قتل در ساحل چاف ۲ : قصه مامی سوپ

مه صبحگاهی، شبیه به کفنی خاکستری، روی ساحل چاف کشیده شده بود. صدای امواج خزر که با خشم به ماسه‌ها می‌کوبیدند، تنها صدایی بود که سکوت سنگین منطقه را می‌شکست. بازرس اسماعیلی، پالتوی بلندش را دور خود پیچید و از ماشین پیاده شد.

جسد آقای ذاکرنیا، شهردار قدرتمند و بانفوذ چاف، به صورت دمر روی ماسه‌های خیس افتاده بود. کت و شلوار گران‌قیمتش با گل و لای ساحل یکی شده بود و آب دریا به آرامی پاهای بی‌جانش را نوازش می‌کرد. اسماعیلی بالای سر جسد ایستاد. هیچ نشانه‌ای از درگیری روی بدن دیده نمی‌شد، اما رنگ کبود صورت و کف‌های خشک‌شده گوشه لب، داستان دیگری را روایت می‌کرد: خفگی در آب، اما… پس از مسمومیت.

اسماعیلی به سمت جاده خاکی که به ساحل می‌رسید نگاه کرد. چاف، با آن شالیزارهای سرسبز و جنگل‌های در هم تنیده‌اش، بهشتی بود که حالا بوی خون می‌داد.

ساعتی بعد، اسماعیلی در دفتر کار شهردار مقتول نشسته بود. اتاق بوی عطر تند مردانه و قهوه تلخ می‌داد. خانم ساحره، منشی جوان و همیشه آراسته شهردار، با چشمانی پف‌کرده اما حالتی کنترل‌شده روبروی او نشسته بود. اسماعیلی پرسید :

-«دیشب آخرین بار کی ایشون رو دیدید، خانم ساحره؟»

ساحره دستمال کاغذی را در دستانش فشرد: «حدود ساعت هشت شب. جلسه‌ی شورا تازه تمام شده بود. آقای ناصر و آقای حامی، اعضای شورا، با صدای بلند با ایشون بحث می‌کردند. موضوع سر همون زمین‌های ساحلی معروف بود. شهردار می‌خواست طرح مجتمع تفریحی رو متوقف کنه، اما شورا مخالفت شدیدی داشت» .

اسماعیلی ابرویی بالا انداخت: «توقف طرح؟ شنیده بودم ذاکرنیا خودش بزرگترین حامی این طرح بود. »

ساحره نگاهش را دزدید: «بله… اما اخیراً تغییر عقیده داده بود. می‌گفت فشار مردم زیاده».

بازجویی از ناصر و حامی، دو عضو بانفوذ شورا، تصویر پیچیده‌تری ساخت. ناصر، مردی چاق با حلقه‌های طلایی در انگشتانش، با پوزخند گفت: «ذاکرنیا داشت بازی درمی‌آورد، جناب بازرس. اون زمین‌ها میلیاردی می‌ارزه. می‌خواست سهم ما رو کم کنه وگرنه دلش به حال مردم نسوخته بود. دیشب هم با عصبانیت از شهرداری زد بیرون. گفت می‌ره با کسی قرار داره که تکلیف همه چی رو روشن می‌کنه. »

حامی، که عصبی‌تر به نظر می‌رسید، اضافه کرد: «اون پیرمرد دیوانه، مامی سوپ رو می‌شناسید؟ همون که ادعا می‌کنه زمین‌های ساحلی مال اجدادشه. دیشب دم در شهرداری کشیک می‌داد. من دیدم که دنبال ماشین شهردار راه افتاد. »

اسماعیلی به سمت حاشیه روستا راند، جایی که خانه‌های کاهگلی در میان درختان مرکبات پنهان شده بودند. خانه مامی سوپ محقر بود. پیرمردی آفتاب‌سوخته با دستانی پینه بسته روی ایوان نشسته بود و چپق می‌کشید. کنارش، سکینه عروس، همسرش که زنی درشت‌هیکل و عبوس بود، در حال پاک کردن برنج بود. اسماعیلی بدون مقدمه پرسید :

-»مامی سوپ، دیشب کجا بودی؟»

پیرمرد سرفه‌ای کرد و دود غلیظی بیرون داد: «کجا باید باشم سرکار؟ همینجا. تو این خراب‌شده. »

-»اما دیدنت که دنبال ماشین شهردار بودی. »

سکینه عروس با عصبانیت سینی برنج را زمین کوبید: «دروغ می‌گن! شورا و شهردار دستشون تو یک کاسه بود. خون ما رو تو شیشه کردن برای اون زمین‌ها. ذاکرنیا حقش بود که بمیره، اما شوهر پیر من قاتل نیست. دیشب مامی سوپ از درد کمر تا صبح ناله می‌کرد، منم براش جوشانده درست می‌کردم. »

اسماعیلی به داخل خانه نگاهی انداخت. روی طاقچه، یک شیشه سم کشاورزی با برچسب قرمز رنگ جلب توجه می‌کرد. «این سم برای چیه؟»

زن مامی سوپ پوزخندی زد: «برای آفت کرم ساقه‌خوار. می‌خوای بگی با این شهردار رو کشتیم؟ سرکار، شهردار دیشب نون تازه گرفت و رفت سمت ساحل. از شاطر محمود بپرس. »

شاطر محمود، مردی لاغر با موهای آردی، در حال درآوردن نان‌های برشته از تنور بود. وقتی نام ذاکرنیا را شنید، رنگش پرید.

-»آره… دیشب اومد اینجا. حدود ساعت نه. یه دونه نون خواست. خیلی عجله داشت.» شاطر محمود اطراف را نگاه کرد و صدایش را پایین آورد: «جناب بازرس، شهردار تنها نبود. تو ماشینش یک نفر دیگه هم بود. نتونستم صورتش رو ببینم، اما… بوی عطر تندی می‌داد. از این عطرهای گران‌قیمت خارجی.»

اسماعیلی به یاد بوی دفتر شهردار افتاد. اما بوی عطر در دفتر، بوی عطر خود ذاکرنیا بود یا کس دیگری؟

غروب شده بود که اسماعیلی به سراغ کربلایی اباصلت رفت. پیرمردی که معتمد چاف بود و در مسجدی کوچک کنار شالیزارها نماز می‌خواند.

کربلایی با چشمانی نافذ به اسماعیلی نگاه کرد: «دریا حق خودش را پس می‌گیرد، پسرم. ذاکرنیا مردی بود که می‌خواست روی ماسه‌هایی که با اشک مردم خیس شده، کاخ بسازد. مامی سوپ تنها کسی نبود که زمینش غصب شد. خیلی‌ها در چاف کینه او را به دل داشتند. »

-»اما کربلایی، شما می‌دانید قاتل کیست؟»

کربلایی لبخند تلخی زد: «قاتل طمع است. اما اگر به دنبال دستی هستی که زهر را ریخت، به کسانی نگاه کن که از تغییر عقیده او می‌ترسیدند. ذاکرنیا دیروز صبح پیش من بود. توبه کرده بود. می‌خواست اسناد زمین‌ها را به نام مالکان اصلی‌شان برگرداند. نامه‌ای نوشته بود و در گاوصندوقش گذاشته بود. »

اسماعیلی میخکوب شد. نامه‌ای در گاوصندوق؟ در بازرسی صبح، گاوصندوق خالی بود. تنها کسی که رمز را می‌دانست…

صبح روز بعد، اسماعیلی دستور داد همه در دفتر شهرداری جمع شوند. ناصر، حامی، ساحره، مامی سوپ، سکینه عروس و شاطر محمود. هوا سنگین بود.

اسماعیلی قدم می‌زد: «آقای ذاکرنیا خفه شده بود، اما قبل از آن فلج شده بود. سمی که به او داده شد، سم کشاورزی نبود، بلکه نوعی زهر گیاهی و کمیاب بود که علائم سکته را تقلید می‌کند. او این زهر را در نانی که شاطر محمود پخته بود خورد. »

نگاه‌ها به سمت شاطر محمود برگشت. او با وحشت عقب رفت: «من کاری نکردم! »

اسماعیلی دستش را بالا برد: «می‌دانم. زهر بعد از خرید نان به آن اضافه شده است. دیشب شهردار با کسی در ماشین بود. کسی که بوی عطر تندی می‌داد. همه فکر کردند ذاکرنیا به ساحل رفت تا با مامی سوپ دعوا کند، چون مامی سوپ را نزدیک شهرداری دیده بودند. اما مامی سوپ فقط آمده بود التماس کند. »

مامی سوپ سرش را پایین انداخت.

اسماعیلی ادامه داد: «انگیزه قتل، زمین‌های ساحلی بود. ناصر و حامی، شما فکر می‌کردید شهردار سهم شما را می‌خواهد ببلعد. اما حقیقت این بود که ذاکرنیا پشیمان شده بود و می‌خواست زمین‌ها را پس بدهد. او نامه‌ای در گاوصندوق گذاشته بود که پرده از اختلاس‌های شورا برمی‌داشت. »

ناصر فریاد زد: «ما از هیچ نامه‌ای خبر نداشتیم! »

اسماعیلی به سمت ساحره چرخید :

-»درست است، چون شما گاوصندوق را باز نکردید. کسی که رمز را می‌دانست، خانم ساحره بود. شما نامه را برداشتید، درست است؟»

ساحره با خونسردی گفت: «من منشی هستم. رمز را می‌دانستم، اما نامه‌ای ندیدم. شما دارید حدس می‌زنید. »

اسماعیلی پوزخند زد: «اینجا یک بازی روانی در جریان است. همه ما فکر می‌کنیم قتل به خاطر زمین‌ها و پول است. اما یک جزئیات کوچک وجود دارد. سم. زهری که استفاده شده، زهری نیست که تو چاف پیدا بشه. و عطری که شاطر محمود بویید… »

اسماعیلی ناگهان به سمت سکینه عروس رفت. زنی که تمام مدت با صورتی سنگی گوشه اتاق نشسته بود.

-»شما دیشب جوشانده درست می‌کردید، سکینه خانم. برای کمردرد شوهرتان. اما آیا فقط همین بود؟»

سکینه چشم غره‌ای رفت: «چه مزخرفاتی می‌گویی؟ من زنی روستایی‌ام. از گاوصندوق و شورا چه می‌دانم؟»

اسماعیلی کیفش را باز کرد و یک تکه پارچه ابریشمی آغشته به گِل و لای را روی میز انداخت: «این در مشت گره‌کرده‌ی ذاکرنیا بود. پارچه‌ای از جنس روسری‌های گران‌قیمت که اصلا در چاف و حتی در بازارهای لنگرود پیدا نمی‌شود. و مهم‌تر از آن…»

اسماعیلی به سمت مامی سوپ برگشت: «مامی سوپ، شما دیروز عصر در شهرداری بودید. اما نه برای التماس. شما رفتید تا حقیقتی را به شهردار بگویید. »

اتاق در سکوت فرو رفت.

اسماعیلی نفس عمیقی کشید تا پرده نهایی را کنار بزند: «حقیقت این است که هیچکس نامه‌ای را از گاوصندوق ندزدید. نامه‌ای وجود نداشت. کربلایی اباصلت دروغ گفت تا واکنش قاتل را بسنجد. و تنها کسی که با شنیدن اسم نامه رنگش پرید و دستانش لرزید… ساحره نبود. ناصر و حامی نبودند. »

نگاه اسماعیلی روی صورت مامی سوپ قفل شد.

-»پیرمرد بی‌نوا… تو تمام این سال‌ها برای زمینت نجنگیدی. تو برای پنهان کردن یک راز می‌جنگیدی. ذاکرنیا دیروز متوجه شد که آن زمین ساحلی، اصلاً متعلق به اجداد تو نیست. او فهمید که تو سال‌ها پیش، مالک اصلی زمین را کشته و جسدش را همانجا دفن کرده‌ای! »

صدای نفس‌کشیدن‌های بریده در اتاق پیچید.

اسماعیلی با صدایی رعدآسا ادامه داد: «ذاکرنیا نمی‌خواست زمین را پس بدهد چون دلش به رحم آمده بود؛ او با پیدا کردن استخوان‌ها در حین گودبرداری اولیه، می‌خواست از شما اخاذی کند! دیشب او تو را به ساحل کشاند تا حق‌السکوت بگیرد. تو زهر را در نان نریختی مامی سوپ… »

اسماعیلی به سرعت چرخید و انگشتش را به سمت کربلایی اباصلت که تازه وارد اتاق شده بود نشانه رفت.

-»تو ریختی! »

چشمان همه از حدقه بیرون زد. پیرمرد ریش‌سفید، معتمد روستا؟

کربلایی اباصلت با آرامشی ترسناک به عصایش تکیه داد. هیچ اثری از غافلگیری در صورتش نبود.

اسماعیلی قدمی به سمت او برداشت: «شما مامی سوپ را دوست نداشتید. شما می‌دانستید مامی سوپ سال‌ها پیش برادر شما را (که مالک اصلی زمین بود) کشته است. اما مدرکی نداشتید. وقتی فهمیدید ذاکرنیا استخوان‌ها را پیدا کرده و به جای اجرای عدالت، می‌خواهد با مامی سوپ معامله کند و روی قبر برادرتان مجتمع تفریحی بسازد، تصمیم گرفتید هر دو را مجازات کنید. »

اسماعیلی تکه پارچه ابریشمی را نشان داد: «این پارچه، تکه‌ای از آستر عبای شماست، کربلایی. عطری که شاطر محمود حس کرد، عطر گلاب ناب کاشان بود که شما همیشه به خود می‌زنید، نه عطر خارجی! شما دیشب در ماشین شهردار بودید. به بهانه وساطت بین او و مامی سوپ سوار شدید. نان مسموم را به او تعارف کردید. وقتی به ساحل رسیدید، زهر اثر کرد. او را از ماشین بیرون کشیدید و در آب رها کردید. »

کربلایی سکوت کرده بود. مامی سوپ روی زمین افتاد و شروع به گریه کرد، گریه‌ای برای رازی چهل ساله که سرانجام برملا شد.

اسماعیلی به کربلایی نزدیک شد: «شما امروز صبح داستانِ دروغینِ “توبه شهردار” و “نامه گاوصندوق” را به من گفتید تا ذهن مرا به سمت شورا و خانم ساحره منحرف کنید. شما از حرص و طمع آن‌ها استفاده کردید تا پنهان شوید. »

کربلایی اباصلت، با چشمانی که حالا خسته اما پر از غرور بود، به ساحل دریا از پنجره‌ی دفتر شهرداری نگاه کرد.

-»دریا حق خودش را پس می‌گیرد، بازرس… من فقط موجی بودم که این حق را به ساحل آورد. »

دستبند سرد روی دستان چروکیده کربلایی قفل شد. شورا به جرم فساد مالی تحت پیگرد قرار گرفت، استخوان‌های برادر کربلایی از زیر ماسه‌های چاف بیرون کشیده شد و مامی سوپ به جرم قتلی قدیمی بازداشت شد.

آن شب، مه دوباره روی ساحل چاف کشیده شد، اما این بار، هیچ رازی زیر ماسه‌های خیس آن پنهان نمانده بود.

    1 دیدگاه

  • پاسخ

    تست

    مرداد 10, 1405

    تست 111

ارسال دیدگاه