یادش بخیر… همین دو کلمه انگار کلید دری هستند که سالهاست بسته مانده ، در که باز میشود، بوی گلهای شببو قبل از هر چیز بیرون میزند. نه تصویر، نه صدا؛ اول بو. بویی که شبها جان میگرفت و حیاط خانهی قدیمی ما را به قلمرویی میان خواب و بیداری بدل میکرد.
خانه بزرگ نبود، اما حیاطش وسعتی داشت که در خاطر آدم بزرگتر از واقعیت میمانْد. دیوارهای کوتاه نمکشیده، ترکهایی که انگار نقشهی رگهای زمین بودند، و درخت توت سالخوردهای که هر بهار اول از همه بیدار میشد. اما درست کنار مسیر باریکی که از در چوبی خانه میگذشت و به حوض میرسید، گلهای شببو بودند؛ ردیفبهردیف، نامنظم، انگار خودشان تصمیم گرفته بودند کجا برویند.
روزها چندان به چشم نمیآمدند. برگهایی سبز و خاموش، گلهایی کمادعا که زیر آفتاب شمالی گم میشدند. اما کافی بود شب بیاید. کافی بود هوا کمی خنک شود و صدای دور موجهای دریا با جیرجیرکها قاطی شود. آنوقت شببوها نفس میکشیدند. بویشان آرام آرام پخش میشد، طوری که متوجه نمیشدی چه وقت همهجا را گرفته، فقط یکدفعه میفهمیدی که شب رسیده است.
مادر هر عصر، روی چهارپایهی چوبیاش کنار دیوار مینشست و با دقتی وسواسگونه خاک پای گلها را نگاه میکرد. نه آب اضافه میداد، نه بیمحابا شاخهای را میشکست. میگفت: «شببو ناز میخواد، اما لوس نه.» این جمله بعدها ماند؛ بیشتر از خیلی نصیحتهای دیگر.
بچهها شبها به بهانهی خوابیدن، دیرتر به اتاق میرفتند. میماندند توی حیاط. یکی لبهی حوض را خط میانداخت، یکی با سنگریزهها بازی میکرد، و یکی فقط ساکت مینشست و بو را نفس میکشید. گاهی مادر از توی مطبخ صدا میزد، اما صدا انگار توی هوا حل میشد، قاطی بوی شببو و نمِ دیوارها.
ماه که درمیآمد، سایهی گلها روی زمین میافتاد. سایههایی لرزان، شکسته، انگار هر کدام داستانی داشتند که نمیشد درست دیدشان. باد که از سمت مرداب میآمد، بو را میبرد تا لب کوچه. همسایهها میدانستند این بو از کدام خانه میآید. میگفتند: «شب که شببوها بلند میشن، یعنی هنوز این خونه زندهست.»
سالها همینطور گذشت. فصلها عوض شد، آدمها پیر شدند، بعضیها رفتند. یک سال خشکسالی آمد، یک سال باران زیاد. اما شببوها هر بهار برگشتند. شاید کمتر، شاید پراکندهتر، اما برگشتند. انگار به خاک قول داده بودند.
بعد، کمکم همهچیز تغییر کرد. مادر مریض شد. چهارپایه گوشهی حیاط افتاد و دیگر کسی برنداشتش. حوض ترک برداشت، درخت توت کمبار شد. بچهها بزرگ شدند و رفتند. خانه ساکت شد، ساکتتر از شبهای بیباد.
آخرین باری که کسی در حیاط خوابید، بوی شببو هنوز بود؛ اما ضعیف، خسته، انگار خودش هم میدانست آخر خط است. سال بعد، علفهای هرز بیشتر شدند، ولی خبری از شببو نبود. کسی آب نداد، کسی خاک را زیرورو نکرد. و گلهایی که شبها جان میدادند، بیسر و صدا غیبشان زد.
حالا از آن خانه چیز زیادی نمانده. دیوارها کوتاهتر شدهاند، در چوبی عوض شده، حیاط سنگفرش شده است. اگر شب از آنجا رد شوی، بوی تازهای میآید: بوی سیمان نمخورده، بوی رنگ، بوی خانهای که دیگر خاطره بلد نیست. هیچچیز، حتی خاک، یادش نمیآید که زمانی شبها نفس میکشید.
اما بعضی شبها، خیلی اتفاقی، وقتی نسیمی از سمت دریا میآید و هوا یکهو نرم میشود، چیزی شبیه همان بو از جایی دور میرسد. شاید از حیاط خانهای دیگر، شاید فقط از حافظهی آدم. آنوقت خانه دوباره همان خانه قدیم میشود، زنده میشود، و گلهای شببو، اگرچه دیده نمیشوند، اما هستند.
یادش بخیر… بعضی چیزها میروند، اما تمام نمیشوند. فقط جایشان عوض میشود: از خاک، به خاطر.
هادی آرزومند-مرداد ۱۳۴۰۵
اولین دیدگاه را شما بنویسید