قتل در ساحل چاف ۴ : داستان آتقی بلاگر معروف

چاف

هوای چاف بارانی بود. آسمان خاکستری و سنگین، گویی قصد داشت تمام بغض سالیانش را روی این منطقه ی ساحلی خالی کند. در میان صدای زوزه باد و برخورد امواج خشمگین ، تنها یک نقطه در ساحل چاف پر سر و صدا بود؛ مغازه ی ماهی‌فروشی که با یک لامپ زرد و کم‌نور روشن شده بود.

آتقی، مرد ماهی‌فروش، با آن چکمه‌های پلاستیکی بلند و پیش‌بند پلاستیکی خون‌آلودش، فقط یک فروشنده ساده نبود. او خود را «صدای چاف» می‌دانست. آتقی یک بلاگر بود. گوشی موبایلش همیشه روی یک پایه در کنار سینی‌های پر از یخ و ماهی کاشته شده بود و او در حالی که شکم ماهی‌ها را سُفره می‌کرد، برای هزاران دنبال‌کننده‌اش از اتفاقات روزمره، قیمت ماهی، وضعیت هوا و البته، شایعات داغ شهر حرف می‌زد. آتقی به همه چیز کار داشت؛ از دعوای زن و شوهرهای همسایه تا رنگ ماشین مسافرانی که به شهر می‌آمدند، هیچ‌چیز از چشمان تیزبین و زبان تند او در امان نبود.

آن روز صبح، لایو اینستاگرامی آتقی با همیشه فرق داشت. او دوربین را به سمت ساحل مه‌آلود چرخانده بود. در فاصله چند صد متری از او ، نوارهای زرد رنگ پلیس دور تا دور بخشی از ماسه‌های خیس کشیده شده بود.

آتقی با صدایی که سعی می‌کرد مرموز و هیجان‌زده باشد، با لهجه چافی رو به دوربین گفت: «رفقا، می‌بینید؟ چاف امروز بوی خون میده، نه بوی ماهی! مرگ مشکوک دو گردشگر… همینجا، توی چاف و تو ساحل خودمون. میگن هیچ اثری از خفگی تو آب نیست. جنازه‌هاشون روی ماسه‌ها افتاده بوده. پلیس هیچی نمیگه، ولی آتقی مگه می‌ذاره چیزی پنهون بمونه؟ براتون درش میارم!»

در همین حین، یک زن و شوهر مسافر، با چترهایی که به سختی در برابر باد مقاومت می‌کردند، به مغازه او نزدیک شدند. زن، بارانی بلندی پوشیده بود و عینک آفتابی بزرگی به چشم داشت که برای آن هوای تاریک و بارانی کاملاً غیرمنطقی به نظر می‌رسید. مرد نیز کلاه لبه‌داری را تا روی ابروهایش پایین کشیده بود.

مرد با صدایی گرفته گفت: «دو تا ماهی سفید می‌خوایم. درشت باشه.»

آتقی که غریزه فضولی‌اش با دیدن ظاهر پنهان‌کار آن‌ها بیدار شده بود، گوشی را کمی چرخاند تا تصویر محوی از آن‌ها در لایو بیفتد. در حالی که ماهرانه یک ماهی سفید بزرگ را از روی یخ برمی‌داشت، پرسید: «مسافرید، نه؟ تو این هوای خراب چاف؟ شنیدید تو ساحل چه خبره؟ دو نفر رو کشتن!»

زن لرزید و یک قدم به عقب برداشت. مرد با لحنی تند و عصبی جواب داد: «به ما ربطی نداره. فقط ماهی‌ها رو تمیز کن می‌خوایم بریم.»

آتقی پوزخندی زد. شکمش را روی پیشخوان جلو کشید و در حالی که چاقویش را روی فلس‌های نقره‌ای ماهی سفید می‌کشید، گفت: «آدم تو این هوا یاد فیلمای ترسناک میفته. کی می‌دونه، شاید قاتل همین الان داره تو همین ساحل قدم می‌زنه.»

مرد بدون اینکه حرفی بزند، اسکناس‌ها را روی پیشخوان خیس کوبید، پلاستیک ماهی را چنگ زد و دست زن را کشید تا به سرعت از آنجا دور شوند.

آتقی به رفتن آن‌ها خیره شد. به دوربین نگاه کرد و چشمکی زد: «عجیب نیستند؟ بوی دردسر می‌دن. آتقی امروز کارآگاه میشه بچه‌ها!»

مغازه را بست. او که آدرس ویلاهای اجاره‌ای اطراف را مثل کف دست می‌شناخت، با تعقیب رد لاستیک ماشین شاسی‌بلند آن‌ها، ویلای محل اقامتشان را پیدا کرد؛ یک کلبه چوبی منزوی در انتهای ساحل، جایی که صدای امواج، هر صدای دیگری را خفه می‌کرد.

هوا تاریک‌تر شده بود و باران شلاق‌وار می‌بارید. آتقی با گوشی روشن، مخفیانه به پنجره کلبه نزدیک شد. نور ضعیفی از داخل می‌تابید. او از لای پرده به داخل سرک کشید. زن روی مبل نشسته بود و به پهنای صورت اشک می‌ریخت. مرد با عصبانیت در اتاق قدم می‌زد و چیزی را در شومینه می‌سوزاند. یک تکه پارچه خونی!

آتقی نفسش را در سینه حبس کرد. دکمه ضبط را زد. در ذهنش پازل‌ها را کنار هم می‌چید. این زن و شوهر مسافر، قاتل آن دو گردشگر بودند! حتماً بر سر پولی، یا رقابتی، یا شاید یک انتقام قدیمی آن‌ها را در ساحل کشته بودند و حالا داشتند مدارک را از بین می‌بردند. آتقی تصور می‌کرد که با انتشار این ویدیو، فردا تیتر اول تمام اخبار کشور خواهد شد. بلاگری که راز یک جنایت هولناک را فاش کرد.

ناگهان، پایش روی یک شاخه خشک رفت. صدای شکستن چوب در صدای باد گم نشد. مرد داخل کلبه سرش را به سمت پنجره چرخاند. چشمانش در تاریکی درخشید.

در عرض چند ثانیه، درِ کلبه باز شد و مرد با قدرتی باورنکردنی، آتقی را از یقه گرفت و به داخل کلبه کشید. گوشی از دست آتقی افتاد اما همچنان در حال ضبط بود.

آتقی که حالا ترسیده بود اما هنوز به فرضیه خودش ایمان داشت، فریاد زد: «دست به من نزن قاتل! من همه چیز رو لایو پخش کردم! همه می‌دونن شما دو تا اون گردشگرها رو تو ساحل کشتید! پلیس تا چند دقیقه دیگه اینجاست!»

مرد و زن نگاهی به هم انداختند. زن دیگر گریه نمی‌کرد. چشمانش سرد و بی‌روح شده بود. مرد به آرامی درِ کلبه را قفل کرد و کلاهش را از سر برداشت.

مرد با لحنی آرام اما به شدت ترسناک گفت: «لایو؟ تو واقعاً فکر می‌کنی کسی به اون خزعبلاتت اهمیت میده، آتقی؟»

آتقی جا خورد. «تو… تو اسم من رو از کجا می‌دونی؟»

زن از روی مبل بلند شد. بارانی‌اش را درآورد. زیر بارانی، لباس فرم نیروی انتظامی به تن داشت. مرد نیز جیب کتش را باز کرد و نشان فلزی پلیس آگاهی را بیرون آورد.

آتقی گیج شده بود. «پلیس…؟ شما پلیسید؟ پس اون لباس خونی تو شومینه…»

مرد جلو آمد و گفت: «اون لباس یکی از مقتولین بود که تو پزشکی قانونی بهمون تحویل دادن. داشتیم روی لکه‌های عجیبی که روش بود تحقیق می‌کردیم. ما چند روزه که به عنوان مسافر اینجاییم تا یک قاتل زنجیره‌ای رو پیدا کنیم. قاتلی که علاقه‌ی خاصی به جلب توجه داره.»

آتقی خنده‌ای عصبی کرد و گفت: «خب… خب خدا رو شکر! پس من به پلیس کمک کردم! قاتل کیه؟»

مرد به چشمان آتقی زل زد. نگاهش شبیه نگاه کسی بود که به یک هیولا نگاه می‌کند. «مرگ اون دو گردشگر… هیچ اثر ضرب و جرحی نداشتن. فقط فلج تنفسی. سم. یک سم بسیار نادر که از غده‌های یک نوع ماهی خاص استخراج میشه. و تو معده هر دو مقتول، بقایای هضم نشده‌ی ماهی سفید پیدا شد.»

قلب آتقی شروع به کوبیدن کرد. «ماهی سفید؟ خب خیلیا تو چاف ماهی سفید می‌خورن…»

زن با صدایی برنده گفت: «بله، اما نه ماهی سفیدی که با مهارت کامل، به سم آغشته شده باشه. ما تمام ویدیوهای بلاگری تو رو دیدیم آتقی. تو توهم کارآگاه بودن داری. تو برای اینکه صفحه وبت رو بالا ببری، برای اینکه خودت خبر بسازی و خودت کشفش کنی، اون دو نفر رو کشتی. بهشون ماهی سفید مسموم فروختی و بعد صبح زود رفتی تا از جنازه‌هاشون لایو بگیری و بشی قهرمان داستان خودت!»

آتقی قدمی به عقب برداشت. سرش گیج می‌رفت. تصاویر مبهمی در ذهنش جرقه می‌زد. شب قبل… ترکیب کردن پودری سفید با یخ‌های مغازه… لبخند زدن به دو گردشگر جوانی که از او ماهی خریده بودند…

مرد دستبند فلزی را از کمرش باز کرد و به سمت آتقی آمد : «تو به همه چیز کار داشتی آتقی… حتی به مرگ و زندگی آدم‌ها. ماهی سفیدی که امروز به ما فروختی رو یادت هست؟ دادیمش آزمایشگاه. پر از سم بود. تو می‌خواستی ما قربانی‌های بعدی و تیتر اخبار فردای تو باشیم.»

صدای رعد و برقی مهیب، کلبه را لرزاند. آتقی به گوشی افتاده روی زمین نگاه کرد که هنوز در حال ضبط بود. فالوورهایش داشتند لحظه به لحظه‌ی دستگیری یک قاتل روانی را تماشا می‌کردند؛ قاتلی که قهرمان داستانِ خودش بود. دوربین، چهره‌ی رنگ‌پریده و وحشت‌زده‌ی آتقی را ثبت کرد، در حالی که صدای سرد کلیکِ دستبند، پایانِ ابدیِ لایوِ او را رقم زد.

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه