آن روزها که هنوز خبری از آهن و سیمان نبود، چاف بوی دیگری میداد. بوی خاک بارانخورده، بوی دود هیزم و از همه مهمتر، بوی تند و تازه گیاه «گالی». اگر امروز گذرتان به چاف بیفتد، ویلاهای رنگارنگ و ساختمانهای چند طبقه میبینید که سر به آسمان ساییدهاند، اما روزگاری نه چندان دور، آسمان این دیار در تسخیر سقفهای شیبداری بود که مثل کلاههای حصیری، بر سر خانههای گلی نشسته بودند. به این خانهها میگفتند: «گالیخونه».
این روایت، قصه آن خانههاست. قصه دیوارهای کاهگلی که رازدار خندهها و گریههای مردمانی سادهدل بودند.
ساختن یک گالیخونه، فقط یک کار ساختمانی نبود؛ یک آیین بود. یک جشن همگانی. وقتی جوانی تصمیم میگرفت داماد شود یا خانوادهای بزرگتر میشد و نیاز به سرپناهی تازه داشت، همه اهل محل خبردار میشدند. در چاف قدیم، “من” وجود نداشت، همه “ما” بودند.
اولین قدم، تهیه مصالح بود که همه از دل طبیعت همان اطراف میآمد. پایه و ستون خانه از چوب درختان جنگلی بود؛ درختانی مثل توسکا یا آزاد که محکم بودند و در برابر رطوبت شمال سر خم نمیکردند. دیوارها اما داستانی جداگانه داشتند. ترکیبی جادویی از خاک رس، آب، کاه و گاهی موی حیوانات که با پاهای برهنه مردان و زنان ورز داده میشد. لگد کردن گل، خود مراسمی بود پر از شوخی و خنده. مردها شلوارها را بالا میزدند و ساعتها در گل میرقصیدند تا ملات جان بگیرد و سفت شود.
اما تاج سر این خانه، سقفش بود. سقفی که نام خانه از آن گرفته میشد: «گالی». گالی گیاهی خودرو بود که در حاشیه مردابها و آبگیرهای چاف به وفور یافت میشد. ساقههایی بلند، باریک و بسیار مقاوم که وقتی خشک میشدند، زرد طلایی میشدند و آب را مثل سرسره از خود عبور میدادند.
پاییز که میشد، فصل چیدن گالی بود. مردان با داسهای تیز به دل مرداب میزدند. گالیها را دسته میکردند و زیر آفتاب کمجان پاییزی خشک میکردند. بوی گالی خشک شده، بوی امنیت بود. نشانهی اینکه زمستان امسال، سقف خانه چکه نخواهد کرد.
استادکاران بامساز که به آنها «گالیچین» میگفتند، هنرمندانی واقعی بودند. آنها بدون هیچ میخ و پرچی، دستههای گالی را با نظم و ترتیبی هندسی روی تیرکهای چوبی سقف میچیدند. این کار از پایین شروع میشد و پلهپله به نوک سقف میرسید. شیب سقف آنقدر تند بود که هیچ بارانی فرصت ماندن پیدا نمیکرد. وقتی کار تمام میشد، خانه مثل یک قارچ بزرگ طلایی در میان سبزی باغها میدرخشید.
زندگی در گالیخونه حال و هوای عجیبی داشت. این خانهها نفس میکشیدند. برخلاف خانههای بتنی امروز که در تابستان کورهی آتش میشوند و در زمستان یخچال، گالیخونهها عایق بینظیری بودند. تابستان که آفتاب داغ بر سر چاف میتابید، داخل خانه خنک بود. سقف گالی اجازه نمیداد گرما نفوذ کند و دیوارهای قطور گلی هم خنکی شب قبل را در خود نگه میداشتند. ظهر تابستان، خوابیدن روی حصیر کف اتاق، زیر آن سقف بلند، لذتی داشت که با هیچ کولر گازی قابل مقایسه نبود.
زمستان اما حکایت دیگری داشت. بارانهای سیلآسای شمال که شروع میشد، صدای برخورد قطرات باران با سقف گالی، حال و هوای عجیبی به زندگی می بخشید. صدایی نرم و آرامبخش؛ نه مثل برخورد باران با شیروانیهای حلبی که گوش را کر میکند.
وسط اتاق اصلی، چالهای برای آتش بود یا بخاری هیزمی که لولهاش از دیوار بیرون میرفت. بوی سوختن هیزم با بوی نم دیوارها مخلوط میشد. تمام خانواده دور آتش جمع میشدند. مادربزرگها قصه میگفتند و پدربزرگها از سختیهای قدیم و دریا تعریف میکردند.
در گالیخونه، اتاقها تو در تو نبودند. معمولاً یک ایوان بزرگ دورتادور خانه میچرخید که به آن «تَلار» میگفتند. تلار قلب تپنده خانه بود. تابستانها سفره ناهار و شام آنجا پهن میشد. زنها سبزیهای محلی را آنجا پاک میکردند، برنج پاک میکردند و حتی گهواره بچه را همانجا تکان میدادند. نردههای چوبی تلار هم پر بود از گلدانهای شمعدانی که انگار با رنگ سرخشان میخواستند سبزی یکدست طبیعت را بشکنند.
زیر خانه هم معمولاً خالی بود. پایههای خانه حدود یک متر از زمین فاصله داشتند تا رطوبت زمین به کف اتاق نرسد و حیوانات موذی وارد خانه نشوند. این فضای خالی زیر خانه، جایگاه مرغ و خروسها و اردکهایی بود که سرمایه زن خانه محسوب میشدند. صبحها با صدای قوقولیقوقوی خروس که درست از زیر اتاق خواب بلند میشد، بیدار میشدیم، نه با صدای زنگ موبایل.
گالیخونه وصلهای ناجور بر تن طبیعت نبود؛ بخشی از آن بود. وقتی عمر یک گالیخونه تمام میشد و فرو میریخت، زبالهای تولید نمیکرد. چوبها میپوسیدند و کود میشدند، خاک به زمین برمیگشت و گالیها هم جذب طبیعت میشدند. هیچ پلاستیک و آهنی در کار نبود که سالها روی زمین بماند و دهنکجی کند.
در حیاط هر گالیخونهای، یک انبار کوچک هم بود که باز سقفی از گالی داشت. به آن «کندیج» میگفتند. کندیج جایی بود که حاصل دسترنج کشاورز، یعنی برنجها، در آن انبار میشد. کندیجها را روی پایههایی بلندتر میساختند تا موشها دستشان به برنج نرسد. دیدن کندیج پر از شلتوک برنج، مایه دلگرمی مرد خانه بود.
درختان اطراف خانه هم جزوی از معماری بودند. درخت توت که سایهاش عصرها پناهگاه اهل محل بود، درخت انجیر که میوههایش شیرینی تابستان بودند و درختان پرتقال که زمستان را رنگی میکردند. گالیخونه بدون این درختان معنا نداشت. اصلا انگار خانه از دل زمین روییده بود، درست مثل همان درختها.
پرندهها هم عاشق گالیخونهها بودند. گنجشکها و پرستوها لابلای ساقههای گالی در سقف، برای خودشان لانه میساختند. همزیستی مسالمتآمیز انسان و پرنده در این خانهها به اوج میرسید. صبح که چشم باز میکردی، صدای جیکجیک جوجههای تازه متولد شده از سقف شنیده میشد. کسی لانهشان را خراب نمیکرد؛ قدیمیها معتقد بودند پرستوها برکت خانه هستند و اذیت کردنشان شگون ندارد.
البته زندگی در گالیخونه همیشه هم رمانتیک نبود. نگهداری از این خانهها زحمت داشت. سقفهای گالی هر چند سال یکبار باید ترمیم میشدند. بادهای شدید پاییزی گاهی بخشی از سقف را میکندند و میبردند. پیدا کردن مار که عاشق جای گرم و نرم لابلای گالیها بود، اتفاقی ترسناک اما عادی محسوب میشد. دیوارهای گلی باید هر سال قبل از عید با نوعی خاک سفید که از معدنهای خاصی میآوردند، سفیدکاری میشدند. این کار معمولاً کار زنان بود. زنها با دستان هنرمندشان دیوارها را چنان صاف و صیقلی میکردند که انگار گچبری شده است.
نبود امکانات رفاهی هم مسئلهای بود. آب لولهکشی نبود و باید از چاه آب میکشیدند. برق نبود و شبها با نور فانوس و چراغموشی سپری میشد. اما عجیب اینجاست که در خاطرات قدیمیهای چاف، این سختیها رنگ باختهاند و فقط شیرینی دور هم بودنها باقی مانده است.
شبنشینیهای زمستانی در گالیخونهها، اوج صمیمیت بود. همسایهها بدون دعوت قبلی فانوس به دست میگرفتند و به خانه هم میرفتند. سفرهای پهن میشد با چای، کدو حلوایی پخته شده روی آتش، و تخمههای هندوانهای که تابستان خودشان خشک کرده بودند. حرفها ساده بود؛ از وضعیت هوا، قیمت برنج، و عروسیهای پیش رو. هیچکس سرش در گوشی نبود. همه به چشمهای هم نگاه میکردند و گوش میدادند. صدای خندهها آنقدر بلند بود که شاید از سقف گالی عبور میکرد و به گوش ستارهها میرسید.
کمکم زمانه عوض شد. جادهها آسفالت شدند. برق آمد. صدای غرش کامیونهایی شنیده شد که بلوکهای سیمانی و تیرآهن میآوردند. مردم شنیدند که خانههای شهری محکمترند، راحتترند، و دردسر تعمیر سقف و گلکاری دیوار را ندارند.
اولین خانههای آجری که در چاف ساخته شد، همه با تعجب نگاه میکردند. انگار یک غریبه وارد محل شده بود. اما کمکم این غریبهها آشنا شدند و گالیخونهها غریب. نسل جوان دیگر حوصله چیدن گالی و ورز دادن گل را نداشت. آنها سقفهای صاف و دیوارهای سفید گچی میخواستند.
گالیخونهها یکییکی فرو ریختند یا کوبیده شدند. جای آن سقفهای شیبدار طلایی را شیروانیهای رنگی حلبی گرفتند. ایوانهای چوبی بزرگ جایشان را به بالکنهای کوچک فلزی دادند. صدای برخورد باران با شیروانی تغییر کرد. بخاریهای پیشرفته تر آمدند و بوی هیزم رفت.
امروز اگر در کوچهپسکوچههای قدیمی چاف بگردید، شاید هنوز یکی دو تا از آن گالیخونههای پیر را ببینید که خسته و خمیده، مقاومت میکنند. دیوارهایشان ترک برداشته و سقفشان دیگر آن رنگ طلایی را ندارد و به خاکستری میزند. آنها مثل پیرمردانی تنها هستند که خاطرات یک دوران باشکوه را در سینه دارند، اما دیگر کسی پای صحبتشان نمینشیند.
گالیخونه فقط یک سبک معماری نبود؛ نماد یک سبک زندگی بود. نماد سازگاری با طبیعت، قناعت، و همبستگی. در گالیخونه، انسان ارباب طبیعت نبود، بلکه همسایه آن بود. امروز که در خانههای مدرنمان با دیوارهای دوجداره و سیستمهای گرمایش و سرمایش هوشمند نشستهایم، شاید جسممان راحتتر باشد، اما روحمان گاهی پر میکشد برای آن سادگی. برای آن بوی نم خاک. برای آن صدای نرم باران روی گالی.
یاد آن روزها در چاف بخیر. روزهایی که خانهها سستتر بودند اما پیوند آدمها محکمتر. روزهایی که سقفها از گیاه بود اما دلها مثل کوه استوار. روزهایی که «گالیخونه» پناهگاه امن خستگیهای مردمان زحمتکش بود.
حالا که به چاف نگاه میکنیم، ویلاهای لوکس را میبینیم، اما اگر خوب گوش تیز کنیم، شاید هنوز از لابلای نیزارهای مرداب، صدای آواز مردانی را بشنویم که داس به دست، برای چیدن گالی میروند تا سقفی بسازند از جنس مهربانی و طبیعت. این روایت، تلاشی بود برای اینکه آن صدا، آن تصویر و آن عطر فراموش نشود. تا نسلهای بعد بدانند پدران و مادرانشان در این دیار سبز، چگونه با دستان خالی اما دلهایی پر از امید، آشیانههایی میساختند که بوی بهشت میداد.
داستان گالیخونه، داستان گمشدهی ماست؛ داستان گم شدن سادگی در هیاهوی مدرنیته. باشد که یادی از آن روزها، در گوشه ذهنمان سبز بماند، درست مثل همان ساقههای گالی که روزی سقفی بودند بر سر رویاهای ما.
اولین دیدگاه را شما بنویسید