هوا کم کم داشت تاریک می شد. خورشید که تا چندی پیش با نور طلایی اش زمین را روشن کرده بود، حالا به آرامی در افق غروب می کرد و سایه های بلند درختان و خانه ها را به رقص درآورده بود. ابرهای تیره و نرم مانند پتوهایی که آسمان را در می گیرند، آرام آرام در حال جمع شدن بودند. ستاره ها یکی یکی در آسمان نمایان شدند و همانند چشمهایی درخشان، نظاره گر شب شدند. ماه با چهره ای نقره ای و زیبا، به آرامی از پشت ابرها بیرون آمد و نور ملایمش را بر زمین پاشید.
صدای پرندگان که در روز به پرواز درآمده بودند به تدریج خاموش شدند و تنها صدای وزش باد و گاه گاهی صدای دوری از جیر جیرک ها به گوش می رسید. تاریکی به آرامی همه چیز را درآغوش کشید و دنیای روز را به دنیای رازآلود شب تبدیل کرد.
پسرک با قدم های سنگین و دل نگران کنار خانه ایستاد. نفسش را در سینه حبس کرد. دستش را برروی دَر گذاشت و با یک حرکت آرام آنرا باز کرد. صدای جیرجیر در به گوشش رسید و در پی آن سکوتی سنگین در فضا حاکم شد. بیصدا در را پشت سرش بست. احساس کرد دیوارها به او خیره شده اند. دلش به شدت می تپید و درونش یک حسی از نگرانی و تنهایی شکل گرفت. هیچ نشانه ای از حضور ننه رقیه در خانه نبود. نه بوی غذا، نه صدای رادیو و نه حتی صدای جیرجیرک ها که گاه و بیگاه در حیاط می خواندند.نگاهش را به ساعت دیواری در ایوان خانه انداخت. عقربه ها به کندی می چرخیدند. اما هر ثانیه برایش به یک ساعت می گذشت. تشویش در تار و پود وجودش ریشه دوانده بود. ننه رقیه الان باید در خانه می بود.
پسرک در دلش دنیایی از عشق و محبت به ننه رقیه داشت. چهره ی مهربان و خندانش را که به یاد می آورد احساس می کرد که تمام دنیا در آن چهره خلاصه شده است. در دنیای خود ننه رقیه را همانند یک موجود افسانه ای می دید. او را نه تنها بعنوان یک مادر، بلکه بعنوان یک قهرمان در زندگی اش می شناخت. کسیکه در روزهای سخت با دلسوزی و محبت به او نزدیک می شد و اورا تسلی می داد و همین احساس امنیت و محبت مانند یک سِپر در برابر ناملایمات زندگی برایش عمل می کرد. ننه رقیه هم آرزویش این بود که پسرکش همیشه خوشحال و بی غم باشد و همین تلاش هایش بود که در دل پسرک جاودانه شده بود.
عشق پسرک به ننه ، شبیه یک درخت تنومند بود که ریشه هایش در عمق زمین نفوذ کرده و شاخه هایش به آسمان می رسید. همه ی اینها او را به این آگاهی رسانده بود که هیچ چیز نمی تواند جای آن زن را در قلبش بگیرد. این عشق نه تنها یک احساس بلکه همانند یه سفر بود، سفری که پسرک در آن با هر گام به سمت آینده، عشق و محبت ننه را در دلش حمل می کرد. آیا این عشق می توانست او را به سمت نور و روشنایی هدایت کند و این همان چیزی بود که او نمی دانست.
کمی قبل تر، غروب که آسمان هنوز با رنگهای گرم و دلپذیرش آغشته بود، ننه رقیه با چهره ای نگران از داخل خانه صدایش زده بود : پسرکم! پسرکم! برو به شالیزار و تا هوا تاریک نشده گاوها رو بیار سمت خونه.
پسرک اما بی توجه به حرف ننه رقیه، با شوق و ذوق از خانه زده بود بیرون تا با دوستانش بازی کند و اکنون او … احساس گناه و اندوهی در دلش شکل گرفته بود. احساس می کرد با این کارش قلب ننه رقیه اش را شکسته و اعتماد و عشق او را نیز خدشه دار کرده است. ترس از اینکه مبادا بلایی سر او بیاید مانند سایه ای سنگین بر دلش نشست. نمی توانست تصور کند که زندگی بدون ننه رقیه چگونه خواهد بود.
با آن همه دلشوره ای که داشت تصمیم گرفت راهی شالیزار شود. چون زمان زیادی گذشته بود احساس کرد که نمی تواند دیگر در خانه بماند و بی خبر باشد.
آسمان تاریک و پرستاره گویی بر سرش سایه انداخته بود. باد خنکی از میان درختان می گذشت و سردی آن، حسِ تنهایی و غم را در دلش زنده کرده بود. صدای خش خش برگ ها و زوزه ی باد او را به یاد خطراتی انداخت که ممکن بود در این شب تاریک بر سرش نازل شود. نور ماه به سختی از میان ابرهای تیره می تابید و تنها و تنها راه را برایش روشن می کرد.صدای جیرجیرک ها و وِزوِز حشرات در سکوت شب به گوش می رسید. درختان دو طرف جاده مانند نگهبانان خاموشی بودند که به او نگاه می کردند. سایه های درختان بلند و سیاه مانند موجودات ناشناخته در کنار جاده ایستاده بودند و پسرک را به یاد داستان هایی می انداخت که ننه رقیه همیششه برایش تعریف می کرد. بی دلیل این جمله ننه به ذهنش خطور کرد : در شب های تاریک باید خیلی مراقب بود پسرکم! چون سایه ها می توانند فریبنده باشند.
وقتی به کناره ی شالیزار رسید، تاریکی و سکوت عمیق تر شد. بادقت به اطراف نگاه کرد. صدای غرولند گاوها را در دوردست ها شنید. کمی احساس امیدواری در دلش جوانه زد. به سمت صداها رفت. هر قدمش باشتاب و اشتیاق بیشتر همراه بود. در دل شب، سایه ها به نظر می رسیدند که به او کمک می کنند تا راهش را پیدا کند. تصویر ننه رقیه در ذهنش پدیدار شد و همین به او کمک کرد تا راهش را پیدا کند. این فکر که ننه رقیه ممکن است در نزدیکی اش باشد به او انرژی می داد. نور کم سویی از دور به چشمش خورد. با کنجکاوی به سمتِ نور رفت. احساس کرد چیزی در آن فضا تغییر کرده است. باد خنک که به صورتش می خورد بویی آشنا و دلپذیر با خود به همراه داشت. وقتی به محل نور رسید با صحنه ای عجیب رو به رو شد. ننه رقیه در کنار گاوها ایسستاده بود ، اما چیزی در چهره اش وجود داشت که او را نگران کرد. او داشت آرام با گاوها صحبت می کرد. اما عجیب تر از آن ، این بود که سایه ای بزرگ و تاریک در کنارشش در حال حرکت بود. با احتیاط، نزدیک تر رفت و متوجه شد که سایه یک موجود عجیب و غریب با چشمانی درخشان و بدن بزرگ است. گویی از دنیای دیگری آمده باشد.
در دلش آشوب آمیخته با ترس بود. نمی توانست از ننه رقیه دور شود. باید می فهمید که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. ننه رقیه ناگهان به سمت او چرخید و با صدای آرامش بخشی گفت: پسرکم، اینجا هستی؟ بالاخره اومدی عزیز دل ننه !
پسرک خواست چیزی بگوید ، اما سایه بزرگ و تاریک به سمتش حمله ور شد. احساس ترس و وحشت در دلش پیچید و قبل از آنکه بتواند واکنش نشان دهد ، سایه او را به گوشه ای پرت کرد. پسرک با صدای بلندی به زمین افتاد و احساس کرد که تمام دنیا دورش می چرخد. با تمام وجودش سعی داشت از زمین بلند شود و به ننه اش کمک کند، اما سایه به قدری قوی و نیرومند بود که با حرکتی سریع و غیرقابل پیش بینی پسرک را به عقب راند، به سمت او چرخید و چشمان درخشانش را به او دوخت و دستش را به سمت پسرک دراز کرد. ناگهان تصویری در ذهن پسرک شروع به شکل گرفتن کرد.
باد سرد و خشن در حال وزیدن بود. ننه رقیه با احتیاط به سمت گاوها نزدیک شد. با صدای مهربان و محبت آمیزش با یکی از گاوها صحبت کرد. گاو گویی از طوفان و سر و صدای اطرافش ترسیده بود، به یکباره رَم کرد و به سمت ننه رقیه حمله ور شد. ننه خیلی تقلا کرد تا خود را حفظ کند اما نتوانست از حرکت ناگهانی گاو خود را در اَمان نگه دارد، گاو با تمام قدرتش به سمت جلو دوید و ننه رقیه را همراه با طناب به دنبال خود کشید.
پسرک احساس کرد دنیا دور سرش می چرخد، ترس در دلش ریشه دوانده بود. باور کردن این صحنه برایش سخت و غیرباور بود.
گاو با سرعتی وحشتناک در حال دویدن به این طرف و آن طرف بود و ننه همچنان برروی زمین کشیده می شد. پسرک با تمام قوا دوید. سعی کرد به ننه برسد. اما هر لحظه فاصله اش بیشتر می شد. او با چشمانش می دید که ننه رقیه به زمین می خورد در حالیکه طناب دور گردنش بود، به سختی تلاش می کرد تا خود را نجات دهد. اما افسوس که تلاشش بی فایده بود.
سایه بزگ و تاریک دوباره در آسمان ظاهر شد. طوفان به اوج خود رسیده بود. صدای وزش باد همچون ناقوسی در گوشش به طرز وحشتناکی بلند شده بود. ننه جلوی چشمانش گم شده بود. آیا هنوز زنده بود یا نه؟ در دل شب، پسرک با تمام وجودش فریاد کشید : ننه ! قربونت برم ، کجایی ؟ اما صدایش در دل طوفان خفه شد.
پسرک مدتی هاج و واج به اطراف می نگریست. طوفان به آرامی داشت فروکش می کرد. در دلش هیچ نشانی از ننه رقیه نبود. تصویری که سایه در ذهنش انداخته بود به تدریج در حال پاک شدن بود.
به سمت درختان کناره ی شالیزار دوید. جائیکه فکر می کرد شاید ننه رقیه اش آنجا باشد. عرق سرد بر بدنش نشست. همه جا ساکت بود. تنها صدای نفس های او بود که به گوش می رسید. ناامیدانه نیرویی او را به سمت جاده کشاند. در ذهنش افکار و احساسات متناقصی در حال جنگ بودند. به ایین فکر می کرد شاید ننه به خانه برگشته باشد. شاید آنجا منتظر او بود.
با قدم های تند به سمت خانه دوید. شب، تاریک و ساکت بود، تنها صدای وزش باد و گاهگاهی صدای دور دست حیوانات به گوش می رسید.
وقتی به خانه رسید اهالی روستا را دید که در جلوی درب خانه جمع شده بودند. صدای ناله و زاری به گوش می رسید. گیج و منگ به جمعیت نگاه کرد.چشمانش پُر از اشک شد.
در امتداد کوچه سایه به او می نگریست و او با چشمانی پر از اشک و هزاران سوال به آن خیره شده بود.
تابستان 1404—الف چافی
اولین دیدگاه را شما بنویسید