هجرت سرخ ، نگاهی به تاریخچه پیدایش چاف (قسمت2)

سحرگاه، پیش از آنکه خورشید بتواند مه غلیظ روی تالاب را بشکافد، آبکنار در سکوتی سنگین فرو رفته بود. تنها صدای گهگاه برخورد پارویی به آب یا فریاد دوردست یک مرغ ماهی‌خوار، سکوت را می‌خراشید. اما در خانه‌ی یوسف، سکوت معنای دیگری داشت؛ معنای پایان و آغاز.

یوسف، با کمری که زیر بار تصمیم‌گیری خم نشده بود اما درد می‌کرد، آخرین گره‌های طناب را روی بار قاطر پیرش محکم کرد. او به چشمان حیوان خیره شد. حیوان، گویی می‌دانست که امروز،  روز چرا در حاشیه‌ی امن نیزار نیست. بوی سفر می‌آمد، بوی خاک غریب و راه‌های نرفته.

طلعت، زن صبور خانه، گوشه‌ی ایوان ایستاده بود. دستش را به ستون چوبی خانه تکیه داده بود، همان ستونی که یوسف سال‌ها پیش با دستان خودش تراشیده بود. نگاهش اما به ستون نبود، به مرداب بود. به نیلوفرهای آبی که هنوز در خواب صبحگاهی بسته بودند. برای مردم تالاب، نیلوفر تنها یک گل نبود؛ همسایه‌ای بود که با طلوع باز می‌شد و با غروب می‌خوابید. طلعت می‌دانست جایی که می‌روند، شاید دریا باشد، شاید جنگل باشد، اما نیلوفر نیست. دل کندن از خاک، گاهی سخت‌تر از کندن پوست از گوشت است.

عیسی، پسرک 10 ساله، با آن چشمان میشی و نافذ که رنگ آب‌های متلاطم را داشت، کنار پدر ایستاده بود. برخلاف کودکان هم‌سن و سالش که به دامن مادر می‌آویختند و گریه می‌کردند، او ساکت بود. در دستان کوچکش تکه چوبی را محکم گرفته بود؛ گویی آن چوب، سلاح او در برابر دنیای ناشناخته‌ی بیرون بود. یوسف نگاهی به پسر انداخت و لبخند تلخی زد. در دل گفت :

– «خوب نگاه کن پسرجان. این آخرین باری است که سقف امن بالای سرت را می‌بینی. از امروز، سقف ما آسمان است و فرش ما خار.»

کاروان آن‌ها بزرگ نبود. سه خانواده‌ی دیگر، از بستگان و همسایگانی که به درایت یوسف ایمان داشتند و از فقر روزافزون آبکنار به تنگ آمده بودند، همراهشان شدند. روی هم رفته، چهار ارابه، چند اسب و گله‌ای کوچک از گاوها که باید تمام سرمایه‌ی آن‌ها را تا شرق گیلان حمل می‌کردند.

یوسف به میان جمع آمد. صدایش دورگه بود، آمیخته‌ای از بغض و تحکم:

-«برادران! خواهران! می‌دانم دلتنگی می‌کنید. می‌دانم خاک آبا و اجدادی دامنتان را گرفته است. اما نگاه کنید…» او به تورهای خالی ماهیگیری که کنار کلبه‌ها افتاده بود اشاره کرد.

-«تالاب دیگر با ما مهربان نیست. زمین خسته است. اگر بمانیم، ذره‌ذره می‌میریم. اما اگر برویم، شاید بمیریم، ولی لااقل در راه پیدا کردن زندگی مرده‌ایم. اجداد ما از دشت‌های دور آمدند و اینجا را ساختند؛ ما نیز فرزندان همان پدرانیم. می‌رویم تا زمینی نو را رام کنیم. به نام خدا، حرکت می‌کنیم.»

با نخستین تکان ارابه‌ها، صدای جیرجیر چرخ‌های چوبی بلند شد. طلعت، بقچه‌ای کوچک از خاک باغچه را برداشت، آن را بویید و در سینه‌کش لباسش پنهان کرد. سپس، بدون آنکه پشت سرش را نگاه کند، دست عیسی را گرفت و به دنبال ارابه به راه افتاد. اشکی نریخت، اما شانه‌هایش می‌لرزید.

مسیر آن‌ها به سمت شرق بود. عبور از کناره‌های جنوبی تالاب انزلی، جایی که زمین نه سفت بود و نه آب؛ گِلی چسبنده و سیاه که تا زانوی حیوانات بالا می‌آمد. ساعت‌های اول به کُندی و سختی گذشت. پشه‌های مرداب، که گویی آخرین انتقامشان را از فراریان می‌گرفتند، بی‌رحمانه نیش می‌زدند.

عیسی، که پاهایش در گِل فرو می‌رفت، نه شکایت می‌کرد و نه درخواست بغل شدن داشت. او به تقلید از پدرش، سعی می‌کرد پاهایش را محکم بردارد. در یک لحظه، ارابه‌ی “مش قربان”، یکی از همراهان، در چاله‌ای عمیق گیر کرد. گاو نر نعره‌ای کشید و از حرکت ایستاد.

یوسف بلافاصله دستور توقف داد. تا زانو در گل فرو رفت و به سمت ارابه دوید.

یوسف فریاد زد : «همه بیایید! هُل بدهید!»

مردان جمع شدند. زور بازوهایشان با لغزندگی زمین در نبرد بود. عیسی جلو رفت و سعی کرد با دستان کوچکش به چرخ فشار بیاورد. یوسف او را دید. برای لحظه‌ای کار را رها کرد، دستی به سر پسر کشید و گفت: «هنوز زود است پسرم. برو کنار تا زیر چرخ نمانی. اما غیرتت را دوست دارم. خون یک غارتگر در رگ‌هایت می‌جوشد.»

بالاخره ارابه رها شد. حوالی ظهر، با عبور از سیاه‌ویشان و رسیدن به حاشیه‌ی جنگل‌های “کسما”و “صومعه‌سرا” منظره تغییر کرد. نیزارها تمام شدند و دیواری سبز و انبوه از درختان آزاد، تبریزی و توسکا پیش رویشان قد علم کرد. اینجا دیگر قلمرو آب نبود؛ قلمرو سایه‌ها و ریشه‌ها بود.

جنگل‌های کسما در آن روزگار، مثل امروز نبودند. جنگلی بکر، تاریک و درهم‌تنیده بود که نور خورشید به سختی به کف آن می‌رسید. راه‌ها، چیزی جز کوره‌راه‌های باریک مال رو نبودند که شاخه‌های تیغ‌دار از هر سو به آن‌ها تجاوز کرده بودند.

یوسف تبرش را از کمر باز کرد. او حالا پیشاهنگ کاروان بود. هر شاخه‌ای که راه را بر ارابه‌ها می‌بست، با ضربه‌ی محکم تبر یوسف به کناری می‌رفت. صدای تبر، آواز این هجرت بود.

عیسی محو تماشای درختان غول‌پیکر شده بود. تا به حال درختانی به این عظمت ندیده بود. ریشه‌هایی که مثل مارهای چوبی از خاک بیرون زده بودند و تنه‌هایی که سه مرد هم نمی‌توانستند آن‌ها را بغل کنند. در دنیای کوچک او در آبکنار، افق باز بود و آسمان پیدا؛ اما اینجا، آسمان تکه‌های آبی‌رنگی بود که از لای برگ‌ها دیده می‌شد. حس خفگی و در عین حال، حس عظمت داشت.

عصرگاه، وقتی سایه‌ها طولانی و ترسناک شدند، به نزدیکی رودخانه‌ای کوچک در حوالی صومعه‌سرا رسیدند. یوسف دستور توقف داد.

-«همین‌جا اطراق می‌کنیم. شب جنگل شوخی‌بردار نیست. آتش روشن کنید. آتشی بزرگ. هم برای گرما، هم برای دور کردن حیوانات.»

مردان هیزم جمع کردند و زنان مشغول پختن نانی ساده روی آتش شدند. بوی دود و نان تازه، اندکی از غربت فضا کاست. طلعت، عیسی را کنار آتش نشاند و پاهایش را که از راهپیمایی طولانی زخم شده بود، با روغنی که از خانه آورده بود چرب کرد.

طلعت پرسید : «درد داری مادر؟»

عیسی به شعله‌های رقصان آتش خیره شد. تصویری در آتش می‌دید که شاید دیگران نمی‌دیدند. شاید تصویری از آینده.

-«نه مادر. درد ندارم. فقط…»

-«فقط چی؟»

-«فقط دلم برای صدای قورباغه‌های خانه تنگ شده. اینجا صداها فرق دارد. انگار درخت‌ها با هم پچ‌پچ می‌کنند.»

طلعت پسرش را در آغوش کشید.

-«عادت می‌کنی پسرم. آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند. جز به بی‌ریشگی.»

آن شب، نخستین شبی بود که عیسی زیر سقف آسمان نخوابید، بلکه زیر سقف شاخه‌ها خوابید. صدای زوزه‌ی شغالی از دوردست شنیده می‌شد و صدای هو‌هوی جغدی که انگار نگهبان جنگل بود. یوسف تا صبح بیدار ماند. تبرش را روی زانو گذاشته بود و به تاریکی خیره شده بود. او می‌دانست که این تازه آغاز راه است. جنگل کسما تنها دروازه‌ی ورود بود. در پیش رو، رودخانه‌ی خروشان سپیدرود منتظرشان بود؛ اژدهایی که باید از آن عبور می‌کردند تا به سرزمین موعود برسند.

یوسف در دلش با خدا نجوا کرد:

– «خدایا، من این مردم را از خانه‌شان آواره کردم به امید نانی و نامی. شرمنده‌ی زن و بچه و اعتماد مردمم نکن. قدرتی به بازوانم بده که بتوانم از این جنگل تاریک و آن رود وحشی عبورشان دهم. اگر قرار است خونی ریخته شود، خون من باشد، اما این بچه…» نگاهش به عیسی افتاد که در خواب مشتش را گره کرده بود، «… این بچه باید بماند. او باید ریشه کند.»

صبح روز بعد، کاروان با تنی خسته اما روحی مصمم‌تر، دوباره به راه افتاد. آن‌ها دیگر اهالی آبکنار نبودند؛ آن‌ها مسافران سرنوشت بودند. و نیلوفرها، حالا خاطره‌ای دور بودند که در مه پشت سر جا مانده بودند. (پایان قسمت دوم)

نوشته : الف چافی

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه