در محله جاده چمخاله لنگرود ، سه دختر بودند که خیلی به هم نزدیک بودند و دوستی ژرف داشتند . بطوریکه هر روز یکدیگر را می دیدند و پشت سر این و آن، سخن ها می گفتند. سن و سالی از آنها رفته بود و دیگر آن شادابی و زیبایی جوانی را فاقد شده بودند. یعنی من که پانزده ساله بودم، مادرم می گفت آنها همسن من و شاید یک الی دو سال از من کوچکتر باشند. یعنی چهل و دو و یا چهل و پنج ساله بودند. به اصطلاح آن روزی بَنیشته لاکو، یعنی دختران نشسته برای پیدا شدن شوهر بودند و یا می گفتند این سه نفر ترشیده اند.
البته باید اعتراف کنم من نه بوی ترشی از آنها شنیدم و حس کردم و نه طعم ترشی از آنها مزه کردم !! بارها که از بغلشان رد شدم، بوی ترشی نشنیدم اما بوی عرق تنشان را چرا؟!! …
نمی دانستم چرا می گویند این سه نفر ترشیده هستند؟ مهربان بودند و باتجربه … اما وقتی این سه نفر با هم چادر به سر می کردند و عصرها از خانه بیرون می زدند، همیشه خنده برلب داشتند و یا در حال حرف زدن بودند. البته خوب به خاطر دارم همه مردان را که در آن محله زندگی می کردند و یا بطور گذرا به آن محله می آمدند، زیر نظر می گرفتند. بویژه مردان روستایی و ساده دل را… دلبری می کردند و قند توی دل مردان آب می کردند.
من می توانم خوب به یاد بیاورم که مردان را، چَکره شَل می کردند و گاهی اوقات این مردان، در چشم و خنده ی این سه نفر ذوب می شدند و راه رفتن را فراموش می کردند.
آری … اسمشان رباب بود و حلیمه و آمنه !!
این سه نفر تا وقتی کسی در زندگی اشان وارد نشده بود، آنچنان با هم دوست و به هم چسبیده بودند که روز و شب نمی شناختند. یعنی همیشه با هم بودند و به عبارتی، سه جسم در یک روح بودند.
حلیمه قشنک نبود اما موذی و زبان دار بود و بسیار هم حسود نشان می داد. آمنه ساده بود و دوست داشتنی … چهره اش گیرایی خاصی داشت. به من محبت زیاد کرد و الحق دوست داشتنی بود. اما رباب با اینکه خواهر یکی از دوستانم بود، چشمهای سیاه و خماری داشت که هر مرد را می توانست در نگاهش دذوب کند و چنین هم کرد. چون هنوز زیبایی زنانه خودش را داشت. هرچند سنی از او گذشته بود …
در یکی از آن روزهای پر جنب و جوش، این سه دوست، رباب دل یکی از جوانان را که تازه معلم شده بود در سینه آب کرد. بطوریکه همه اهل و محل فهمیده بودند که این معلم جوان دنبال رباب است. بارها هم دیده شد که این معلم جوان و رباب هنگام غروب در کوچه های خلوت به هم دل می دهند و قلوه می گیرند. تازه روزهای خوش و به اصطلاح آنروزی خوشبختی رباب شروع شده بود … زمزمه، زمزمه ی ازدواج بود .
رباب هم در آن روزها گویی روی هوا راه می رفت. به صورتش صفایی می داد و مژه و ابرویش را دستی می کشید تا در چشم آن معلم جوان، زیباتر و رعناتر حلوه کند.
آمدن این معلم جوان، حسادت حلیمه را عریان تر کرد و بعد از سادگی آمنه استفاده کرد و با رباب قطع رابطه کردند و برای اینکه آن دمعلم جوان را از رباب دور کنند آنقدر پشت سر رباب حرفهای بی ربط زدند که دیگر معلم جوان جرأت نمی کرد پای در آن محله بگذارد.
این کار زشت و ضد انسانی حلیمه سبب شد که رباب افسرده شود و آن معلم جوان هم، تشکیل زندگی با دختری دیگر بدهد.
رباب بعد از این شکست که البته با حسادت حلیمه همراه بود روز به روز لاغرتر ، شکسته تر و افسرده تر شد، بطوریکه دیگر چشمهای سیاهش نه درخشش داشت و نه زیبایی روی صورتش خودنمایی می کرد.
چند سالی این روزهای سخت بر رباب عبور کرد تا اینکه …
من وقتی دیپلمم را گرفتم و از خدمت سربازی برگشتم خبر به گوشم رسید که رباب فوت کرده است. آمنه ازدواج و به اطراف لاهیجان کوچ کرده است. حلیمه هم چَفتَل خیار شده و در خانه اش، پیر و فرتوت و زمین گیر شده و روزگار را به سختی نفس می کشد …
عجب سرنوشتی !!!
پی نوشت :
چکره : در زبان گیلگی به ران بین دو پا می گویند
چفتل خیار : خیاری که زیاد رسیده باشد و از آن بذر خیار تهیه می کنند
اولین دیدگاه را شما بنویسید