هجرت سرخ، نگاهی به تاریخچه پیدایش چاف (قسمت دهم)

چاف نت

زمستان سخت و پر تلاطم سال گذشته، همچون خوابی سنگین و خاکستری از پلک‌های چاف پریده بود. حالا، جهان به رنگ دیگری درآمده بود. بهار، نه پاورچین پاورچین، بلکه با هلهله و پایکوبی وارد دشت‌های گیلان شده بود. بوی خاک باران‌خورده، عطر گیج‌کننده و مستی‌آور شکوفه‌های بهار نارنج که از باغ‌های دوردست لنگرود با باد سفر می‌کردند و بوی تند و تازه‌ی نشاهای برنج، در هوا موج می‌زد.

چاف دیگر آن روستای وحشت‌زده و پنهان در میان نیزارها نبود. حالا چاف، یک دژ سبز بود؛ دژی که دیوارهایش از ساقه‌های بلند برنج و ستون‌هایش از تنه‌ی درختان صنوبر و تبریزی ساخته شده بود. اما امروز، چاف قرار بود نه برای جنگ، که برای عشق لباس رزم از تن درآورد.

خبر عروسی عیسی، سالار چاف، با «نرگس»، دختر یکی از تاجران معتبر لنگرود که شیفته‌ی دلیری و عدالت عیسی شده بود، مثل نغمه‌ی خوش پرندگان در تمام منطقه پیچیده بود. این ازدواج، تنها پیوند دو قلب نبود؛ بلکه نماد صلح پیروزمندانه و پیوند میان «قدرت نوظهور چاف» و «اصالت شهری لنگرود» بود. پدری که دخترش را به عیسی داده بود، می‌دانست که امنیت دخترش در کنار این مرد شورشی، بیش از هر کاخ امنی در شهر تضمین شده است.

از صبح علی‌الطلوع، زنان چاف که حالا با پارچه‌های رنگارنگ غنیمتی و خریدهای تازه، لباس‌های محلی و دامن‌های پرچین هفت‌رنگ به تن کرده بودند، مشغول تدارک بودند. دود هیزم‌های افراشته زیر دیگ‌های مسی بزرگ ، ستونی نقره‌ای به آسمان آبی می‌فرستاد.

بوی فسنجان غلیظی که با اردک‌های شکاری مرداب پخته شده بود، بوی کباب ترش، بوی برنج چاف که عطرش هوش از سر می‌برد و عطر نان‌های محلی که روی گمج‌های سفالی پخته می‌شدند، فضا را پر کرده بود.

صدای ساز و نقاره ، آن ساز جادویی که هم می‌توانست فرمان جنگ بدهد و هم نوید عشق، از بلندترین تپه‌ی روستا شنیده می‌شد. نوازندگان دوره‌گرد که شنیده بودند خان جدید چاف دست‌ودلباز است، خود را رسانده بودند. نوای تند و ریتمیک گیلکی، خون را در رگ‌های مردان و زنان چافی به جوش می‌آورد.

کاروانی که عروس را می‌آورد، از دور نمایان شد. نه با کالسکه، که طبق رسم مردم آب و مرداب، سوار بر قایق‌هایی که با گل‌های وحشی و پارچه‌های حریر تزئین شده بودند. قایق عروس، پیشاپیش همه، مثل قویی سپید بر سینه‌ی آب‌های آرام مرداب می‌لغزید.

نرگس، با آن چشمان سیاه و کشیده که گویی تمام رازهای دریای خزر را در خود داشت، و با لباسی از مخمل سرخ و جلیقه‌ای سکه‌دوزی شده، در قایق نشسته بود. زیبایی او خیره‌کننده بود؛ ترکیبی از لطافت شهر و وقار زن گیلک.

وقتی قایق به چاف رسید، عیسی به استقبال رفت. او دیگر آن لباس‌های ژولیده‌ی جنگجوی نیزار را به تن نداشت. پیراهنی سفید و تمیز، شلواری سیاه و شالی ابریشمی به کمر بسته بود. اما هنوز، حتی در این لباس دامادی، صلابت کوه در شانه‌هایش و قدرت طوفان در نگاهش موج می‌زد.

مراسم «نارنج‌زنی» آغاز شد. طبق سنت دیرینه‌ی شرق گیلانی ها، داماد باید پیش از رسیدن عروس به خانه، نارنجی را به سمت او پرتاب می‌کرد تا برکت و عشق را طلب کند.

عیسی، نارنجی درشت و خوش‌رنگ را در دست گرفت. جمعیت ساکت شد. نگاه همه به دستان مردی بود که تا دیروز با دقت تمام ماشه‌ی تفنگ را می‌چکاند و حالا می‌خواست با همان دقت، عشق را نشانه بگیرد.

عیسی نارنج را بوسید، زیر لب نام خدا را آورد و با پرتابی نرم و دقیق، آن را به سمت نرگس انداخت. نارنج در هوا چرخید، گویی خورشیدی کوچک بود، و درست در دامن پرچین عروس آرام گرفت.

صدای کل کشیدن زنان و فریاد شادی مردان، پرندگان مرداب را به پرواز درآورد. شاباش‌ها و سکه‌های نقره بود که بر سر عروس و داماد می‌ریخت.

سفره‌ی عقد در ایوان بزرگ خانه‌ی تازه‌ساز عیسی پهن شده بود؛ ایوانی که رو به شالیزارهای بی‌پایان باز می‌شد. در آینه‌ی شمعدان، تصویر زوجی نقش بست که قرار بود تاریخ این خاک را بسازند. وقتی عاقد خطبه را خواند و نرگس با صدایی که لرزش خفیف ناشی از هیجان و شرم داشت، گفت: «بله»، گویی تمام نیزار چاف نفس راحتی کشید.

غروب که شد، جشن به اوج خود رسید. مردان چافی، دست در دست هم، حلقه‌ی رقص عظیمی تشکیل داده بودند. پایکوبی آن‌ها لرزه بر زمین می‌انداخت؛ رقصی که تمرین اتحاد بود.

علی، پسر مش قربان، جلوتر از همه می‌رقصید. او دستمالی رنگین در دست داشت و می‌چرخید. نگاه عیسی به علی افتاد و لبخندی تلخ و شیرین بر لبانش نشست. جای خالی مش قربان حس می‌شد، اما عیسی می‌دانست که روح پیرمرد حالا در میان شاخه‌های درخت نارنج نشسته و به این آبادی می‌خندد.

نرگس در کنار زنان نشسته بود، اما نگاهش مدام پی عیسی می‌گشت. او می‌دانست مردی که همسرش شده، یک مرد معمولی نیست. او با یک «آرمان» ازدواج کرده بود. او می‌دید که چگونه مردم روستا با احترام و عشقی عمیق به شوهرش نگاه می‌کنند. این حس غرور، قلب نرگس را گرم می‌کرد.

پاسی از شب گذشته بود. ماه، کامل و درخشان، عکس خود را در آب‌های راکد مرداب انداخته بود. صدای ساز و آواز هنوز از دوردست شنیده می‌شد، اما عیسی دست نرگس را گرفت و او را به سمتی دیگر برد. به سمت کناره‌ی رودخانه‌ای که مرز میان جنگل و شالیزار بود. جایی که تنها صدای جیرجیرک‌ها و زمزمه‌ی آب شنیده می‌شد.

آن‌ها روی کنده‌ی درخت تنومندی نشستند که نیمی از آن در آب بود. نسیم خنک بهاری، بوی رطوبت و علف تازه را با خود می‌آورد و چادر سفید نرگس را به بازی می‌گرفت.

عیسی سکوت را شکست. صدایش آرام بود، اما خستگی سال‌ها مبارزه و امید سال‌ها ساختن در آن موج می‌زد:

-«نرگس… شاید فکر کنی دیوانه‌ام که تو را از عمارت پدرت در لنگرود به این نیزار آوردم. اینجا زندگی سخت است. اینجا زمینش گِل است و آسمانش گاهی بوی رطوبت می‌دهد.»

نرگس دستان زبر و پینه‌بسته‌ی عیسی را در دستان ظریف و سفید خود گرفت. گرمای دست عیسی، امنیت محض بود. او به چشمان عیسی خیره شد؛ چشمانی که رنگ شب‌های جنگل را داشت.

-«عیسی… عمارت پدرم سقف داشت، اما آسمان نداشت. دیوارهای بلند داشت، اما افق نداشت. من به دنبال مردی نبودم که برایم طلا بخرد. من به دنبال مردی بودم که ریشه‌هایش در خاک باشد، نه در جیبش.»

عیسی با شنیدن این حرف، لرزشی در دلش حس کرد. او به سمت رودخانه نگاه کرد و بعد دوباره به نرگس. دستش را به آرامی بالا آورد و گونه‌ی نرم همسرش را لمس کرد.

-«می‌دانی نرگس… وقتی مش قربان مُرد، فکر می‌کردم قلبم هم با او دفن شده. فکر می‌کردم دیگر جایی برای لطافت در سینه‌ام نیست. فکر می‌کردم من فقط یک ماشین جنگی‌ام که باید از این خاک محافظت کند.»

اشکی در گوشه‌ی چشم عیسی درخشید؛ اشکی که زیر نور مهتاب مثل مروارید می‌درخشید.

-«اما امروز… وقتی تو را در آن قایق دیدم… فهمیدم که من برای چه می‌جنگم. من فقط برای خاک نمی‌جنگم. خاک خالی که ارزشی ندارد. من می‌جنگم تا زیبایی زنده بماند. تا عشق در امان باشد.»

عیسی صورتش را نزدیک‌تر برد. نفس‌هایشان در هوای خنک بهاری به هم گره خورد.

-«تو قلب چاف هستی نرگس. این زمین بدن من است، و تو… تو روحی هستی که به این بدن خسته دمیده شد.»

نرگس لبخندی زد که زیباترین منظره‌ای بود که عیسی تا به حال دیده بود.

-«پس مراقب بدنت باش سالار من. چون روح بدون بدن، سرگردان می‌شود.»

عیسی دیگر تاب نیاورد. در میان عطر گیج‌کننده پونه‌های وحشی و صدای آرام‌بخش رودخانه، لب‌هایش را بر لب‌های نرگس گذاشت. بوسه‌ای طولانی، عمیق و سرشار از تعهدی ابدی.

این بوسه، طعم هوس نداشت. طعم پیمان داشت. طعم خاک باران‌خورده، طعم برنج تازه، و طعم شیرین آزادی.

در آن لحظه، گویی زمان متوقف شد. طبیعت وحشی اطراف چاف، به احترام این عشق سکوت کرد.

وقتی لب‌هایشان به آرامی جدا شد، عیسی پیشانی‌اش را به پیشانی نرگس تکیه داد. چشمانش را بست و قطره اشکی گرم از گونه‌اش سرازیر شد و روی خاک مرطوب زیر پایش چکید.

او با صدایی لرزان و پر از بغض مقدس زمزمه کرد:

-«به این خاک قسم نرگس… به این قطره اشکی که روی این زمین ریخت قسم… تا روزی که نفس می‌کشم، نخواهم گذاشت هیچ گزندی به تو و به این سرزمین برسد. ما اینجا ریشه خواهیم زد. فرزندان ما روی این خاک خواهند دوید و نام چاف را با سربلندی فریاد خواهند زد. این اشک… این اشک عِرق من است به این خاک… و حالا به تو.»

نرگس، سرش را روی سینه‌ی ستبر عیسی گذاشت، جایی که قلبش مثل طبلی محکم می‌کوبید. او در آن لحظه خوشبخت‌ترین زن جهان بود و چاف، خوشبخت‌ترین تکه از خاک خدا.

آن شب، در کنار رودخانه، عشق و میهن‌پرستی در هم آمیختند و افسانه‌ی چاف، با جوهری از جنس بوسه و اشک، جاودانه شد.

پایان قسمت دهم

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه