24 شهریور 1405
با صورتی که از رطوبت مداوم مرداب خاکستری شده بود، پاروی کوتاهش را در آب گِل آلود فرو برد. نوک قایق چوبی اش مانند یک…
هوا کم کم داشت تاریک می شد. خورشید که تا چندی پیش با نور طلایی اش زمین را روشن کرده بود، حالا به آرامی در…
هنوز تعطیلات شروع نشده بود. همه می خواستند به خطه ی سرسبز شمال سفر کنند.وسایط نقلیه عمومی نایاب شده بودند. سواری هایی هم که به…
آن شب ساحل چاف سرد و تاریک بود. آسمان به رنگ عمیق سیاه درآمده بود و ستاره ها مانند الماس های کوچک در دل تاریکی…
نیمه شب بود. باران شدیدی میبارید. راننده سرعتش را کم کرد و با احتیاط رانندگی می کرد. تصادف یا خراب شدن ماشین در جاده جزو…
از آغاز صبح همین گوشه و اطراف دور می زد و می آمد روی بلندی های درخت انجیر کوچک اندامِ حیاط خانه امان می نشست،…
دیوانه نبود، اما دیوانه اش کردند در شهر لنگرود، با همه ی کوچکی اش، انسان های فراوانی دارد که هر یک برای خودش تاریخی دارند…
در محله جاده چمخاله لنگرود ، سه دختر بودند که خیلی به هم نزدیک بودند و دوستی ژرف داشتند . بطوریکه هر روز یکدیگر را…