8 مرداد 1405
سحرگاه، پیش از آنکه خورشید بتواند مه غلیظ روی تالاب را بشکافد، آبکنار در سکوتی سنگین فرو رفته بود. تنها صدای گهگاه برخورد پارویی به…
تاریخ چاف از جایی آغاز میشود که زمین و آب در هم میآمیزند، جایی که مرز میان خشکی و دریا را نیهای بلند و در…
با صورتی که از رطوبت مداوم مرداب خاکستری شده بود، پاروی کوتاهش را در آب گِل آلود فرو برد. نوک قایق چوبی اش مانند یک…
هوا کم کم داشت تاریک می شد. خورشید که تا چندی پیش با نور طلایی اش زمین را روشن کرده بود، حالا به آرامی در…
هنوز تعطیلات شروع نشده بود. همه می خواستند به خطه ی سرسبز شمال سفر کنند.وسایط نقلیه عمومی نایاب شده بودند. سواری هایی هم که به…
آن شب ساحل چاف سرد و تاریک بود. آسمان به رنگ عمیق سیاه درآمده بود و ستاره ها مانند الماس های کوچک در دل تاریکی…
نیمه شب بود. باران شدیدی میبارید. راننده سرعتش را کم کرد و با احتیاط رانندگی می کرد. تصادف یا خراب شدن ماشین در جاده جزو…
از آغاز صبح همین گوشه و اطراف دور می زد و می آمد روی بلندی های درخت انجیر کوچک اندامِ حیاط خانه امان می نشست،…
دیوانه نبود، اما دیوانه اش کردند در شهر لنگرود، با همه ی کوچکی اش، انسان های فراوانی دارد که هر یک برای خودش تاریخی دارند…