هجرت سرخ، نگاهی به تاریخچه پیدایش چاف (قسمت ششم)

ماه‌ها از پی هم می‌گذشتند و فصل‌ها با رنگ‌هایشان بر بوم بِکر چاف نقاشی می‌کردند. آن کلبه‌های اولیه‌ی پوشیده از نی و گِل، که روزگاری تنها پناهگاه‌هایی لرزان در برابر باد بودند، حالا محکم‌تر شده و تعدادشان فزونی یافته بود. دود آبی‌رنگ اجاق‌ها، دیگر نشانه‌ای غریب در آسمان آن دشت ساحلی نبود، بلکه امضای حضور انسان بود بر پای آن طبیعت وحشی.

اما شکار گراز و صید ماهی از مرداب، برای سیر کردن شکم‌هایی که هر روز بر تعدادشان افزوده می‌شد، کافی نبود. ماهی‌های مرداب در فصل‌های تخم‌ریزی پنهان می‌شدند و گرازها، باهوش‌تر از قبل، از حریم بوی انسان دوری می‌کردند. یوسف، که حالا موهای شقیقه‌اش به خاکستری می‌زد و خطوط عمیق‌تری بر پیشانی‌اش نقش بسته بود، خوب می‌دانست که یک قبیله با تکیه بر تیر و کمان زنده نمی‌ماند. تمدن‌ها نه با خون شکار، که با عرق برزگر و دانه‌ی گیاه ساخته می‌شوند.

خاک چاف، خاکی مرموز بود. در نگاه اول، ماسه‌های ساحلی‌اش خشک و بی‌برکت به نظر می‌رسیدند، اما کمی عقب‌تر از خط ساحل، جایی که نفوذ آب شیرین مرداب به خاک تیره می‌رسید، گنجینه‌ای پنهان خوابیده بود. زمینی که ترکیبی از رس، گیاخاک جنگلی و ماسه‌ی نرم بود. یوسف تصمیمش را گرفته بود. زمان آن رسیده بود که شمشیرها و نیزه‌ها را زمین بگذارند و بیل‌ها را بردارند.

یک شب بارانی، وقتی همه در بزرگ‌ترین کوتام (کلبه) جمع شده بودند، یوسف کیسه‌ای کوچک و کهنه را از صندوق چوبی قدیمی‌اش بیرون آورد. این کیسه را از همان روزی که از غرب گیلان کوچ کرده بودند، مثل جانش حفظ کرده بود. او بند کیسه را باز کرد و محتویاتش را کف دست پینه‌بسته‌اش ریخت. دانه‌هایی زرد و کشیده با پوسته ای زبر. عیسی پرسید :

-«این چیست آقاجان؟»

 او حالا پسری رشید شده بود که شانه‌هایش پهن می‌شد و نگاهش نافذ.

یوسف دانه‌ها را بو کرد. بوی خاک قدیم را می‌دادند.

-«این برنج است پسرم. خون زمین. در کسما و فومنات، مردم با این زنده بودند. اگر بتوانیم این را اینجا، در خاک چاف بکاریم و سبز شود، دیگر هیچ زمستانی گرسنه نمی‌مانیم.»

ملا رحیم، که تسبیح چوبی‌اش را می‌چرخاند، با تردید گفت: «اما یوسف… برنج آب می‌خواهد. گل‌ولای می‌خواهد. زمین اینجا ماسه‌ای است. آب را نگه نمی‌دارد. نکند دانه‌های نازنین را حرام کنیم؟»

یوسف لبخندی زد، لبخندی که ترکیبی از ایمان و جنون بود.

-«ملا… من ماه‌هاست که زمین‌های پشت این مرداب را می‌کاوم. آنجا که آب مرداب، زمین را باتلاقی کرده. زیر آن لایه‌ی نازک ماسه، گِلی چسبناک است که جان می‌دهد برای ریشه. ما ماسه‌ها را کنار می‌زنیم. ما آب مرداب را هدایت می‌کنیم. ما اینجا را تبدیل به بیجار (به زبان گیلکی یعنی شالیزار) می‌کنیم.»

فردای آن روز، مردان و زنان، دوشادوش هم، به سمت زمین‌های پشت مرداب رفتند. جایی که نیزارها و بوته‌های تمشک وحشی در هم تنیده بودند. آن‌ها باید زمین را «صاف» می‌کردند، با دست، با بیل، و با قدرت بازو.

یوسف اولین بیل را در زمین فرو کرد. صدای «خش» فرو رفتن فلز در خاک مرطوب، اعلام آغاز عصر کشاورزی بود. آن‌ها بوته‌ها را کندند، ریشه‌های قطور درختان توسکا را با تبر قطع کردند و زمین را شخم زدند. اما سخت‌ترین کار، مرزگیری (ساختن مرزهای گلی) بود. چون زمین شیب ملایمی داشت، باید مرزبندی می‌کردند تا آب در زمین بماند. مردان تا زانو در گل فرو می‌رفتند، گل‌های سنگین را با دست برمی‌داشتند و دیواره‌هایی کوچک می‌ساختند. پاهایشان از سرمای آب مرداب بی‌حس می‌شد، زالوها به ساق پاهایشان می‌چسبیدند و خونشان را می‌مکیدند، اما کسی دست نمی‌کشید.

طلعت و زنان دیگر، مسئولیت آماده‌سازی «تیم» (به چافی یعنی نشا) را داشتند. آن‌ها قسمتی از زمین را که آفتاب‌گیرتر بود انتخاب کردند، خاکش را نرم کردند و دانه‌های شلتوک را که چند روز در آب ولرم خیسانده بودند، بر بستر گِل پاشیدند. روی آن را با شاخ و برگ درختان پوشاندند تا پرندگان دانه‌ها را نخورند.

انتظار… انتظاری کُشنده. آیا سبز می‌شود؟

یک هفته بعد، وقتی عیسی صبح زود برای سرکشی رفت، با فریادی بلند به سمت کلبه‌ها دوید:

-«سبز شد! سبز شد پدرجان! زمین زمرد داده!»

یوسف وقتی جوانه‌های سوزنی و سبز کم‌رنگ را دید که از دل گلِ سیاه بیرون زده‌اند، زانو زد و پیشانی‌اش را بر خاک گذاشت. این اولین نشانه‌ی پیروزی بود.

همزمان با تلاش برای برنج، یوسف دستور کشت گیاه دیگری را هم داد. گیاهی که شاید شکم را سیر نمی‌کرد، اما ابزار بقا را فراهم می‌ساخت: «کنف».

در سرزمینی که مردمانش با آب و مرداب و ماهیگیری سروکار دارند، «طناب» و «تور» حیاتی‌تر از نان است. تا آن روز، آن‌ها از پوست درختان یا الیاف بی‌کیفیت استفاده می‌کردند که زود به زود می‌پوسید. اما یوسف می‌دانست که چاف، بهشتی برای کنف است.

کشت کنف در حاشیه‌های خشک‌تر مزارع برنج آغاز شد. ساقه‌های بلند و استخوانی کنف به سرعت رشد می‌کردند و قد می‌کشیدند، گاهی بلندتر از قد یک انسان. برگ‌های پنجه‌ای شکلش سایه‌ای خنک ایجاد می‌کرد. اما دشواری کنف، در کاشتش نبود، در «عمل‌آوری»‌اش بود.

وقتی ساقه‌ها رسیدند و گل‌های زرد و زیبایشان نمایان شد، مردان آن‌ها را با داس درو کردند. دسته‌های سنگین کنف را بستند و به سمت مرداب بردند.

فرآیند تولید الیاف، نیازمند خواباندن ساقه‌ها در آب راکد مرداب بود تا پوست سفت گیاه بپوسد و الیاف نرم آن جدا شود.

بوی گند کنف! بویی که هر چافی اصیلی با آن خاطره دارد. وقتی ساقه‌ها در آب گرم و راکد می‌گندیدند، بویی تند، ترش و بسیار ناخوشایند فضا را پر می‌کرد. بویی که تا کیلومترها می‌رفت.

مش قربان، در حالی که دماغش را با گوشه‌ی پیراهنش گرفته بود، غر می‌زد:

-«یوسف! این چه بلایی است؟ خفه شدیم از این بو! ماهی‌ها هم از بوی گند ما فرار می‌کنند.»

یوسف اما می‌خندید و ساقه‌های لزج و گندیده را از آب بیرون می‌کشید.

-«تحمل کن مشتی! این بو، بوی ثروت است. بوی تورهای محکمی است که پاره نمی‌شوند. بوی طناب‌هایی است که خانه‌هایمان را در طوفان نگه می‌دارند.»

آن‌ها ساقه‌های خیس و بدبو را می‌کوبیدند، می‌شستند و در آفتاب پهن می‌کردند. و معجزه رخ می‌داد: آن ساقه‌های سبز و خشن، تبدیل به رشته‌هایی طلایی، نرم و ابریشم‌گونه می‌شدند که قدرتی باورنکردنی داشتند. زنان قبیله، با مهارت این الیاف را می‌رشتند و از آن طناب، تور ماهیگیری، و حتی پارچه‌های زبر برای لباس کار می‌بافتند. کنف، کم و بیش صنعت چاف را ساخت، پیش از آنکه برنج شکمشان را سیر کند. اما طبیعت چاف، همیشه بخشنده نبود. آزمون اصلی هنوز در راه بود.

سال دوم کشت برنج بود. سالی که امیدها به اوج رسیده بود. ساقه‌های برنج قد کشیده بودند و خوشه‌ها در حال سنگین شدن بودند. ناگهان، بلایی آسمانی نازل شد.

در میانه‌ی تابستان، ابری سیاه و غیرعادی از سمت دریا آمد. اما این ابر، باران نداشت. باد «گرموش» (باد گرم و سوزان) وزیدن گرفت. بادی که رطوبت را می‌بلعید و زمین را خشک می‌کرد.

آب مرداب عقب نشست. زمین‌های شالیزار ترک خوردند. ساقه‌های سبز برنج، که تشنه‌ی آب بودند، شروع به زرد شدن کردند. یوسف و مردانش شب و روز کانال می‌کندند تا ته‌مانده‌ی آب مرداب را به مزارع برسانند، اما زور خورشید و باد بیشتر بود. و بعد، بدتر از خشکسالی، آفت آمد. کرم‌های ساقه‌خوار، مثل لشکر ملخ، به جان خوشه‌های نیمه‌جان افتادند. در عرض دو هفته، رویای خرمن طلایی، تبدیل به کابوس کاه خشک و پوک شد…. محصول از دست رفت.

انبارها خالی بود. ذخیره‌ی سال قبل تمام شده بود و محصول جدیدی در کار نبود. پاییز سرد از راه رسید و چاف، چهره‌ی بی‌رحمش را نشان داد. «سال‌های قحطی» آغاز شد. دورانی که بعدها در قصه‌های مادربزرگ‌ها با لرز و اشک تعریف می‌شد.گرسنگی، مهمان ناخوانده‌ی هر کلبه بود. صدای گریه‌ی کودکان از گرسنگی، جای آواز پرندگان را گرفت. صورت‌ها استخوانی شد و چشم‌ها گود افتاد.

مردان برای شکار به جنگل می‌رفتند، اما انگار حیوانات هم قحطی‌زده بودند. تله‌ها خالی می‌ماند.

طلعت، که زنی مدبر بود، نقش فرشته‌ی نجات را بازی کرد. او به زنان یاد داد که چگونه از دل طبیعت وحشی، غذا بیرون بکشند. او می گفت :

-«زمین خدا هیچ‌وقت کامل خالی نمی‌شود.»

آن‌ها به مرداب می‌رفتند و ریشه‌های نیلوفر آبی و گیاهان آبزی را جمع می‌کردند. دانه‌هایِ «پسته دریایی» (سله باقلا) که در مرداب می‌رویید، تبدیل به غذای اصلی شد. طعمش گس بود و جویدنش سخت، اما جان‌ها را نگه می‌داشت. برخی از خانواده‌ها طاقت نیاوردند.

-«اینجا نفرین شده است یوسف! ما برمی‌گردیم.»

دو خانواده، بار و بنه‌شان را بستند و در دل شب، چاف را ترک کردند. رفتن آن‌ها، ضربه‌ای مهلک به روحیه‌یِ باقی‌ماندگان بود.

یوسف اما ماند. او هر روز به شالیزار خشکیده می‌رفت، خاکستر ساقه‌های سوخته را لمس می‌کرد و زیر لب دعا می‌خواند. او می‌دانست که اگر بروند، تمامِ زحمات، تمامِ خونِ دل‌ها و آن رویایِ «سرزمینِ موعود» بر باد می‌رود.

یک شب، وقتی عیسی از شدت ضعف تب کرده بود، یوسف کنار بسترش نشست. عیسی با صدایی ضعیف پرسید :

-«پدرجان… چرا نرفتیم؟»

یوسف دست استخوانی پسرش را گرفت و گفت :

-«چون درخت اگر راه برود، خشک می‌شود پسر. ما ریشه کردیم. ریشه در آغاز تلخ است، باید خاک و سنگ را سوراخ کند. اما وقتی به آب برسد… وقتی محکم شود… آن وقت میوه‌اش شیرین‌ترین میوه‌ی عالم است. صبر کن عیسی. این خاک به ما بدهکار است. پس‌اش می‌گیریم.»

زمستان سخت گذشت. بسیاری ضعیف شده بودند، اما زنده ماندند. بهار سال بعد، با باران‌های ملایم و مداوم آغاز شد. گویی آسمان می‌خواست گناه سال قبل را بشوید.

یوسف، با همان اندک بذری که پنهان کرده بود و بذرهایی که از تاجران عبوری در ازای طناب‌های کنفی گرفته بود، دوباره کاشت. این بار، با تجربه تلخ گذشته، سیستمِ آبیاری را تغییر دادند. آن‌ها آب‌بندان‌هایی (استخرهای ذخیره آب) در بالادست ساختند تا روز مبادا آب داشته باشند. این بار، زمین پاسخ داد.

آن سال، تابستان مهربان بود. شالیزارها مثل فرشی از زمرد زیر آفتاب می‌درخشیدند. ساقه‌ها زیر بار خوشه‌های سنگین برنج خم شده بودند. عطر برنج… وقتی باد می‌وزید، هوش از سر آدم می‌برد. عطری که بوی زندگی می‌داد.

روز برداشت، روز عید بود. مردان و زنان، داره (نوعی داس) به دست، وارد شالیزار شدند. دیگر خبری از ضعف و ناله نبود. چهره‌ها آفتاب‌سوخته اما خندان بود. صدای آواز محلی (آها بوگو) در دشت پیچید.

مش قربان، در حالی که دسته‌ای بزرگ از برنج (درز) را روی سرش گذاشته بود، فریاد زد: «یوسف! ببین! طلا درو می‌کنیم! طلا!»

آن شب، اولین دیگ‌های بزرگ برنج سفید چاف بار گذاشته شد. وقتی در دیگ برداشته شد، بخاری سفید و معطر به هوا برخاست که پاداش تمام آن گرسنگی‌ها، زخم‌ها و تحقیرها بود.

یوسف، اولین مشت برنج پخته (کته یا پَلا موشته) را برداشت. داغ بود. دستش را می‌سوزاند، اما دلش را خنک می‌کرد. آن را بو کرد. بوی ماندن می‌داد. بوی خانه.

او لقمه‌ای در دهان عیسی گذاشت.

-«بخور پسرم. این رنج ماست که شیرین شده. این برنج چاف است. روزی می‌رسد که پادشاهان هم حسرت خوردن این برنج را می‌خورند.»

آن سال، انبارهای چاف پر شد. نه تنها برنج، بلکه کنف‌های بافته شده هم مشتریان زیادی از لنگرود و لاهیجان پیدا کرد. کاروان‌هایی که از آنجا می‌گذشتند، حالا نه با دیده‌ی ترحم، بلکه با احترام به مردمی نگاه می‌کردند که از دل باتلاق و ماسه، بهشت ساخته بودند.

چاف اکنون یک «روستا» شده بود. با قوانینی نانوشته، با مردمانی سخت‌کوش، و با دو بازوی قدرتمند: یکی طلایی و نرم (کنف) و دیگری سفید و خوش‌عطر (برنج). دوران بقا تمام شده بود؛ دوران شکوفایی آغاز می‌گشت.

پایان قسمت ششم

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه