در هوای دمکرده و نم دار جلگهی پست چاف، جایی که صدای مبهم و کشدار امواج خزر با خشخش نیزارهای بلند در هم میآمیزد، خورشید مردادماه آرام و بیصدا بالا نمیآید؛ خورشید این گوشه از گیلان، مثل گدازهای سرخ از دل تالابها و آببندانها شلیک میشود. سالها پیش، پیش از آنکه جادههای آسفالت صاف، ویلاهای سنگی با شیروانیهای رنگین و کمباینهای غولپیکر کابیندار و کولردار سیمای خاک چاف و لنگرود را دگرگون کنند، زندگی مردمان این دیار نظمی مدور، شکننده و در عین حال پولادین داشت. نبض این خاک با تقویم آب، لجن و ساقههای نازک برنج میتپید؛ نظمی که اوج شور، دلهره و شکوهش در روزهای داغ «خرمنکوبی» متجلی میشد.
چاف آن روزگار، باریکهای سرسبز و وحشی بود؛ سرزمینی فشرده میان هرم خزر و شالیزارهای بیانتها، پوشیده از خارشترهای ساحلی (تیجین)، بوتههای خاردار «تمشک» و تودههای انبوه نیزارهای خودرویی که در زبان محلی آنها را (لُلهِ) مینامیدند. وقتی باد ملایم دریایی از جانب شمال میوزید، بوی گِل نمکشیده، لجن بارور تالابی و عطر ترد و خشک ساقههای برنج بریدهشده را با خود به مشام میآورد؛ بویی تند، سنگین و به یادماندنی که در مشام هر که یکبار آن را استشمام کرده باشد، تا ابد تداعیگر نان حلال و بازوان تاولزده است.
در چنین سحرگاهی، کار شالیکار چافی با زنگ ساعت آغاز نمیشد. ساعت بیولوژیک شالیکار، بانگ خروسهای محلی روی پرچینهای چوبی و بوی نم خاک بود که پیش از برآمدن آفتاب، سرمای لطیفی روی پوست بر جای میگذاشت. کاروان خستگیناپذیر برنجکاران از خواب برمیخاست؛ کاروانی متشکل از پیرمردان تکیده با پوستهای آفتابسوختهی شبیه چرم دباغیشده، جوانان پُرتوان و زنان سپیدموی و چابکی که شالهای رنگارنگ بر کمر بسته بودند.
چند هفته قبل از این روز موعود، داسهای فولادی یا همان «داره»های دستساز با صدایی شبیه نغمهای ممتد در میان ساقهها چرخیده بود. ساقهها دسته به دسته، که در زبان بومی «برنج دَرز» نامیده میشدند، با گرههایی از همان جنس ساقه به هم بسته شده و روزها زیر آفتاب بیرحم ساحل مانده بودند تا آخرین قطرات رطوبت باتلاق را از تن بیرون دهند. اگر بارانی ناغافل از آسمان دریا فرو میریخت، محصول خیس میخورد، سیاه میشد و تمام زحمت یک سال به باد میرفت. اما آن روز، بخت با زمین یار بود؛ آسمان صاف و بیابر، بادی اندک و محصولی خشک و زرین که برای تبدیل شدن به دانه، چشمانتظار تنورهی غران غولهای مکانیکی سیار مانده بود.
در دوران گذار، یعنی همان دهههای پنجاه، شصت و حتی تا اوایل دهه هفتاد خورشیدی، روستاهای ساحلی مانند چاف تجربهای شگفتانگیز و دوگانه از مدرنیزاسیون را از سر میگذراندند. روزگار خُرد کردن ساقهها زیر سم ستوران و چرخهای چوبی گَردان به پایان رسیده بود، اما فناوریهای مدرن تمامخودکار امروزی نیز هنوز پا به زمینهای باتلاقی نگذاشته بودند. در این دوره میانه، قهرمان بیرقیب مزارع، دستگاههای خرمنکوب سیار پشت تیلِری یا موتوردار بودند؛ جعبههای آهنی لرزان، زمخت، زنگزده و در عین حال شگفتانگیزی که زندگی کشاورز گیلک را زیر و رو کردند.
صدای ورود این غولها به شالیزار فراموشنشدنی بود. یک تیلِری کارکرده، یونیورسال، یا فیات با اگزوز دودزده، در حالی که دستگاه خرمنکوب را روی دو چرخ فرسودهی کامیونی یدک میکشید، جادههای خاکی و باریک بین مزارع چاف را با غرش و تکانهای شدید درمینوردید. چرخهای پهن شاسی آهنی در گِلولای تهنشینشدهی کنار نهرها فرو میرفت و مردان روستا با فریادهای «یا علی» و الوارهای چوبی، چرخها را از گِل بیرون میکشیدند تا دستگاه درست در میانه یا حاشیه مرتفع زمین، نزدیک تودههای عظیم نیزار مستقر شود.
دستگاه که سر جایش مینشست، مراسم آمادهسازی آغاز میشد. این دستگاههای وطنی یا مونتاژ محلی، تندیسی از نبوغ مهندسی روستایی و زمختی فولاد بودند. بر بالای شاسی، یک استوانه گردان فولادی یا «درام» جا خوش کرده بود؛ محفظهای قوسیشکل از ورقههای حلبی ضخیم که اثر زنگزدگیهای پیاپی ناشی از رطوبت شدید شرجی دریا، به آن رنگی شبیه پوست درختان کهنسال بخشیده بود.
از همه دیدنیتر، سامانه انتقال نیرو بود؛ تسمهای بلند، ضخیم و سیاه از جنس برزنت و لاستیک فشرده که دهها متر در هوا کشیده میشد. این تسمه فلکه بزرگ چرخنده تیلِری یا موتور گازوئیلی کمکی را به «فولی» کوچکتر بالای استوانه متصل میکرد. وقتی راننده کلاچ را رها میکرد و گاز موتور را بالا میبرد، تسمه کشیده میشد، شلاقی هولناک در هوا میزد و با صدایی زوزهمانند شروع به چرخیدن میکرد. ضرباهنگ «چَقچَق، هومممم، هوووو» فضای کرانه را پر میکرد؛ صدایی که لرزه بر اندام پرندگان نیزار میانداخت و مرغابیهای مهاجر و سارها را از لابهلای ساقههای بلند به پرواز درمیآورد.
در کانون این میدان کارزار، مردی ایستاده بود که تصویرش نماد عینی رنج و غرور نسلی از شالیکاران است. او عمو سهراب بود؛ کشاورزی پنجاه و چند ساله از اهالی چاف قدیم، با صورتی پرچین و خطوطی عمیق که در اثر سالها مقابله با بازتاب کورکننده آفتاب روی پهنه آب شالیزارها کنده کاری شده بود.
پوشش عمو سهراب تصادفی نبود؛ این جامه، زرهی بود که طبیعت و تجربه آن را برای نبردی روزمره مهیا کرده بود. بر تارک سرش، دستاری پارچهای به رنگ سرخ تند پیچیده شده بود. در آن هیاهوی گردوغبار زرد و طلایی، آن سرخی گرم مثل مشعلی فروزان میدرخشید. این لچک قرمز تنها نمادی از سنت پوشش گیلکی نبود؛ کارکردی حیاتی داشت. گرمای بیامان نیمروز چاف، مغز استخوان را میسوزاند و دانههای عرق شور را به کاسه چشم میریخت. دستار سرخ عرق پیشانی را پیش از رسیدن به چشم میمکید و همزمان از شقیقه و موهای تراشیدهاش در برابر هجوم ریزگردهای برنده ساقه برنج محافظت میکرد.
پیراهن نخی ساده با آستینهای بلند و رنگی روشن، سپری بود در برابر تیغههای تیز و برگهای شبیه سوهانِ بوتههای برنج که اگر روی پوست برهنه کشیده میشد، شیارهای خونی ریز و سوزناکی به جا میگذاشت. شلوار گشاد و بادگیر او، که از جنس پارچههای بادوام محلی دوخته شده بود، آزادی عمل فوقالعادهای به پاهایش میداد تا بتواند ساعتها روی لبههای ناهموار، لرزان و پوشیده از کاه شاسی فلزی تعادل خود را حفظ کند.
عمو سهراب روی عرشه شاسی دستگاه ایستاده بود؛ جایی درست پشت دهانه تغذیه استوانه گردان. ایستادن بر این جایگاه جراتی غریب و مهارتی کهن میخواست. دستگاه زیر پایش مثل دیوی اسیر میلرزید و نعره میکشید. تسمه محرک، با شتابی جنونآمیز درست در فاصلهای به اندازه یک وجب از ساق پای او با سرعت هزار دور در دقیقه دوران میکرد؛ بدون هیچگونه حفاظ، توری یا قفسه ایمنی. کافی بود دامن شلوار یا گوشهای از پارچه دستار به میان تسمه و فولی کشیده شود تا در کسری از ثانیه فاجعهای جبرانناپذیر رقم بخورد. اما تجربه، گامهای عمو سهراب را روی آهنهای داغ و ارتعاشهای ممتد قفل کرده بود. او سنگینی بدن خود را تقسیم میکرد، دستهای پینهبستهاش را جلو میبرد و آماده میشد تا ساقهها را تحویل بگیرد.
خرمنکوبی در چاف قدیم، کاری انفرادی نبود؛ در واقع نوعی همیاری و تعاون روستایی بود که در زبان بومی به آن «یاوری» میگفتند. مثلا اگر نوبت خرمن برنج های عمو سهراب بود، ده تا پانزده نفر از همسایگان، برادرزادهها و جوانان روستا در آنجا حضور داشتند، چرا که فردا نوبت خرمن زمین دیگری بود و این وام کار، دست به دست میچرخید.
زنجیره انسانی بیوقفه کار میکرد. دو جوان چالاک، درزهای برنج را از روی کپههای بزرگ روی زمین برمیداشتند و با یک پرتاب دقیق روی سکوی چوبی نزدیک پای عمو سهراب میانداختند. عمو سهراب ساقه را برمیداشت و با حرکتی هماهنگ، سر خوشههای طلایی و آویزان را به سمت دهانه ورودی دستگاه هل میداد.
به محض برخورد ساقهها به توپی دوار داخل درام، صدایی مانند شلیک ساچمه یا بارش تگرگ بر سقفی حلبی برمیخاست: «شِرِق… شِرت… تَقتَقتَق». دندانههای فولادی روتور با بیرحمی بر سر خوشهها فرود میآمدند. دانههای سنگین شلتوک در اثر نیروی گریز از مرکز و ضربات کوبنده، در چشمبههمزدنی از ساقه رها میشدند.
اما نقطه اوج هنر عمو سهراب در این بود که دسته شالی را رها نمیکرد؛ او انتهای ساقهها را محکم در چنگ خود نگه میداشت، آن را در داخل دهانه اندکی میچرخاند تا هیچ دانهای در لابهلای پرههای ساقه جا نماند، و سپس ساقه تهیشده را با یک حرکت شلاقی به جلو پرت میکرد. به این ساقههای خالیشده در چاف «کولوش» میگفتند. تل بزرگی از کولوش پشت سر دستگاه شکل میگرفت که خود ثروتی برای زمستان دامها و کاهگل کردن دیوار خانهها و بامی برای طویلهها بود.
در این میان، هوا به جهنمی از گرد و خاک، غبار شلتوک و پرزهای ریز کاه تبدیل میشد. این گردوغبار زردفام، خارشآور و گلوگیر، همه جا را پر میکرد؛ روی مژهها مینشست، پوست عرقکرده کارگران را میسوزاند و در هوا هالهای مهآلود میساخت که پرتوهای آفتاب از لابلای آن مثل ستونهای نور نقرهای به زمین میتابیدند. کارگران خرمن نه ماسکی داشتند و نه عینکی؛ تنها دستمالهای کهنه بود که روی دهان و بینی میبستند و هر از گاهی با جرعهای آب خنک دهان را تازه میکردند تا راه نفس باز بماند.
در پایین دستگاه، جادوی اصلی جریان داشت. دانههای شلتوک جدا شده از ساقه، همراه با مقداری کاه خرد شده و خار و خاشاک، روی صفحهای لرزان یا سرندهای توری میریختند. یک فن دمنده داخلی قوی، که با همان تسمه اصلی کار میکرد، بادی تند از زیر توریها میدمید. این باد، کاههای سبک و پوستههای پوچ برنج (فَل) را بلند میکرد و از دهانه جانبی به بیرون پرتاب مینمود، در حالی که دانههای سنگین، پرمغز و استخوانی جو با صدایی دلنشین از ناودان خروجی جلوی دستگاه به پایین سرازیر میشدند.
در پایین این ناودان، دنیای دیگری در جریان بود. سبدهای پهن و حصیری بافتهشده از ترکه و سوف، معروف به «زنبیل» یا تشتهای رویین بزرگ، زیر ناودان قرار داده شده بودند. صدای ریزش مداوم شلتوک روی حصیر سبدها شبیه صدای باران تند پاییزی روی سفالهای شیروانی بود؛ نغمهای که خستگی ماهها فرو رفتن تا زانو در لجن سرد اردیبهشت، نشاکاری کمرشکن خرداد و وجین زیر باران تیرماه را از تن کشاورز میشست.
هر بار که سبد حصیری پر میشد، دو نفر لبههای آن را میگرفتند و با حرکتی موزون، محصول را درون کیسههای پلاستیکی گونیبافت راه راه میریختند.
این کیسهها، شناسنامه برکت هر خانواده بودند. کیسهها یکی پس از دیگری پر میشدند، با نخ کنفی ضخیم و سوزن جوالدوز دوخته میشدند و روی هم در گوشهای از مزرعه کپه میشدند تا با نیسان یا تیلِری به سمت کارخانههای شالیکوبی روانه شوند؛ جایی که پوسته ضخیم و کهربایی شلتوک شکسته میشد و مغز سفید، خوشعطر و برفی برنج هاشمی، دمسیاه یا علیکاظمی از آن سر برمیآورد.
ساعت حوالی یک بعدازظهر بود. خورشید عمود بر زمین چاف میتابید و هرم گرما، افق بوتههای تمشک و نیزارها را موجدار و لرزان نشان میداد. بدنه آهنی دستگاه چنان داغ شده بود که بوی روغن سوخته، گریس داغ و براده فلز با بوی ساقه خشکیده برنج درآمیخته بود. تسمه کشآمده نیاز به استراحت داشت و موتور تیلِری با عطسهای سنگین خاموش شد.
با فرونشستن ناگهانی غرّش موتور، سکوتی سنگین اما گوشنواز مزرعه را در بر گرفت؛ سکوتی که در آن دوباره صدای موجهای دریای خزر از دوردست و صدای جیرجیرکها و سارهای نشسته بر بوتههای تمشک شنیده میشد. زمان استراحت و «ناهار» فرا رسیده بود.
زیر سایهبان موقتی که با چند تیرک چوبی و چادرهای پلاستیکی برپا شده بود، سفرهای ساده اما شاهانه پهن میشد که زنان خانه آن را از روستا آورده بودند. این سفره، فشردهای از روح زندگی منطقه ساحلی مثل چاف بود: قابلمههای بزرگ برنج کته دودی، بشقابهای سفالی پر از ترشی بادمجان، باقلاقاتوق خوشرنگ با عطر سیر تازه، میرزاقاسمی اصیل دودی با طعم بادمجان کبابی روی زغال، سبزیهای معطر محلی و ماهی شور سرخشدهای که بوی وسوسهانگیزش اشتها را دوچندان میکرد.
کارگران با دست و صورتی که گرد کاه بر آن ماسیده بود و شیارهای عرق روی پوستشان نقاشی کشیده بود، دور سفره جمع میشدند. خندهها، شوخیهای تند و صمیمی روستایی، متلکگویی جوانان به خستگی یکدیگر و خاطرهگویی کهنسالان از خرمنهای سالهای دور، فضای خستگی را میشکست. بعد از غذا، نوبت به قوریهای سیاه چای آتشی میرسید؛ چای تلخ، پررنگ، لبسوز و قندپهلو در استکانهای نعلبکیدار کمرباریک که خستگی کوفتگی عضلات را مثل معجزهای ناپدید میکرد.
وقتی خورشید در شفق سرخ و نارنجی مردابهای پشت چاف فرو میرفت، روز کاری به پایان میرسید. دهها گونی شلتوک پرشده، آماده بارگیری در پشت وانت بودند. عمو سهراب از شاسی فلزی پایین میآمد. پاهایش از ایستادن مداوم روی آهنهای مرتعش خواب رفته بود، شانههایش از پرتاب صدها درز برنج تیر میکشید و دستار سرخش دیگر از عرق تیره شده بود، اما در عمق نگاه خستهاش، برقی از آسودگی و رضایت موج میزد. آن شب، سفره خانه با برکت پر بود و قرضهای بهار، با فروش این گونیها صاف میشد.
امروز چاف دیگر آن روستای منزوی پوشیده از نیزارهای لُلهِ و راههای مالرو نیست. شهر شده است؛ کمباینهای مدرن با چرخهای زنجیری عریض در عرض چند ساعت، بیآنکه قطرهای عرق از جبین رانندهشان درون کابین کولردار بچکد، مزرعه را درو و خرمن میکنند و شلتوک را تمیز و پاکیزه تحویل میدهند. دستگاههای خرمنکوب سیار تسمهای، آرامآرام به گوشه حیاطها، انبارها و قبرستانهای ضایعات آهن رانده شدهاند؛ بدنههای حلبیشان در شرجی شمال پوسیده و بوتههای پیچک و گزنه از چرخهایشان بالا رفته است.
اما در یاد و حافظه تاریخی مردم چاف، صدای سوت ممتد آن تسمه برزنتی، غرش آهن خسته در برابر خورشید کویرگون نیمروز، رقص غبار زرین کاه در آسمان، و قامت تنومند مردانی با لچک سرخ بر سر، هرگز خاموش نخواهد شد. آن تصویر، حماسه خاموش نسلی است که خستگی را نمیشناخت و با دستان تاولزدهاش، نان سفید، خوشعطر و شرافتمندانه را از دل آب و گل بیرون میکشید تا برکت سفرههای یک سرزمین باشد.
اولین دیدگاه را شما بنویسید