آسمان هنوز به رنگ نیلی سیر بود و رگههایی از صورتی کمرنگ در افق شرقی، جایی پشت کوههای مهآلود، نوید طلوعی دیگر را میداد. هوا خنک بود؛ آن خنکی لطیف و مرطوب صبحهای اردیبهشت که بوی علف تازه، خاک نمخورده و شکوفههای مرکبات را با خود داشت. من، که آن روزها نوجوانی چهاردهساله با پاهایی لاغر اما ورزیده بودم، بندهای کتانیام را محکم بستم. پدر، چکمههای لاستیکی سیاهرنگش را پوشیده بود و داسی دستهچوبی با تیغهای هلالی و براق را در کیسهای کنفی جای میداد. برادرم،که از من بزرگتر بود و شانههایش تازه داشت پهن میشد، با چشمانی که هنوز خوابآلودگی در آنها موج میزد، زنبیل بزرگ حصیری را روی دوشش انداخت.
مادر، اما تا دم در چوبی خانه بدرقهمان کرد. صدایش همیشه بوی امنیت میداد :
-«ناشتا خورده برید؟»
پدر سر تکان داد و گفت: «بعدا یه چیزهایی می خوریم. دیر میشه، کرمها گرسنهاند.» و این جمله، اسم رمز آغاز روزهای ما در فصل بهار بود. فصل”نوغان”. فصلی که زندگی ما نه با ساعت دیواری، بلکه با اشتهای سیریناپذیر هزاران موجود کوچک سفید تنظیم میشد.
از دروازه که بیرون زدیم، جادهی خاکی پیش رویمان دهان باز کرد. جادهای که مثل رگی حیاتبخش، از دل روستا میگذشت و تا «توسه باغ» __باغی که در گذشته پُر از درختان توسکا بود __ ادامه داشت. مسیر تا باغ ما حدود دو سه کیلومتر بود؛ مسافتی که برای پاهای شهری شاید طولانی به نظر میرسید، اما برای ما، بخشی از آیین صبحگاهی بود. خاک جاده، نرم و کوبیده شده بود، با رد چرخهای تراکتور و تیلِر که مثل خطوطی موازی تا دوردست هاکشیده شده بودند. دو طرف جاده، دنیایی بود که هرگز از تماشایش سیر نمیشدم.
همانطور که قدم برمیداشتیم، صدای خشخش آرام کفشهایمان روی خاک با صدای جیرجیرکها و قورباغههایی که هنوز در گودالهای آب بیدار بودند، درهم میآمیخت. پدر جلوتر میرفت، گامهایش بلند و استوار بود. او مرد زمین بود؛ کسی که زبان درختان و خاک را بهتر از زبان آدمها میفهمید. من و برادرم پشت سرش بودیم. سکوت بین ما سکوت سنگینی نبود؛ نوعی همدلی بود در خلسهی صبحگاهی.
در سمت راست جاده، درختان تنومند تبریزی و صنوبر در کنار پرچینهای چوبی، باغهای توت را جدا میکردند. تقریباً تمام اهالی روستا در این فصل مشغول نوغانداری بودند. درختان توت، با آن شاخههای درهمتنیده و برگهای پهن و سبز سیر، پادشاهان این فصل بودند. برگهایی که قرار بود تبدیل به حریر و ابریشم شوند. در نسیم صبحگاهی، برگها مثل هزاران دست کوچک تکان میخوردند و خشخشی نرم ایجاد میکردند. عطر خاص برگ توت، عطری گس و سبز، فضا را پر کرده بود. این بو، بوی کار بود، بوی زحمت و بوی امید.
لابلای درختان توت، سازههایی که ما به آن «تیلمار» (به گیلگی تیلمبار هم می گویند) خودنمایی میکردند: تلمبارهایی با سقفهای شیبدار پوشیده از “گالی” (گیاه مردابی) یا کلش برنج، که روی پایههای چوبی بلند سوار شده بودند. اینها خانههای موقت کرمهای ابریشم بودند. از کنار هر باغی که میگذشتیم، میتوانستیم جنبوجوش خفیفی را حس کنیم. برخی از همسایهها زودتر از ما بیدار شده بودند و صدای شکستن شاخههای توت و صدای سلام و احوالپرسیهای دورگه در هوای گرگومیش شنیده میشد.
سمت چپ جاده اما، دنیای متفاوتی بود. شالیزارها. زمینهای مرزبندی شدهای که هنوز نشاء نشده بودند اما پر از آب بودند. سطح آب در شالیزارها مثل آینههایی عظیم، آسمان رو به روشن شدن را بازتاب میداد. تصویر ابرها و پرواز دستهی غازهای وحشی در آب میافتاد و منظرهای مسحورکننده میساخت. بوی گلولای شالیزار، بوی خاکی که تازه شخم خورده و با آب آمیخته شده، مشامم را پر میکرد. این بو، تندتر و سنگینتر از بوی باغهای توت بود. بوی برنج بود، قبل از اینکه برنج شود.
یک نهر آب زلال و پرجوش و خروش، به موازات جاده و شالیزارها حرکت میکرد. آب نهر با شتاب میرفت تا عطش زمینهای پاییندست را فرونشاند. صدای شرشر آب، موسیقی دلنشین این پیادهروی بود. گاهی میایستادم و به کف نهر نگاه میکردم؛ سنگریزههای صیقلی و ماهیهای کوچکی که خلاف جریان آب شنا میکردند، پیدا بودند. حاشیه نهر پر از گزنه، پونههای وحشی و گلهای زرد ریز بود. شبنم صبحگاهی روی گلبرگها نشسته بود و مثل الماسهای کوچک میدرخشید. دلم میخواست دستم را در آب سرد نهر فرو ببرم و صورت خوابآلودم را بشویم، اما میدانستم وقت تنگ است. کرمهای ابریشم منتظر بودند.
پدر ناگهان ایستاد و به آسمان نگاه کرد. خورشید داشت طلوع میکرد. اشعههای طلایی نور، از لابلای شاخ و برگ درختان بلند صنوبر و تبریزی که در مرز باغها کاشته شده بودند، عبور میکرد و مثل تیرهایی نورانی بر گرد و غبار معلق در هوا فرود میآمد. منظرهای اثیری بود. ذرات غبار در نور میرقصیدند.
-«امسال سال خوبیه.»
پدر این را گفت و نفسی عمیق کشید : «بارون به موقع زد، این بارون برای درختهای توت خوبه.»
برادرم زنبیل را روی دوش دیگرش جابهجا کرد و گفت: «ولی آقاجون، امسال کرمها خیلی زیادن. فکر کنم باید روزی سه بار برگ بدیم.»
پدر خندید، خندهای که چینهای دور چشمش را عمیقتر کرد.
– «رزق و روزیه پسرم. هر چی بیشتر بخورن، پیلهشون سفتتر میشه.»
به راه ادامه دادیم. هرچه جلوتر میرفتیم، طبیعت بیدارتر میشد. پرندگان شروع به خواندن کرده بودند. صدای “کوکو” فاختهای از دوردست میآمد و گنجشکها روی شاخ و برگ درختان جنجال به راه انداخته بودند. پروانههای سفید و زرد کوچک، از روی گلهای حاشیه جاده برمیخاستند و جلوی پای ما بال میزدند. هوا کمکم داشت گرم میشد، اما هنوز سایهی خنک درختان بر جاده حاکم بود.
من به عنوان کوچکترین عضو گروه، وظیفهی نانوشتهای داشتم؛ تماشا کردن و ثبت کردن. در آن سن و سال، شاید درکی از سختی معیشت نداشتم، اما زیبایی را با تمام وجودم حس میکردم. تضاد رنگها برایم شگفتانگیز بود؛ سبز روشن برگهای تازه توت، قهوهای سوختهی ساقههای درختان، آبی زلال آسمان و قهوهای تیره آب گلآلود شالیزار. همهی اینها مثل یک تابلوی نقاشی عظیم بود که ما در آن قدم میزدیم.
به باغ مش حسین رسیدیم. او پیرمردی بود که همیشه زودتر از همه سرِ زمین بود. صدایش از داخل باغ توت میآمد. پدر دستش را سایبان چشم کرد و داخل باغ را نگریست. «سلام مشتی! خدا قوت. ماشاالله چه سحرخیزی!»
این تعاملات کوتاه، بخشی از بافت اجتماعی آن جاده بود. همه یک هدف داشتند، همه یک مسیر را میرفتند و همه نگران یک چیز بودند: سلامت کرمهای ابریشم.
کمکم به انتهای مسیر نزدیک میشدیم. جایی که جاده باریکتر میشد و درختان انار ترش وحشی و تمشکهای تیغدار، حصاری طبیعی دور جاده کشیده بودند. صدای نهر آب اینجا بلندتر بود، چون شیب زمین بیشتر میشد. باغ ما آنجا بود. قطعهای از بهشت که پدر با دستان خالی آبادش کرده بود. دورتا دور باغ، پرچین بود و یک دروازهی چوبی که با طنابی کلفت بسته شده بود.
پدر گره طناب را باز کرد. صدای جیرجیر لولای زنگزدهی دروازه، اعلام ورود ما بود. وارد باغ شدیم. اینجا قلمرو ما بود. درختان توت هرسشده، منظم و ردیف ایستاده بودند. شاخههای جدید، صاف و کشیده به سمت آسمان رفته بودند، پر از برگهای پهن و براق که شیرهی جان زمین را در خود داشتند.
در وسط باغ، تلمبار ما قرار داشت. سازهای بزرگ با ستونهای چوبی قطور و سقفی از “گالی”که پدر هر دو سال یکبار ترمیمش میکرد. نردبان چوبی بلندی به ورودی تلمبار میرسید. بوی خاصی از تلمبار میآمد؛ بوی فضولات کرم ابریشم که با بوی برگهای نیمخورده و رطوبت چوب مخلوط شده بود. برای غریبهها شاید بوی خوشایندی نبود، اما برای ما بوی زندگی بود.
پدر کیسهی داس را زمین گذاشت. «بسمالله.» گفت و به سمت اولین درخت رفت. برادرم زنبیل را کنار درخت گذاشت و آماده شد تا شاخههای بریده شده را جمع کند. من اما قبل از شروع کار، لحظهای ایستادم. به مسیر پشت سرم نگاه کردم، به جادهی خاکی که ما را به اینجا رسانده بود، به شالیزارهای غرق در نور خورشید و به کوههایی که حالا کاملاً از مه بیرون آمده بودند. حس میکردم بخشی از چرخهی عظیم طبیعت هستم. حسی از تعلق، از ریشه داشتن در این خاک و این مسیر.
نوجوان بودم و هنوز نمیدانستم که سالها بعد، وقتی کیلومترها دورتر در شهری شلوغ و دودگرفته زندگی میکنم، چقدر دلم برای همین لحظه تنگ میشود. برای لحظهای که تنها دغدغهام، پر کردن زنبیل از برگهای توت و نیش خوردن از پشههای باغ بود. نمیدانستم که این جادهی خاکی، روزی تبدیل به رویاییترین خاطرهی ذهنم خواهد شد. اما در آن لحظه، فقط من بودم، پدر، برادر و باغی که منتظر دستان ما بود. باد ملایمی وزید و برگهای توت را به رقص درآورد، گویی به ما خوشآمد میگفتند. کار شروع شده بود و سمفونی بیداری زمین به اوج خود رسیده بود.
****
خورشید حالا بالا آمده بود و تیغ اشعههایش کمی برندهتر شده بود، اما سایهی درختان توت هنوز پناهگاه خنکی بود. کار در باغ ریتم منظمی داشت، مثل یک رقص هماهنگ که سالها تمرین شده باشد. پدر، استادانه و با چالاکی عجیبی که با سن و سالش در تضاد بود، داس در دستش مثل امتداد بازویش بود. صدای “تِرق” شکستن شاخههای خشک و صدای “فِرت” بریده شدن شاخههای سبز و آبدار، سکوت باغ را میشکست. شاخههای پربرگ، مثل بارانی سبز بر سر و روی ما میریختند.
وظیفهی من و برادرم جمعآوری شاخهها بود. باید سریع عمل میکردیم تا برگها زیر پا له نشوند و خاکآلود نگردند. کرم ابریشم موجودی حساس و وسواسی بود؛ غذایش باید تمیز، تازه و عاری از هرگونه آلودگی میبود. شاخهها را دسته میکردیم، با مهارت خاصی آنها را در زنبیلهای بزرگ و کیسههای کنفی میچیدیم و با طناب میبستیم. شیرهی سفید و چسبناک درخت توت، دستانمان را نوچ میکرد و لکههای سیاه ماندگاری روی لباسهایمان میانداخت؛ نشان افتخاری که تا پایان فصل نوغان با ما میماند.
پدر برای تکتک درختان و شاخهها برنامه داشت. او میدانست کدام درخت برگهایش رسیدهتر است و کدام هنوز نیاز به آفتاب دارد. او باغبانی بود که با درختانش حرف میزد، نه با کلمات، بلکه با لمس تنهی زبرشان و نگاه دقیق به رگبرگهایشان.
بعد از حدود دو ساعت کار مداوم، تپهای از شاخههای سبز و تازه جمع شده بود. عرق از پیشانیمان سرازیر بود. وقت استراحت کوتاه و صبحانه بود. زیر سایهی کهنسالترین درخت باغ یعنی درخت انجیر ، نشستیم. سفرهی پارچهای کوچکی پهن شد. نان تازه ، پنیر سفید و گردو، و قمقمهی آبی که خنکیاش را از چشمهی سر راه گرفته بود. هیچ غذایی در دنیا لذیذتر از آن لقمههای نان و پنیر در دل طبیعت و بعد از کار سخت نبود. با ولع میخوردیم و به حاصل کارمان نگاه میکردیم.
برادرم به تپهی برگها اشاره کرد و گفت: «فکر کنم برای وعدهی صبح کافی باشه. کرمها دیگه باید بیدار شده باشن.»
پدر چای فلاسک را در استکانهای کمر باریک ریخت. بخار چای در نور اریب خورشید میپیچید. -«آره، بریم بالا. نباید گرسنه بمونن.»
بخش دوم و شاید جادوییترین بخش کار، در “تلمبار”بود. کیسهها و زنبیلها را به سختی از نردبان چوبی بالا کشیدیم. فضای داخل تلمبار، دنیایی کاملاً متفاوت بود. نیمهتاریک، گرم و مرطوب. بوی خاص برگهای تخمیر شده و زندگی در اینجا موج میزد.
داخل تلمبار، بسترهایی طبقاتی از چوب و نی ساخته شده بود که تمام فضای داخلی را پر میکرد. روی این بسترها، هزاران، شاید میلیونها کرم ابریشم سفید و خاکستری رنگ در حال لولیدن بودند. وقتی وارد شدیم، صدایی عجیب به گوش میرسید. صدایی شبیه بارش باران ریز روی سقف شیروانی. این صدای باران نبود؛ صدای هزاران آروارهی کوچک بود که با سرعتی باورنکردنی برگها را میجویدند. این خشخش ممتد و یکنواخت، موسیقی متن تلمبار بود.
پدر با احتیاط روی الوارهای کف تلمبار قدم برمیداشت.
– «ببینید چقدر بزرگ شدن! ماشاالله.» کرمها اشتهایی سیریناپذیر داشتند و جثهشان به اندازه یک انگشت کوچک شده بود. بدنهای نرم و بندبندشان با حرکتی موجی روی برگهای باقیمانده از دیشب میخزیدند و سرهای کوچکشان را بالا گرفته و غذا طلب میکردند.
ما شروع به برگدهی کردیم. این کار نیاز به ظرافت داشت. شاخههای تازه را باید طوری روی بسترها پخش میکردیم که همهی کرمها به غذا دسترسی داشته باشند و در عین حال، زیر انبوه شاخهها خفه نشوند. دستههای شاخه را باز میکردیم و مثل فرشی سبز و معطر روی کرمها میگستردیم.
صحنهی عجیبی بود. به محض اینکه برگهای تازه روی بستر قرار میگرفت، هیاهوی خاموش کرمها چند برابر میشد. آنها با شتاب به سمت برگهای تازه و آبدار هجوم میبردند. صدای خشخش جویدن، بلندتر و بلندتر میشد، گویی باران شدت گرفته است. من محو تماشا میشدم. چطور این موجودات کوچک با این ولع برگها را میخورند تا روزی به دور خود پیلهای بتنند و در خلوت آن پیله، تبدیل به پروانهای زیبا شوند؟ این دگردیسی، این فداکاری برای بقا، برایم سوالبرانگیز و در عین حال مقدس بود.
در گوشهای از تلمبار، نور از لابلای سقف “گالی”پوش به داخل نفوذ کرده و ستونی از نور را تشکیل داده بود که ذرات ریز غبار و پرزهای میکروسکوپی در آن معلق بودند. پدر در آن نور ایستاده بود و با رضایت به بسترهای پوشیده از برگ نگاه میکرد. صورتش خسته اما آرام بود. او خالق این نظم بود، رهبر ارکستری که نوازندگانش کرمهای ابریشم بودند.
-پسرجان ، اون گوشه رو ببین، تراکم کرمها زیاده، یه کم شاخه بیشتر بذار.»
پدر گفت و من اطاعت کردم. شاخهای پربرگ را برداشتم. خنکی برگها را روی پوستم حس کردم. وقتی آن را روی کرمها گذاشتم، حس کردم ارتباطی مستقیم با طبیعت برقرار کردهام. من واسطهای بودم بین درخت توت و کرم ابریشم. بین خاک و آسمان.
پس از اتمام برگدهی، سکوت نسبی دوباره برقرار شد، البته سکوتی که در پسزمینهاش صدای جویدن همچنان شنیده میشد. نشستیم تا نفسی تازه کنیم. از داخل تلمبار، به بیرون نگاه کردم. منظرهی باغ از این بالا، متفاوت بود. درختانی که حالا کمی سبکتر شده بودند، شالیزارهایی که آفتاب مستقیم ظهر بر آنها میتابید و انعکاس نور را کورکننده میکرد، و نهر آبی که همچنان بیوقفه میرفت.
نسیمی خنک از لای درزهای چوبی تلمبار داخل میوزید و عرق تنمان را خشک میکرد. برادرم دراز کشیده بود و به سقف خیره بود.
-«آقاجون، امسال قیمت پیله چطوره؟»
پدر شانهای بالا انداخت : «خدا بزرگه. ما کارمون رو درست انجام میدیم، روزی دست خداست. همین که این زبونبستهها سالم باشن و مریض نشن، شکر.»
ترس از بیماری کرمها، همیشه کابوس نوغانداران بود. بیماریهایی که میتوانست حاصل ماهها زحمت را یکشبه بر باد دهد. برای همین، تلمبار برای ما حکم معبد را داشت؛ جایی که باید پاکیزه نگه داشته میشد و با احترام با ساکنانش رفتار میشد. پدر همیشه قبل از ورود کفشهایش را تمیز میکرد و اجازه نمیداد غریبهها وارد شوند. “نظر میخورن”، این اعتقاد او بود، اما شاید پشت این اعتقاد، یک اصل علمی قرنطینه نهفته بود.
ساعتها در تلمبار میگذشت. ما نه تنها نگهبان کرمها، بلکه نگهبان رویاهای خودمان بودیم. فروش پیلهها یعنی لباس نو، یعنی تعمیر سقف خانه، یعنی شاید یک دوچرخهی جدید برای من. هر برگی که کرمها میخوردند، قدمی بود به سوی تحقق این رویاها.
وقتی کار تمام شد و از نردبان پایین آمدیم، ظهر شده بود. خورشید در وسط آسمان ایستاده بود. سایهها کوتاه شده بودند. صدای جیرجیرکها کرکننده بود. باید برمیگشتیم خانه برای ناهار و استراحت، تا دوباره عصر برای وعدهی دوم بازگردیم.
مسیر برگشت، همان جادهی خاکی بود، اما حال و هوایش فرق داشت. خستگی شیرینی در تنمان بود. زنبیلها خالی و سبک بودند، اما دلهایمان پر از امید بود. دوباره از کنار شالیزارها رد شدیم. حالا کارگران شالیزار هم برای ناهار دست از کار کشیده بودند. سکوت ظهرگاهی بر دشت حاکم بود.
من عقبتر از همه راه میرفتم. به درختان توت که حالا شاخههای بریدهشان مثل زخمهای التیامیافته بود نگاه میکردم. آنها سخاوتمندانه برگهایشان را داده بودند و فردا دوباره برگهای جدیدی جوانه میزدند. این چرخهی ایثار و باززایی، درس بزرگی بود که آن جادهی خاکی و آن باغهای توت در نوجوانی به من آموختند.
به صدای قدمهایم گوش دادم. این بار صدای پاهایم روی خاک گرم، صدای مردی بود که داشت بزرگ میشد. صدای کسی که میفهمید نان درآوردن یعنی چه، طبیعت یعنی چه، و خانواده یعنی چه. آن روزهای بهاری، آن جادهی خاکی بین باغ و شالیزار، و آن تلمبار تاریک و پرهیاهو، تکههایی از وجود من شدند که هیچگاه گم نشدند، بلکه مثل پیلهای ابریشمی، دور خاطراتم پیچیدند و آنها را برای همیشه جاودانه کردند.
نویسنده : ﻫ . الف چافی
اولین دیدگاه را شما بنویسید