قتل در ساحل چاف ۳ : راز هندوانه های سرخ چاف

چاف

بوی رطوبت و هوای شرجی، اولین چیزی بود که با باز کردن شیشه ماشین به مشام می‌رسید. آسمان اواخر شهریور ماه، رنگی خاکستری و سربی به خود گرفته بود و ابرهای ضخیم، نور خورشید را در خود خفه می‌کردند. جاده باریکی که به سمت دریا می‌رفت، پر از چاله‌های آب بود که لاستیک‌های ماشین با عبور از روی آن‌ها، آب گل‌آلود را به اطراف می‌پاشیدند. اینجا چاف بود؛ منطقه‌ای بکر در حاشیه دریای خزر که به خاطر زمین‌های جلگه‌ای و محصولات کشاورزی‌اش، به ویژه هندوانه‌های شیرینش، شهرت داشت. اما برای کسانی که به دنبال رازهای تاریک بودند، این نام معنای دیگری داشت.

احسان، با دستانی که محکم فرمان را چسبیده بود، به جاده چشم دوخته بود. سارا، در صندلی کنار او، با نگرانی به منظره‌ی بیرون نگاه می‌کرد. آن‌ها یک دختر و پسر جوان بودند که از شلوغی، دود و دم و زندگی ماشینی پایتخت فرار کرده بودند. به عنوان گردشگر، همیشه به دنبال مکان‌های ناشناخته و دور از دسترس بودند، مکان‌هایی که در بروشورهای توریستی و صفحات پر زرق و برق اینستاگرام اثری از آن‌ها نبود. احسان عاشق ماجراجویی بود و سارا، با وجود ترس‌های درونی‌اش، همیشه او را همراهی می‌کرد.

سارا سکوت سنگین داخل ماشین را شکست: «مطمئنی جای درستی اومدیم؟ هوا داره تاریک می‌شه و اینجا خیلی خلوته. هیچکس تو این جاده نیست.»

احسان لبخندی زد، اما چشمانش همچنان روی جاده متمرکز بود: «نگران نباش عزیزم. کل جذابیتش به همینه. من نقشه رو دقیق چک کردم. ساحل چاف یکی از بکرترین جاهاییه که می‌شه پیدا کرد. دور از ویلاهای لوکس و آدم‌های پر سر و صدا. فقط ما هستیم و دریا.»

سارا آهی کشید و سعی کرد خودش را متقاعد کند که حق با احسان است. وقتی بالاخره به انتهای جاده رسیدند، منظره‌ای وسیع و وهم‌انگیز در برابرشان نمایان شد. ساحل، پوشیده از ماسه‌های نرم و خاکستری رنگ بود که تا افق امتداد داشت. امواج خروشان و تیره رنگ خزر با خشمی فروخورده به ساحل می‌کوبیدند و کف سفید رنگی از خود به جا می‌گذاشتند. باد سردی می‌وزید و بوته‌های خاردار و درختچه‌های کوتاه ساحلی را به لرزه در می‌آورد.

آن‌ها ماشین را در گوشه‌ای پارک کردند و شروع به پیاده کردن وسایل و برپایی چادر کردند. هوا به سرعت در حال تاریک شدن بود. در همین حین، متوجه سایه‌ای شدند که از دور به سمتشان می‌آمد. سایه به تدریج شکل گرفت و پیرمردی قوز کرده با لباس‌های محلی، چکمه‌های پلاستیکی بلند و کلاهی پشمی که تا روی گوش‌هایش پایین کشیده شده بود، نمایان شد. چهره‌اش پر از چین و چروک‌های عمیق بود، گویی نقشه‌ای از راه‌های پر پیچ و خم این سرزمین روی صورتش حک شده بود. چشمانش در اعماق حدقه‌های فرو رفته‌اش، با برقی عجیب و نافذ به آن‌ها خیره شده بود.

در آغوش پیرمرد، چیزی بزرگ و تیره رنگ قرار داشت. وقتی نزدیک‌تر شد، مشخص شد که یک هندوانه بسیار بزرگ است. پوست هندوانه به طرز عجیبی تیره بود، تقریباً سیاه، با خطوطی سبز رنگ که مانند رگ‌های برجسته روی آن کشیده شده بودند.

پیرمرد با صدایی خش‌دار و عمیق که با صدای امواج دریا در هم می‌آمیخت، گفت: «سلام بر مسافران. اینجا برای چادر زدن جای خوبی نیست. شب‌های این ساحل، سرمای عجیبی داره که تا استخوان نفوذ می‌کنه.»

احسان با لحنی دوستانه اما قاطع پاسخ داد: «سلام پدر جان. ما به سرما عادت داریم. تجهیزاتمون کامله. ممنون از نگرانی‌تون.»

پیرمرد نگاهی به چادر نیمه برپا شده‌ی آن‌ها انداخت و سپس هندوانه را به سمت احسان گرفت: «زمین‌های ما امسال بار خوبی دادن. این تحفه رو از من بپذیرید. برای رفع عطش در شب‌های طولانی خوبه.»

احسان لبخندی زد و دست در جیبش برد تا کیف پولش را بیرون بیاورد: «خیلی لطف دارید. چقدر تقدیم کنم؟»

پیرمرد با دیدن حرکت احسان، چهره‌اش در هم رفت. دستش را با حالتی هشدار دهنده بالا آورد و گفت: «در این دیار، ما از مهمانان زمینمان پول نمی‌گیریم. اما مراقب باشید… خاکی که این میوه‌های سرخ را پرورش می‌دهد، خونگرم است و گاهی تشنه.»

سارا احساس کرد سرمایی در امتداد ستون فقراتش دویده است. به پیرمرد نگاه کرد. چشمان پیرمرد پر از رازهای ناگفته بود. سارا با صدایی لرزان پرسید: «منظورتون چیه؟ تشنه چی؟»

پیرمرد پوزخندی زد که بیشتر شبیه به یک دهن‌کجی بود. نگاهش را به ماسه‌های زیر پایش دوخت و زمزمه کرد: «عشق به سرزمین مادری چاف، فقط یک احساس نیست؛ یک پیمان خونین است. این زمین کسانی را که حرمتش را بشکنند، می‌بلعد. ریشه‌های این محصولات عمیق‌تر از چیزی است که فکر می‌کنید. آن‌ها از عصاره‌ی این خاک تغذیه می‌کنند… و این خاک، خاطرات زیادی را در خود دفن کرده است.»

پیرمرد هندوانه را روی ماسه‌ها، درست در کنار پاهای احسان رها کرد و بدون اینکه حرف دیگری بزند، پشت کرد و در میان مه غلیظی که از سمت دریا به سمت ساحل می‌آمد، ناپدید شد.

احسان هندوانه سنگین را از روی زمین برداشت و خندید: «عجب پیرمرد عجیبی بود! فکر کنم از اون محلی‌هاییه که دوست داره توریست‌ها رو با داستان‌های ترسناک سر کار بذاره.»

اما سارا نمی‌توانست بخندد. نگاهش به جایی دوخته شده بود که پیرمرد ناپدید شده بود: «احسان، من از اینجا خوشم نمیاد. حرف‌هاش خیلی عجیب بود. بیا بریم یه جای دیگه چادر بزنیم.»

احسان با بی‌حوصلگی گفت: «سارا، لطفاً شروع نکن. ما این همه راه نیومدیم که به خاطر حرف‌های یه پیرمرد خرافاتی برگردیم. اینجا عالیه. بیا چادر رو کامل کنیم و یه آتیش روشن کنیم.»

سارا با اکراه پذیرفت، اما حس شومی که در دلش ریشه دوانده بود، رهایش نمی‌کرد. آن‌ها چادر را برپا کردند و احسان با زحمت فراوان، آتش کوچکی با چوب‌های خشک پیدا شده در ساحل روشن کرد. هندوانه را در یک گودال کوچک آب در نزدیکی خط ساحلی قرار دادند تا خنک بماند.

شب با تمام تاریکی و سکوت وهم‌انگیزش فرا رسید. مه غلیظ‌تر شده بود و دید را به چند متر محدود می‌کرد. صدای امواج دریا اکنون بلندتر و خشن‌تر به نظر می‌رسید، گویی هیولایی در تاریکی نفس می‌کشید. آن‌ها شام مختصری خوردند و به داخل چادر پناه بردند. سارا سعی کرد بخوابد، اما هر بار که چشمانش را می‌بست، چهره‌ی پیرمرد و آن خطوط سیاه روی هندوانه در ذهنش نقش می‌بست.

حوالی نیمه‌شب، احسان از خواب بیدار شد. صدای خش‌خشی از بیرون چادر به گوش می‌رسید. سارا را بیدار کرد: «بیداری؟»

سارا با ترس نیم‌خیز شد: «آره… اون صدای چیه؟»

احسان چراغ قوه را برداشت: «احتمالاً یه حیوونه. سگ یا روباه. نگران نباش. من می‌رم یه نگاهی بندازم.»

او زیپ چادر را پایین کشید. باد سردی به داخل وزید. «راستی، خیلی تشنمه. می‌رم اون هندوانه رو بیارم با هم بخوریم. تو همینجا بمون.»

سارا دست احسان را گرفت: «نرو احسان. خواهش می‌کنم. بزار همونجا بمونه. فردا صبح می‌خوریم.»

احسان دست سارا را نوازش کرد: «عزیزم، تو خیلی نگرانی. من فقط چند متر می‌رم جلوتر و برمی‌گردم. قول می‌دم زود بیام.»

احسان با چاقویی در دست و چراغ قوه روشن، از چادر بیرون رفت. سارا زیپ چادر را بست، اما سوراخ کوچکی را باز گذاشت تا بیرون را نگاه کند. نور چراغ قوه احسان در مه می‌رقصید و به سمت گودال آب می‌رفت. سارا صدای قدم‌های او را روی ماسه‌ها می‌شنید.

سارا با صدای بلندی پرسید : «احسان؟ رسیدی؟»

صدای احسان از فاصله‌ای دورتر به گوش رسید: «آره… اینجاست… عجب هندوانه بزرگیه… خیلی هم سرده.»

سپس، سکوت.

چند دقیقه گذشت. صدای امواج، صدای باد، و دیگر هیچ. سارا دوباره صدا زد: «احسان؟ چرا نمیای؟»

پاسخی نیامد. قلب سارا شروع به تپیدن کرد. حس وحشتی فلج‌کننده وجودش را فرا گرفت. موبایلش را برداشت، اما هیچ آنتنی نداشت. نفس‌هایش تند شده بود.

-«احسان! شوخی نکن! اصلاً خنده‌دار نیست!»

باز هم سکوت. سارا نمی‌توانست بیشتر از این منتظر بماند. چراغ قوه‌ی یدکی را از کوله‌پشتی‌اش درآورد، چاقوی کوچکی که برای پوست کندن میوه آورده بودند را در جیبش گذاشت و زیپ چادر را باز کرد. هوای سرد شده بود و مه، مانند یک دیوار سفید، همه چیز را پوشانده بود.

با دستانی لرزان، نور چراغ قوه را روی ماسه‌ها انداخت. رد پای احسان کاملاً مشخص بود. قدم‌های بزرگ و استواری که به سمت خط ساحلی کشیده شده بودند. سارا شروع به دنبال کردن رد پاها کرد. هر قدمی که برمی‌داشت، احساس می‌کرد چیزی در تاریکی او را زیر نظر دارد.

رد پاها به گودال آب نزدیک می‌شدند. سارا با احتیاط جلو رفت. گودال آب پر از آب شور دریا بود، اما هندوانه‌ای در آن نبود. نور چراغ قوه را به اطراف چرخاند. رد پای احسان از گودال آب خارج شده و به سمت بوته‌زارهای متراکم پشت ساحل کشیده شده بود. چرا احسان باید به آن سمت می‌رفت؟

سارا با دلهره مسیر را دنبال کرد. بوته‌ها خاردار بودند و لباسش را خراش می‌دادند. ناگهان، متوجه چیزی شد. رد پاهای احسان در یک نقطه تغییر کرده بود. قدم‌ها دیگر منظم نبودند، بلکه شبیه به تقلا و کشیده شدن روی زمین بودند. ماسه‌ها در آن قسمت به هم ریخته بود.

نفس سارا در سینه حبس شد. نور چراغ قوه را جلوتر انداخت. چند متر آن‌طرف‌تر، چیزی روی زمین افتاده بود. با قدم‌هایی سست و لرزان به سمت آن رفت.

آن هندوانه بود. اما دیگر کامل نبود. هندوانه از وسط شکافته شده بود، گویی با ضربه‌ای محکم خرد شده باشد. تکه‌های آن روی زمین پخش شده بودند. اما چیزی که باعث شد سارا فریاد خفه‌ای بکشد، رنگ داخل هندوانه بود.

گوشت هندوانه به رنگ سرخ تیره بود، اما مایعی که از آن خارج می‌شد و روی ماسه‌های سفید ساحل می‌چکید، غلظت و رنگی شبیه به آب میوه نداشت. مایع غلیظ، لزج و تیره رنگ بود. شبیه به… خون.

سارا روی زانوهایش افتاد. چاقوی احسان، آغشته به همان مایع سرخ رنگ، چند قدم دورتر افتاده بود.

سارا با گریه فریاد زد : «احسان… احسان کجایی؟»

در همین لحظه، رد پاهای احسان در کنار هندوانه متلاشی شده، کاملاً ناپدید می‌شدند. گویی زمین در همان نقطه دهان باز کرده و او را بلعیده بود. هیچ اثری از قدم‌های بازگشت یا رفتن به سمت دیگری نبود. ماسه‌ها در آن نقطه، به طرز عجیبی نرم و اسفنجی به نظر می‌رسیدند و مایع سرخ رنگ هندوانه را به سرعت در خود می‌کشیدند.

ناگهان، صدای خش‌خشی از پشت سرش شنید. سارا به سرعت برگشت و نور چراغ قوه را به سمت صدا انداخت.

پیرمرد بود که  در فاصله چند متری او ایستاده بود. چهره‌اش در نور چراغ قوه، شیطانی و بی‌روح به نظر می‌رسید. در دستش یک داس کشاورزی بزرگ و زنگ‌زده بود.

سارا با وحشت به عقب خزید: «تو… تو باهاش چیکار کردی؟ احسان کجاست؟»

پیرمرد با همان صدای خش‌دار و آرام گفت: «من کاری نکردم، دختر جان. زمین کار خودش را کرد. به تو گفتم… این خاک تشنه است. برای پروراندن این هندوانه‌های سرخ و شیرین، کود معمولی جوابگو نیست. ریشه‌های این زمین به اعماق تاریکی نفوذ کرده‌اند. آن‌ها به خون نیاز دارند تا جان بگیرند.»

سارا با گریه و التماس گفت: «داری دروغ می‌گی! احسان کجاست؟ کمکم کن پیداش کنم!»

پیرمرد قدمی به جلو برداشت: «او اکنون بخشی از این سرزمین است. بخشی از همان عشق به سرزمین مادری چاف که از آن سخن گفتم. ما نسل اندر نسل از این زمین مراقبت کرده‌ایم و زمین هم متقابلاً به ما محصول داده است. اما هر از گاهی، نیاز به یک قربانی تازه دارد. کسانی که از بیرون می‌آیند، غریبه‌هایی که حرمت این راز را نمی‌دانند… آن‌ها بهترین کود برای این خاک هستند.»

سارا متوجه منظور پیرمرد شد. آن هندوانه… آن مایع سرخ… آن رد پاهای ناپدید شده. زمین زنده بود. یک موجود گرسنه که در زیر ماسه‌ها کمین کرده بود.

سارا فریاد زد : «شما دیوانه‌اید! همه‌تون دیوانه‌اید!» و از جا پرید تا فرار کند.

اما پیرمرد حرکت نکرد. فقط با لبخندی تلخ به او نگاه کرد: «کجا می‌خواهی بروی؟ جاده طولانی است و مه غلیظ. و ریشه‌های این زمین در همه جا پراکنده‌اند.»

سارا بدون توجه به حرف‌های پیرمرد، با تمام توانش به سمت ماشین دوید. بوته‌ها پاهایش را خراش می‌دادند و باد سرد به صورتش شلاق می‌زد. وقتی به ماشین رسید، با دستانی لرزان سوئیچ را از جیبش درآورد و در را باز کرد. خودش را روی صندلی راننده انداخت و در را قفل کرد.

سوئیچ را چرخاند. ماشین استارت خورد، اما روشن نشد. دوباره و دوباره تلاش کرد. صدای ناله‌ی موتور در صدای امواج گم می‌شد.

از شیشه بخار گرفته‌ی ماشین به بیرون نگاه کرد. در میان مه، سایه‌های متعددی در حال نزدیک شدن بودند. پیرمرد تنها نبود. افراد دیگری هم با چهره‌های بی‌روح و لباس‌های تیره، آرام آرام از میان تاریکی بیرون می‌آمدند و ماشین را محاصره می‌کردند. در دستان هر کدامشان، داس، بیل یا یک هندوانه‌ی سیاه و بزرگ بود.

سارا با ناامیدی سرش را روی فرمان گذاشت و صدای هق‌هق گریه‌اش در فضای بسته ماشین پیچید. او اکنون می‌دانست که چرا هیچ چافی ای شب‌ها در این قسمت از ساحل قدم نمی‌زند. راز ساحل چاف در زیر ماسه‌هایش مدفون بود و او و احسان، تنها کودهای تازه‌ای برای فصل برداشت بعدی بودند. مایع سرخ رنگ هندوانه‌ها، عصاره‌ی جان مسافرانی بود که هرگز به خانه‌هایشان برنگشتند. و این چرخه، برای همیشه ادامه داشت.

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه