بازار کوزه فروشان لنگرود

هنوز خورشید بر پهنه‌ی کوهها کاملاً دامن نگسترده بود که لنگرود، این شهرِ خفته در آغوش شالیزار و دریا، آرام‌آرام پلک می‌گشود. آسمان، آن خاکستری همیشگی و دوست‌داشتنی گیلان را به تن داشت؛ رنگی که نه غمگین بود و نه شاد، بلکه رنگی بود از جنس انتظار. انتظار برای بارانی که هر لحظه ممکن بود ببارد، یا شاید انتظار برای تابش کم‌رمق آفتابی که می‌خواست از لابلای ابرهای متراکم، خودی نشان دهد.

در ضلع غربی شهر، جایی که صدای رودخانه لنگرود با هیاهوی صبحگاهی مرغان ماهی‌خوار در‌می‌آمیخت، راسته‌ی بازار کوزه‌فروشان قرار داشت. اینجا قلب تپنده‌ی هنر خاک بود. برخلاف بازار ماهی‌فروشان که بوی زهم و فریادهای بلند بر آن حاکم بود، یا بازار برنج‌فروشان که سکوت سنگین معاملات کلان را تجربه می‌کرد، بازار کوزه‌فروشان دنیای دیگری داشت. دنیایی از جنس سکوت خاک و آواز آتش.

استاد «یحیی»، پیرمردی که چین و چروک‌های صورتش گویی نقشه‌ی جغرافیایی تمام سال‌های عمرش در پای کوره بود، کرکره‌ی مغازه‌ی قدیمی‌اش را بالا داد. صدای جیرجیر لولا‌های زنگ‌زده، سکوت کوچه را شکست. یحیی، نفس عمیقی کشید.  مغازه‌ی اش، موزه‌ای زنده بود. از کف تا سقف، کوزه چیده شده بود. کوزه‌های آبخوری با شکم‌های برآمده و گردن‌های باریک، «گمج‌های» سبز‌رنگ که مخصوص پختن فسنجان و باقلاقاتوق بودند، «نمکیار»های پهن و بزرگ برای سابیدن گردو و سبزی، و «گیل‌مرد»های سفالی کوچکی که با لبخندی همیشگی به مشتریان خوش‌آمد می‌گفتند. نور کم‌جان صبحگاهی که از لابلای کوزه‌ها به داخل می‌تابید، سایه‌روشن‌های عجیبی روی دیوار کاهگلی مغازه ایجاد می‌کرد.

یحیی جاروی دستی‌اش را که از ساقه‌های برنج (کلش) بافته شده بود برداشت و شروع کرد به جارو کردنِ جلوی مغازه. رسمی بود دیرینه؛ آب و جارو کردن دم دکان قبل از آمدن اولین مشتری، یا به قول بازاری‌ها «دشت اول». او زیر لب آوازی قدیمی را زمزمه می‌کرد، آوازی به زبان گیلکی که مادرش هنگام شیر دوشیدن می‌خواند:

“آها بگو، تی جان قربان ای روز بوشوم کونوس کله

همسایه‌ی یحیی، «آقا رحیم»، که او هم از قدیمی‌های بازار بود و بیشتر تخصصش در ساخت گلدان‌های بزرگ سفالی برای خانه‌های اعیانی بود، با سینی چای از راه رسید. بخار چای در هوای خنک صبحگاهی می‌رقصید.

-«سلام علیکم استاد یحیی! صبح عالی متعالی. هوا، هوای کار است امروز، نه؟»

یحیی جارو را کناری گذاشت و با لبخندی که دندان‌های طلایش را نمایان می‌کرد، گفت: «سلام بر آقا رحیم باصفا. آره برادر، هوا جان می‌دهد برای ورز دادن گِل. نه آنقدر گرم است که گِل ترک بردارد، نه آنقدر سرد که دست را کرخت کند.»

دو پیرمرد روی چهارپایه‌های چوبی جلوی مغازه نشستند. استکان‌های کمر‌باریک چای، با آن رنگ آلبالویی شفاف، در دستان پینه‌بسته‌شان گرمایی مطبوع داشت. نگاهشان به انتهای بازار بود، جایی که کم‌کم اولین عابران پیدا می‌شدند. زنانی با چادرهای گلدار که زنبیل‌های حصیری در دست داشتند و مردانی با چکمه‌های لاستیکی که عازم شالیزار یا باغ‌های پرتقال بودند.

بازار کوزه‌فروشان لنگرود، فقط محل داد و ستد کالا نبود؛ اینجا دانشگاهی بود که در آن فلسفه‌ی تبدیل بی‌ارزش‌ترین ماده‌ی جهان (خاک) به ارزشمندترین ظروف، تدریس می‌شد. یحیی همیشه می‌گفت: «خاک، امانت‌دار است. هر چه به او بگویی، نگه می‌دارد. اگر با عشق ورز‌ش دهی، ظرفی می‌شود که غذا در آن طعم بهشت می‌گیرد. اگر با خشم لگدش کنی، در کوره می‌ترکد و آبرویت را می‌برد.»

ساعتی از صبح گذشته بود و یحیی پشت چرخ سفالگری‌اش نشسته بود. این چرخ، یادگار پدرش بود؛ چرخی چوبی که با نیروی پا می‌چرخید. با اینکه چرخ‌های برقی آمده بودند و کار را راحت کرده بودند، یحیی معتقد بود که باید ضربان پای کوزه‌گر به گل منتقل شود تا ظرف، جان بگیرد.

تکه‌ای گِل رُس را که از روز قبل آماده کرده و خوب ورز داده بود، روی مرکز چرخ کوبید. صدای «تلپ» برخورد گل با صفحه چوبی، شروع یک خلقت بود. پایش را روی پدال چوبی فشار داد و چرخ به گردش در آمد. دستان خیس و گلی یحیی، با مهارتی که حاصل هفتاد سال تجربه بود، گل بی‌شکل را در آغوش گرفتند.

گِل در دستانش رام بود. انگشت شست را در مرکز گل فرو برد و دیواره‌ها را بالا کشید. در عرض چند ثانیه، توده‌ای از گل به استوانه‌ای توخالی بدل شد. یحیی چشمانش را نیمه‌باز نگه داشته بود. او با چشم نمی‌دید، با نوک انگشتانش ضخامت دیواره‌ی کوزه را حس می‌کرد.

در همین حین، جوانی دانشجو با کوله‌پشتی‌اش وارد مغازه شد. دوربین عکاسی بزرگی بر گردن داشت و با حیرت به حرکات دستان یحیی خیره شده بود. یحیی متوجه حضورش شد اما تمرکزش را به هم نزد. کوزه که شکل گرفت، با نخی نازک آن را از سطح چرخ جدا کرد و کنار بقیه گذاشت.

جوان گفت : «خسته نباشید استاد.»

یحیی دستش را در سطل آب فرو برد و شست: «سلامت باشی پسرم. بفرما، تماشا پول نمی‌خواهد، اما خریدن چرا!»

جوان خندید: «استاد، من دانشجوی مردم‌شناسی هستم. آمده‌ام درباره‌ی سفالگری گیلان تحقیق کنم. شنیده‌ام لعاب سبز ظروف لنگرود، رازی دارد که جای دیگر پیدا نمی‌شود. راست است؟»

یحیی لبخندی مرموز زد. حوله‌ای را برداشت و دستانش را خشک کرد. بلند شد و به سمت قفسه‌ی گمج‌ها رفت. یکی از آن‌ها را برداشت. گمج، با آن لعاب سبز یشمی براق، زیر نور لامپ می‌درخشید.

یحیی پرسید : «راز؟» و انگشتش را روی سطح صیقلی گمج کشید.

– «پسر جان، این سبزی که می‌بینی، رنگ نیست. این عصاره‌ی جنگل‌های گیلان است. قدیمی‌ها می‌گفتند ما رنگِ درخت‌های هیرکانی را می‌دزدیم و به خورد خاک می‌دهیم.»

او ادامه داد:

-«ببین، خاک اینجا، خاک رس خالص نیست. خاکی است که هزاران سال رودخانه‌ی لنگرود از کوه‌ها شسته و آورده. تویش آهن دارد، تویش روح کوهستان دارد. اما آن لعاب… آن لعاب داستانش جداست. ترکیب قلع و سرب و شیشه و اکسید مس است، اما اندازه‌اش را ترازو تعیین نمی‌کند، چشم استادکار تعیین می‌کند. اگر مسش زیاد شود، سیاه می‌شود مثل شب بی‌ماه. اگر کم شود، بی‌رنگ و رو می‌شود مثل صورت مریض. باید آنقدر دقیق باشد که وقتی از کوره درآمد، انگار خزه‌ی تازه روی سنگ رودخانه روییده است.»

یحیی گمج را به دست جوان داد.

-«سنگینی‌اش را حس کن. این ظرف فقط برای پختن نیست. وقتی فسنجان را در این بار می‌گذاری، آرام‌آرام می‌پزد. روغنِ گردو را پس می‌دهد چون حرارت را در خودش حبس می‌کند و قطره‌قطره آزاد می‌کند. قابلمه‌های تفلون و آلومینیومی شما شهری‌ها، غذا را شوکه می‌کنند، می‌سوزانند. اما گمج، با غذا رفیق می‌شود، نوازشش می‌کند تا پخته شود.»

نزدیک ظهر، بازار به اوج شلوغی خود رسیده بود. باران ریزی که از صبح تهدید به باریدن می‌کرد، بالاخره شروع شده بود. بوی خاک خیس خورده در فضا شدت گرفت و با بوی ماهی‌شور و سیر‌ترشی که از دکان‌های اطراف می‌آمد، درهم آمیخت.

مشتری‌ها یکی‌یکی و گاهی دسته‌دسته وارد می‌شدند. زنی روستایی با دامن چین‌دار قاسم‌آبادی وارد شد. او به دنبالِ «ماست‌خوری» های سفالی بود.

-«آقا یحیی، پارسال ده تا بردم، همه‌شان عالی بودند. ماست تویشان می‌بندد مثلِ پنیر! امسال برای عروسی دخترم بیست‌تا می‌خواهم. تخفیف هم ندهی، حلالت نمی‌کنم!»

زن با لهجه‌ی شیرین گیلکی و با صراحتی که خاص زنانِ زحمتکشِ شمال بود، حرف می‌زد.

یحیی با احترام تعظیم کوتاهی کرد: «خواهر من، جنس خوب تخفیف ندارد، اما چشم، برای عروسی دخترت یک جفت نمکیار هم هدیه‌ی من.»

کمی بعد، زوجی تهرانی با لباس‌های شیک و امروزی وارد شدند. خانم با وسواس به کوزه‌ها دست می‌زد و آقا مدام قیمت می‌پرسید.

خانم به شموهرش گفت : «این‌ها برای دکوراسیون ویلا عالی‌ست. این کوزه‌های بزرگ را بگذاریم کنار شومینه.»

یحیی در دلش آهی کشید. کوزه‌هایی که روزگاری وظیفه‌ی خنک نگه داشتن آب گوارا را در تابستان‌های شرجی داشتند، حالا شده بودند شیء تزئینی کنار شومینه. اما او ناراحت نبود؛ لااقل هنر دستش هنوز خریدار داشت، حتی اگر کاربری‌اش عوض شده بود.

در میان هیاهو، صدایی آشنا از بیرون مغازه شنیده شد. «آی کوزه، کوزه دارم…»

این صدای «کریم» بود، دوره‌گردی که کوزه‌های درجه دو و سه را از کارگاه‌ها می‌خرید و روی گاری‌اش در روستاها می‌فروخت. کریم وارد مغازه شد، خیس باران، اما با لبخندی پهن.

«استاد، بار جدید نداری؟ آن گمج‌های هفته‌ی پیش را در “جاده چمخاله” روی هوا بردند.»

یحیی به انبار اشاره کرد: «برو عقب، هرچه شکسته و ترک مویی دارد بردار. ولی کریم، حواست باشد، به اسم جنس درجه یک نفروشی‌ها! مدیونی.»

کریم دستش را روی چشمش گذاشت: «چشم استاد. من به مشتری می‌گویم این‌ها تَرَکِ عاشقی دارند! ارزان‌تر می‌دهم، آن‌ها هم راضی‌اند.»

بازار کوزه‌فروشان، فقط محل فروش سفال نبود. اینجا محل تلاقی زندگی‌ها بود. پیرمردی که عصازنان می‌آمد تا برای کبوترهایش ظرف آب بخرد، کودکی که با پول‌توجیبی‌اش دنبال قلک سفالی به شکل انار می‌گشت، و رستوران‌داری که می‌خواست سرویس دیزی‌سرا‌یش را با ظروف سنتی نونوار کند. یحیی با هر کدام زبان خودشان را داشت. با کودک شوخی می‌کرد، با پیرمرد از درد مفاصل می‌گفت و با رستوران‌دار سر قیمت چانه می‌زد.

بعد از ناهار، که معمولاً نان و پنیر و گردو با سبزی‌های محلی بود، وقت استراحت کوتاه بازار بود. کرکره‌ها نیمه‌پایین می‌آمدند و کاسب‌ها روی تخت‌های چوبی دراز می‌کشیدند یا نرد بازی می‌کردند. اما یحیی خواب نداشت. او نگران بود.

پسرش، «مرتضی»، که سال‌ها پیش برای تحصیل به شهر رفته بود، حالا برگشته بود و اصرار داشت که شیوه‌ی کار را عوض کنند. مرتضی معتقد بود دوران کوزه‌گری سنتی به سر آمده و باید به سمت تولید صنعتی و قالب‌گیری رفت.

عصر آن روز، مرتضی به مغازه آمد. جوانی بود سی و چند ساله، با پیراهنی اتو کشیده که هیچ سنخیتی با گل و خاک نداشت.

مرتضی با دلسوزی آمیخته با کلافگی گفت : «پدرجان، باز هم که پشتِ این چرخ نشسته‌ای. کمرت درد می‌گیرد.»

یحیی بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: «کمرم با این چرخ رفیق است. وقتی نمی‌چرخد درد می‌گیرد.»

مرتضی صندلی پلاستیکی را جلو کشید و نشست. صدای کشیده شدن پایه‌های پلاستیکی روی کف سیمانی، یحیی را آزار داد. او عاشق صدای چوب و خاک بود، نه پلاستیک.

-«آقا جان، امروز یک سفارش بزرگ گرفتم. یک هتل زنجیره‌ای در رشت، هزار تا ظرف سفالی می‌خواهد برای رستوران سنتی‌اش. ولی…» مرتضی مکث کرد.

یحیی دست از کار کشید: «ولی چه؟ هزار تا کم نیست. خدا برکت بدهد.»

-«ولی آن‌ها می‌خواهند همه کاملاً یک‌اندازه و یک‌شکل باشند. دقیقاً مثل هم. با دست نمی‌شود پدر. باید قالب بزنیم. باید کوره گازی بخریم. این کوره هیزمی و نفتی قدیمی، دوده می‌زند، رنگ‌ها یکدست نمی‌شود. یکی تیره می‌شود، یکی روشن.»

یحیی تکه گلی را که در دست داشت فشرد.

-«تفاوت رنگ، عیب نیست پسرجان، حُسن است! این یعنی کار دست است. یعنی آتش با هر کدام یک‌جور بازی کرده. آن هتلی که فرق کار دست و قالب پرسی را نمی‌فهمد، همان بهتر که توی ظرف ملامین غذا بدهد.»

مرتضی کلافه شد:

– «پدر! دنیا عوض شده. مشتری استاندارد می‌خواهد. پول خوبی می‌دهند. با این پول می‌توانیم کارگاه را توسعه دهیم، می‌توانیم چند تا کارگر بگیریم. شما هم دیگر لازم نیست گل لگد کنید.»

یحیی بلند شد و به سمت قفسه‌ی قدیمی‌ترین کارهایش رفت. کوزه‌ای را برداشت که متعلق به پدربزرگش بود. کوزه‌ای با لعابی فیروزه‌ای که ترک‌های ریز روی آن، مثل تارهای عنکبوت می‌درخشیدند.

-«مرتضی، این کوزه را می‌بینی؟ صد سال است که آب را خنک نگه داشته. چرا؟ چون خاکش نفس می‌کشد. چون لعابش با فرمول دلی ساخته شده نه کامپیوتری. اگر قالب بزنیم، روحش را می‌گیریم. می‌شویم کارخانه پلاستیک‌سازی، فقط جنسش سفال است. من تا زنده‌ام، صدای “ویژ ویژ” دستگاه‌های پرسی را در این مغازه نمی‌خواهم بشنوم. هزار تا سفارش را رد کن. من برای پنجاه تا مشتری که قدر هنر را می‌دانند کار می‌کنم، نه برای هزار تا مشتری که فقط دنبال دکورند.»

بحث آن روز بی‌نتیجه ماند، اما غمی سنگین بر دل یحیی نشست. او می‌دانست که مرتضی هم حق دارد. بازار بی‌رحم بود. ظروف پلاستیکی و چینی‌های ارزان‌قیمت چینی، بازار را اشباع کرده بودند. گمج‌های سفالی سنگین بودند و شکستنی، در حالی که قابلمه‌های جدید سبک و نشکن بودند. اما یحیی می‌دانست طعمی که گمج به باقلاقاتوق می‌دهد، هیچ قابلمه‌ی تفلونی نمی‌تواند تقلید کند. این یک جنگ نابرابر بود؛ جنگ اصالت با سهولت.

نزدیک غروب، وقتی هوا رو به تاریکی می‌رفت و چراغ‌های زنبوری و لامپ‌های رشته‌ای در بازار روشن می‌شدند، فضای بازار حالتی جادویی به خود می‌گرفت. سایه‌ها بلندتر می‌شدند و بخار روی شیشه‌های مغازه‌ها، تصویری محو از داخل را نشان می‌داد.

یحیی عادت داشت غروب‌ها برای مشتریان علاقه‌مند یا نوه‌هایش که گاهی به او سر می‌زدند، قصه بگوید. آن شب، باران شدت گرفته بود و چند مسافر که در بازار گیر افتاده بودند، به داخل مغازه‌ی گرم یحیی پناه آوردند.

یحیی سماور را روشن کرد و برای همه چای ریخت. یکی از مسافران پرسید: «حاج آقا، چرا روی بعضی از این کوزه‌ها نقش پرنده می‌کشید؟»

یحیی دستی به ریش سفیدش کشید و گفت: «این داستان دارد. داستانی از قدیم لنگرود.»

همه ساکت شدند و گوش سپردند.

-«می‌گویند در زمان‌های خیلی دور، دختری در همین حوالی زندگی می‌کرد به نام “تی‌تی” (شکوفه). تی‌تی عاشق پسری بود که چوپان بود و تمام تابستان را در ییلاقات دیلمان می‌گذراند. تی‌تی دختر یک کوزه‌گر بود. وقتی پسر می‌خواست برود ییلاق، تی‌تی غمگین شد. او نمی‌توانست همراه پسر برود.

تی‌تی نشست پای چرخ کوزه‌گری پدرش. او با اشک‌هایش گل را ورز داد. یک کوزه ساخت، اما نه یک کوزه‌ی معمولی. دهانه‌ی کوزه را طوری شکل داد که وقتی باد در آن می‌پیچید، صدایی شبیه به آواز پرنده‌ای غمگین می‌داد.

او کوزه را به پسر داد و گفت: “هر وقت دلتنگ شدی، این کوزه را جلوی باد کوهستان بگذار. صدای من را خواهی شنید.”»

یحیی مکثی کرد و جرعه‌ای چای نوشید.

-«می‌گویند پسر رفت و هر غروب کوزه را جلوی باد می‌گذاشت. صدای سوت کوزه، چنان سوزناک و زیبا بود که تمام گله ساکت می‌شدند. مردم کوهستان فکر می‌کردند پرنده‌ای جادویی در آن حوالی است.

سال‌ها گذشت. ما کوزه‌گرها هنوز هم گاهی روی کوزه‌ها نقش پرنده می‌کشیم یا دهانه‌شان را طوری می‌سازیم که باد در آن نغمه‌سرایی کند، به یاد عشق تی‌تی و آن چوپان. این کوزه‌ها فقط ظرف آب نیستند، این‌ها صندوقچه‌ی دلتنگی‌اند.»

مسافران با شنیدن این داستان، با نگاهی متفاوت به کوزه‌ها نگریستند. حالا آن ظروف گلی سرد، برایشان گرم و جان‌دار شده بودند. یکی از مسافران برخاست و کوزه‌ای کوچک را که نقشی ساده از یک پرنده داشت برداشت:

-«این را می‌خرم. می‌خواهم ببرم برای همسرم.»

روز کوره، روز مقدس کوزه‌گرهاست. یحیی دو هفته تمام کار کرده بود و حالا انبار پر بود از ظروف خام که خشک شده بودند و آماده‌ی رفتن به کوره. چیدن کوره، مهندسی دقیقی می‌طلبید. ظروف سنگین‌تر پایین، ظریف‌ترها بالا. باید بین آن‌ها فاصله‌ای میلی‌متری باشد تا حرارت بچرخد، اما آنقدر زیاد نباشد که فضا هدر رود.

یحیی از صبح زود مشغول چیدن بود. کوره در انتهای حیاط پشتی مغازه قرار داشت؛ بنایی گنبدی شکل از آجر نسوز که سیاه و دودزده بود. مرتضی هم آمده بود کمک. با وجود اختلافاتشان، در روز کوره، پدر و پسر یک تیم بودند.

-«مرتضی، آن گمج‌های بزرگ را با احتیاط بده. لبه‌هایشان نازک است.»

-«چشم بابا. حواسم هست.»

وقتی آخرین ظرف چیده شد، درب کوره را با آجر و گل مسدود کردند، فقط دریچه‌ای کوچک برای دیدنِ داخل و سوراخ‌هایی برای مشعل‌ها باز گذاشتند. آتش روشن شد. صدایِ غرشِ مشعل‌ها سکوت را شکست.

ساعت‌های اول، حرارت ملایم بود تا “آبِ کالبدی” گل خارج شود. اگر تند می‌شد، ظرف‌ها می‌ترکیدند. یحیی مثلِ پزشکی که بالای سرِ بیمارش باشد، لحظه‌ای از کوره جدا نمی‌شد. دستش را روی دیواره‌ی بیرونی کوره می‌گذاشت و دما را چک می‌کرد.

«حالا وقتش است.» یحیی گفت و شیرِ سوخت را زیاد کرد. آتش زبانه کشید. از دریچه‌ی کوچک، داخل کوره مثلِ جهنم سرخ بود. ظرف‌ها گداخته شده بودند و مثلِ خورشید‌های کوچک می‌درخشیدند. این مرحله‌ی دگرگونی بود. خاکِ سست و شکننده، در حالِ تبدیل شدن به سنگی سخت و مقاوم بود. لعاب‌ها ذوب می‌شدند و مثلِ عسل روی بدنه‌ی ظروف جاری می‌گشتند.

شب فرا رسیده بود و کوره هنوز می‌غرید. یحیی خسته بود اما چشمانش برق می‌زد. او به شعله‌ها خیره شده بود و در رقصِ آتش، چهره‌ی پدرش، استادش و تمامِ کسانی که این هنر را به اینجا رسانده بودند، می‌دید.

«مرتضی جان، می‌بینی؟» یحیی زمزمه کرد. «این آتش پاک‌کننده است. هر ناخالصی که در خاک باشد، می‌سوزد. فقط گوهرِ اصلی باقی می‌ماند. آدم‌ها هم باید مثلِ این کوزه‌ها باشند. باید در کوره‌ی روزگار پخته شوند تا سفت شوند، تا لعابِ انسانیت به تنشان بنشیند.»

مرتضی که تحت تأثیرِ فضای روحانیِ کوره و حالِ پدرش قرار گرفته بود، دستش را روی شانه یحیی گذاشت: «بابا، شاید حق با تو باشد. شاید آن ماشین‌های پرسی، هزار تا ظرف تولید کنند، اما هیچکدامشان این لحظه را تجربه نمی‌کنند. هیچکدامشان با دعا و امیدِ کوزه‌گر پخته نمی‌شوند.»

یحیی لبخندی زد و دستِ پسرش را فشرد. این بزرگترین پیروزی برای او بود؛ نه فروشِ کوزه‌ها، بلکه انتقالِ این حس به نسلِ بعد.

فصل هفتم: صبحِ صادق و گشایش کوره

دو روز طول کشید تا کوره سرد شود. این سخت‌ترین مرحله بود: صبر. باز کردنِ زودهنگامِ کوره باعث می‌شد ظروف به خاطرِ شوکِ حرارتی ترک بردارند. تمامِ زحمات به باد می‌رفت.

صبحِ روزِ سوم، یحیی و مرتضی جلوی کوره ایستادند. یحیی با چکش به گل‌های خشک شده‌ی درب کوره ضربه زد. آجرها یکی‌یکی برداشته شدند.

اولین چیزی که بیرون آمد، گرما بود. گرمایی مطبوع و خشک. بعد بویِ خاصی به مشام رسید؛ بویِ سفالِ پخته، بویی شبیه به نانِ تازه از تنور درآمده.

یحیی چراغ‌قوه انداخت. ردیف‌های کوزه و گمج، صحیح و سالم، با لعاب‌هایی که حالا جامد و شیشه‌ای شده بودند، می‌درخشیدند. رنگِ سبزِ گمج‌ها، عمیق و زنده بود. فیروزه‌ایِ کوزه‌ها، آسمان را به یاد می‌آورد.

یحیی یکی از گمج‌ها را بیرون آورد. هنوز کمی گرم بود. با ناخن ضربه‌ای به لبه‌اش زد. صدای «تینگ» بلندی برخاست، صدایی زنگ‌دار و شفاف.

«شکر!» یحیی گفت و گمج را بوسید. «صدای سلامتی می‌دهد. صدایش را می‌شنوی مرتضی؟ اگر ترک داشت، صدایش خفه بود. این صدایِ سلامت است.»

آن‌ها شروع به تخلیه‌ی کوره کردند. تمامِ کفِ مغازه پر شد از ظروفِ تازه متولد شده. درخششِ آن‌ها زیرِ نورِ آفتابِ صبحگاهی که تازه از پنجره به داخل می‌تابید، منظره‌ای خیره‌کننده ساخته بود.

خبرِ باز شدنِ کوره یحیی در بازار پیچید. مشتری‌های عمده‌فروش و کاسب‌های دیگر آمدند تا “نوبرانه‌ی کوره” را ببینند.

«به به استاد یحیی! گل کاشتی! این رنگِ سبز را هیچ‌کس نمی‌تواند دربیاورد جز تو.» مشتی رحیم با حسرت و تحسین گفت.

یحیی اما مغرور نشد. او می‌دانست که او فقط وسیله بوده است. هنر اصلی، هنرِ خاک و آتش بود.

فصل هشتم: غروبِ لنگرود و تداومِ یک میراث

داستان به پایانِ یک روزِ دیگر در بازار کوزه‌فروشان لنگرود نزدیک می‌شد. خورشید در حالِ غروب در پشتِ شالیزارها بود و آسمان به رنگِ بنفش و نارنجی درآمده بود. صدای اذان از مسجدِ جامعِ لنگرود به گوش می‌رسید و با صدایِ جریانِ آبِ رودخانه درمی‌آمیخت.

یحیی، خسته اما راضی، جلوی مغازه نشسته بود. مرتضی داشت حساب و کتاب‌ها را مرتب می‌کرد. او امروز تصمیمش را گرفته بود. شاید کارگاه را کمی مدرن می‌کرد، شاید برای فروش آنلاین سایتی راه می‌انداخت، اما قول داده بود که کوره هیزمی را خاموش نکند و چرخِ پاییِ پدرش را نگه دارد. او فهمیده بود که برندِ آن‌ها، همین اصالت است.

مشتریِ جوانی که روز اول آمده بود، دوباره برگشت. او یک گمجِ کوچک خرید.

«استاد، من گزارشم را نوشتم. نوشتم که اینجا، خاک طلا می‌شود. نوشتم که در لنگرود، مردم در ظرف‌هایی غذا می‌خورند که روح دارند.»

یحیی لبخند زد: «خوب نوشتی پسرم. فقط یادت باشد بنویسی که این خاک، وفادار است. تا وقتی به آن احترام بگذاری، به تو خدمت می‌کند. ما گیلک‌ها با گِل زاده می‌شویم، در خانه‌های گلی زندگی می‌کنیم، در ظروفِ گلی غذا می‌خوریم و آخر سر هم به آغوشِ همین گل برمی‌گردیم.»

یحیی بلند شد تا کرکره را پایین بکشد. نگاهی به راسته‌ی بازار انداخت. چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شدند. اما او می‌دانست که فردا، دوباره با طلوعِ خورشید و صدایِ باران، این بازار بیدار می‌شود. صدایِ کوبیدنِ گل، صدایِ چرخشِ چرخ‌ها و صدایِ زندگی ادامه خواهد داشت.

بازار کوزه‌فروشان لنگرود، فقط یک مکان جغرافیایی نبود؛ یک هویت بود. هویتی که در مقابلِ هجومِ پلاستیک و فلز ایستادگی کرده بود. تا وقتی که زنِ گیلانی می‌خواست فسنجانش جا بیفتد، تا وقتی که ماستِ محلی باید در کوزه بسته می‌شد، و تا وقتی که یحیی‌ها و مرتضی‌ها بودند که قدرِ خاک را بدانند، این بازار زنده می‌ماند.

یحیی قفلِ بزرگِ مغازه را زد. زیرِ لب گفت: «خدایا شکرت، برای خاکی که دادی، برای آتشی که دادی، و برای روزیِ حلالی که دادی.»

او عصایش را برداشت و در امتدادِ خیابانِ خیس، به سمتِ پلِ خشتیِ لنگرود (خشتِ پل) به راه افتاد. سایه‌ی او در نورِ چراغ‌های خیابان کشیده می‌شد، سایه‌ی مردی که تمامِ عمرش را وقفِ کیمیایِ خاک کرده بود. و در پشتِ سرش، صدها کوزه و گمج در تاریکیِ مغازه، آرام گرفته بودند، آماده برای آنکه فردا، گرمایِ خانه‌ای را در آغوش بگیرند و طعمِ زندگی را به کامِ مردمان بچشانند.

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه