند.

صدای سوزناک طلعت، با خروش سپیدرود درآمیخت. باد در نیزارها پیچید و انگار طبیعت هم برای معصومیت زخمی این کودک سوگواری می‌کرد.

در میانه‌ی لالایی، پلک‌های عیسی لرزید. لب‌های خشکش تکان خورد.صدایی ضعیف، مثل صدای شکستن یک شاخه ی خشک :

-«مارجان…آب… تشنمه…»

این صدا، حکم بازگشت روح به کالبد کاروان را داشت. طلعت فریاد خفه‌ای کشید و کوزه‌ی آب را به لب‌های پسرش نزدیک کرد. «بخور مادر… بخور جان دل مادر… زنده است! یوسف! عیسی زنده است!»

اشک شوق، جای اشک عزا را گرفت. اما زخم بازوی عیسی، عمیق بود. نشانی بود که تا پایان عمر با او می‌ماند. مُهری که سپیدرود بر تن او زد تا همیشه به یاد داشته باشد : هیچ چیز در این دنیا رایگان نیست.

خطر راهزنان رفع شده بود، اما خطر اصلی هنوز باقی بود: رودخانه. یوسف می‌دانست که نمی‌توانند اینجا بمانند. بوی خون، حیوانات درنده را جذب می‌کرد و راهزنان ممکن بود با نیروی بیشتری برگردند. یوسف دستور داد. صدایش دیگر لرزش نداشت، اما سردتر و خشن‌تر شده بود :

-«باید برویم. همین الان.»

-«اما عیسی…»

-«عیسی را روی کلک می‌بندیم. اینجا بمانیم، همه‌مان می‌میریم.»

عبور از سپیدرود، خود حماسه‌ای دیگر بود. کلک سنگین را به آب انداختند. جریان آب، بلافاصله آن را گرفت و سعی کرد بچرخاند. مردان با چوب‌های بلند تلاش می‌کردند کلک را در مسیر نگه دارند.

طلعت، عیسی را در میان بارها خوابانده بود و خودش مثل سپری رویش خیمه زده بود. آب سرد و گل‌آلود سپیدرود، بارها روی کلک پاشید و تن تب‌دار عیسی را خیس کرد.

در میانه‌ی رودخانه، جایی که عمق آب نامعلوم بود، گردابی کوچک کلک را گرفت. سازه‌ی چوبی ناله‌ای کرد و کج شد. صدای جیغ زنان بلند شد.

-«یا قمر بنی‌هاشم!»

یوسف طناب اصلی را گرفت و با تمام وزنش به سمت مخالف کشید. رگ‌های گردنش بیرون زد. او با رودخانه می‌جنگید. او با سرنوشت می‌جنگید.

 یوسف فریاد می‌زد، شاید خطاب به رودخانه، شاید خطاب به عزرائیل :

-«نمی‌گذارم! این یکی را از من نمی‌گیری!»

و رودخانه، گویی که احترام این پدر زخمی و آن مادر دلسوخته را نگه داشته باشد، کوتاه آمد. کلک از گرداب رها شد و با شتاب به سمت ساحل شرقی رفت.

وقتی کلک به گل نشست و پاهایشان زمین سفت سمت شرق (لاهیجان) را لمس کرد، هیچ‌کس هورا نکشید. همه روی زمین افتادند و خاک را بوسیدند.

یوسف، خیس و کوفته، به سمت طلعت رفت. عیسی خواب بود، یا شاید بیهوش. اما نفس می‌کشید. منظم و آرام.

یوسف به بازوی بسته‌شده‌ی پسرش نگاه کرد. خونریزی بند آمده بود. او برگشت و به رودخانه‌ی خروشان پشت سر نگاه کرد. سپیدرود هنوز نعره می‌کشید، اما آن‌ها عبور کرده بودند.

آن‌ها از «آب» و «آتش» (حمله‌ی راهزنان) گذشته بودند. اما عیسی کوچک، دیگر آن پسربچه‌ی چهار ساعت پیش نبود. او حالا طعم آهن و خون را چشیده بود. زخمی که بر بازوی او نشست، اولین درس «غارتگر کوچک» بود: درد را تحمل کن و زنده بمان.

کاروان، با باری سنگین‌تر از غم و تنی خسته‌تر، اما با اراده‌ای پولادین، وسایل را جمع کرد. پیش رویشان، سرزمینی ناشناخته‌تر بود. دشت‌هایی که هنوز نامی نداشتند و جنگل‌هایی که منتظر تبر یوسف و اراده‌ی عیسی بودند.

طلعت، عیسی را بغل نکرد؛ او را روی ارابه، بلندترین جای ممکن نشاند. او زمزمه کرد، در حالی که اشک‌هایش خشک شده بود و چشمانش برقی عجیب داشت :

-«ببین پسرم … خوب ببین. ما از مرگ گذشتیم. حالا وقت زندگی است.» (پایان قسمت سوم)

نوشته : الف چافی

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه