در گذشته، در منطقه ی چاف، جایی که رطوبت هوا و بوی نم خاک شوره، گویی زمان را هم کُند کرده بود، مردی زندگی میکرد به نام کَل احمد. این «کَل» نه تنها لقب، که وصفی بود از سرنوشت او؛ سرنوشتی ساده، سرشکن و بدون زرق و برق. شغلش گرفتن اسبهای وحشی بود از دشتهای مجاور مرداب و از میان جنگل، اسبهایی که اغلب برای کار در شالیزارها یا فروش به تاجران محلی صید میشدند. اما در وجود کَل احمد، دیگر نه از هیجان صیادی اثری بود و نه از غرور یک قهرمان.
صبح بود. آسمان خاکستری بود، مانند چای سردی که شب قبل در استکان باقی مانده باشد. کَل احمد، با قامتی خمیده که شباهت غریبی به درختان سپیدار لب رودخانه داشت، بر روی نیمکت چوبی ایوان نشست. صدای جیرجیر لولای در انبار، تنها صدایی بود که سکوت سنگین صبح را میشکست.
همسرش، ماهتاب، که صورتش از سالها کار زیر آفتاب و کنار اجاق، نقشهای از رنجهای خاموش بود، با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد. استکان را جلوی او گذاشت و بدون نگاه کردن گفت: «باز هم باید بروی؟»
کَل احمد پاسخ داد : «باید رفت.» این تمام مکالمهای بود که بین آنها پس از سی سال زندگی مشترک رد و بدل میشد. جملاتی کوتاه، مانند پلهای چوبی شکسته که نمیتوانند دو ساحل را به هم وصل کنند.
چهل سال پیش، وقتی کَل احمد جوان بود، شکار اسبها ماجرایی بود. مردم جمع میشدند، فریاد میزدند و او با طنابش، رقصنده و چالاک، آزادترین موجودات دشت خدا را به اسارت میکشید. آن زمان، حس میکرد چیزی از وجودش در آن اسبها جاری است، نوعی آزادی که خود از آن محروم مانده بود. اما حالا، اسبها برایش تنها گوشت و استخوان و یک مبلغ ناچیز بودند که باید به خانه میآورد.
او طنابش را که کهنه و آشنا بود، برداشت و به سمت دشت راه افتاد. دشت وسیع بود، آنقدر وسیع که احساس میکرد اگر بخواهد فریاد بزند، صدایش پیش از رسیدن به افق، در ملال فضا خفه خواهد شد.
حدود ظهر، زیر نور کمرنگ خورشید زمستانی، گروهی از اسبها را دید. سه رأس، دورتر از بقیه، یک مادیان پیر، یک کره ضعیف و یک اسب نر جوان که رنگش به سیاهی شب میزد. اسب نر ایستاده بود و به دریاچهای کوچک در دوردست نگاه میکرد. کَل احمد حس کرد که آن اسب نه تشنه آب، که تشنه چیزی نامعلوم است.
کل احمد، بدون هیچ احساسی، کمین کرد. او دیگر از سرعت و هیجان استفاده نمیکرد، و این شاید از خستگی و بیحوصلگی اسبها بود. او میدانست که اسبهای وحشی هم در نهایت خسته میشوند، درست مثل آدمها.
اسب نر جوان متوجه او شد. لحظهای در چشمان درشت و سیاه اسب، انعکاسی از ترس، اما بیشتر از آن، نوعی بیتفاوتی دید. گویی اسب میدانست که فرار بیهوده است؛ که سرنوشت او، مانند سرنوشت تمام موجودات این دشت نمور، زنجیر شدن به چرخه روزمرگی است.
چند دقیقه تعقیب آرام و رقتانگیز گذشت. طناب کَل احمد، نه با قدرت، بلکه با یک حرکت محاسبهشده و از روی عادت، دور گردن اسب حلقه شد. اسب تقلا کرد. صدایی خفه از گلویش بیرون آمد، صدایی که بیشتر شبیه ناله بود تا فریاد.
کل احمد، اسب نر را در حالی که آرام و مطیع شده بود، به طرف آبادی میکشید. طناب در دستش، سفت و زبر بود. به یاد آورد که چهل سال پیش، وقتی برای اولین بار اسبی را صید کرد، با شادی به خانه آمد و ماهتاب را در آغوش گرفت و از آینده گفت. از اینکه به زودی خانهای بزرگتر میسازند، از اینکه او دیگر «کَل احمد» نخواهد بود، بلکه «اوستا احمد» نامیده خواهد شد.
اما حالا، او هنوز «کَل احمد» بود. همان خانه کوچک، همان بوی نم و همان سکوت.
وقتی به حاشیه روستای چاف رسید، اسب ناگهان سرش را بالا برد. صدای خنده کودکان از کوچهای نزدیک به گوش میرسید. در همان لحظه، کَل احمد ناگهان ایستاد. طناب را رها کرد.
اسب نر، که انتظار چنین آزادی غیرمنتظرهای را نداشت، چند قدمی عقب رفت و سپس با تردید به مرد نگاه کرد.
کَل احمد زمزمه کرد : «برو. برو، قبل از آنکه یادت بیاید که چرا میخواستی بروی.»
اسب لحظهای دیگر ایستاد، سپس بدون هیچ شتابی، انگار که یک بار اسارت را چشیده و دیگر شوقی برای آزادی کامل ندارد، به آرامی دور شد و در مه غروب ناپدید گشت.
کَل احمد به طنابش نگاه کرد که روی زمین افتاده بود. سنگینی طناب حالا بیشتر از سنگینی یک اسب بود. او به خانه برگشت. ماهتاب روی ایوان نشسته بود و مشغول پاک کردن لوبیا بود. حتی سرش را بالا نیاورد.پرسید : «اسب کو؟» با لحنی که نه توبیخ بود و نه کنجکاوی، تنها یک پرسش ساده درباره یک وظیفه انجامنشده.
-«فرار کرد.»
کَل احمد روی روی تخت چوبی داخل حیاط نشست. بوی چای سرد هنوز در هوا بود.
ماهتاب سرش را تکان داد، بدون اینکه نگاهش را از لوبیاها بگیرد. انگار که این اتفاق، جزئی از همان ملال همیشگی زندگی بود که میدانست هرگز پایان نخواهد یافت.
شب فرا رسید. کل احمد روی تخت چوبی داخل حیاط دراز کشید. ستارهها از پشت ابرها به زحمت سوسو میزدند. او به اسب نر سیاهی فکر میکرد که رهایش کرده بود. نمیدانست چرا این کار را کرده. نه برای سخاوت، نه برای هیجان. شاید فقط برای این که ببیند اگر یکی از آنها آزاد شود، آیا چیزی در این دشت، در این زندگی، واقعاً تغییر خواهد کرد؟
پاسخی نبود. تنها صدای جیرجیر در انبار بود که در سکوت شب تکرار میشد. و کل احمد، بیهیچ امیدی برای فردا، به خواب رفت.
اولین دیدگاه را شما بنویسید