آسمان لنگرود آن روز، رنگی میان سربی و نیلی داشت؛ رنگی که تکلیفش با خودش روشن نبود، درست مثل دل من. پس از سالها دوری، پس از چرخیدن در خیابانهای شلوغ پایتخت و گم شدن در دود و آهن، حالا دوباره اینجا بودم. در ورودی شهر، جایی که بوی رطوبت با بوی شالیزار و ماهی در هم میآمیزد و عطری میسازد که هیچ عطاری در هیچ شهری نمیتواند شبیهش را خلق کند. عقربههای ساعت مچیام عدد چهار عصر را نشان میدادند، اما زمان در گیلان، به خصوص در غروبهای پاییز، مفهوم خطی خود را از دست میدهد. زمان اینجا دایرهای است؛ میچرخد و تو را به نقطهی اول باز میگرداند.
ماشین را در نزدیکی «پل خشتی» پارک کردم. نمیشد لنگرود آمد و به این پیرمرد آجری سلام نکرد. خشتهای قرمزش زیر بارانهای مداوم قرنها، رنگ باخته اما محکم ایستاده بودند. آب رودخانه آرام و بیصدا از زیر طاقهای جناغیاش عبور میکرد و با خود رازهای شهر را به سمت دریا میبرد. اما مقصد نهایی من پل نبود. دلم هوای جایی را کرده بود که مرز میان خشکی و آب گم میشود. دلم هوای جاده چمخاله را کرده بود.
سوار ماشین شدم. استارت که زدم، صدای موتور در هیاهوی شهر گم شد. به سمت شمال شهر پیچیدم. تابلوی راهنما با فونتی آشنا نوشته بود: «به طرف چمخاله». همین دو کلمه کافی بود تا ضربان قلبم تغییر کند. این جاده، برای من و هزاران نفر دیگر، فقط راهی برای رسیدن به دریا نیست؛ خود سفر است.
جاده چمخاله از دل بافت شهری لنگرود آغاز میشود، اما خیلی زود، بافت تغییر میکند. خانههای ویلایی با شیروانیهای رنگارنگ – نارنجی، آبی، قرمز – جای آپارتمانهای سیمانی را میگیرند. هنوز چند کیلومتری نرفته بودم که شهر تسلیم شد و طبیعت فرمانرواییاش را آغاز کرد.
این جاده افسونگر است. دو طرفش را درختان سپیدار و توسکا احاطه کردهاند، انگار که گارد احترامی برای مسافران دریا ایستاده باشند. شیشهی ماشین را پایین دادم. هوایی که به صورتم خورد، خنک، مرطوب و سنگین بود. بوی «بیجار» (شالیزار) تازه درو شده میآمد. ساقههای طلایی برنج که حالا بریده شده بودند و بوی کاه نمخوردهشان مستکننده بود.
یادم آمد بیست سال پیش، در همین نقطه، وقتی که هجده ساله بودم، با دوچرخهای که زنجیرش مدام در میرفت، این مسیر را رکاب میزدم. آن روزها جاده باریکتر بود و درختها جوانتر. حالا جاده عریض شده بود، بلوار وسطش گلکاری شده بود، اما روحش همان بود. روحی سرکش و آرام، متناقض و زیبا.
سمت راست جاده، رودخانه لنگرود آرام و متین، همپای جاده حرکت میکرد. این رودخانه، شاهرگ حیاتی منطقه است. آبش کدر بود، به رنگ قهوهای روشن … قایقهای موتوری کوچک، مثل نقطههای رنگی در حاشیهی رودخانه پهلو گرفته بودند. برخی وارونه روی خشکی افتاده بودند تا خشک شوند، مثل ماهیهای خستهای که به ساحل پناه آوردهاند.
کیلومتر سوم یا چهارم، جایی است که جادوی واقعی آغاز میشود. اینجا جاده از میان تالاب میگذرد. نیزارها… امان از نیزارها. نیهای بلند که قدشان گاهی از قد یک انسان بلندتر است، در دو سوی جاده دیوار کشیده بودند. باد که میوزید، صدای خشخش آنها شبیه نجواهای درهموبرهم ارواح بود..
سرعت ماشین را کم کردم. نمیخواستم این تصاویر با سرعت بگذرد. میخواستم ببلعمشان. سمت چپ، تالاب گسترده شده بود. آب راکد بود و روی سطحش را جلبکهای سبز و عدسکهای آبی پوشانده بودند. پرندههای مهاجر، تک و توک دیده میشدند. یک حواصیل سفید، با وقاری شاهانه روی یک کنده درخت خشکیده در وسط آب نشسته بود و به جاده نگاه میکرد. انگار نگهبان دروازهی دریا بود.
یاد «لیلا» افتادم. نمیشود در جاده چمخاله راند و یاد عشقهای از دست رفته نیفتاد. خاصیت رطوبت شمال همین است؛ خاطرات را تازه نگه میدارد، نمیگذارد خشک و پودر شوند. یادم آمد شبی بارانی را که با لیلا در همین جاده بودیم. باران چنان شلاقی میبارید که برف پاککنها حریفش نمیشدند. دنیا در مه و آب گم شده بود و ما در آن ماشین کوچک، احساس میکردیم در امنترین نقطه جهان هستیم. لیلا گفته بود: «این جاده هیچوقت تمام نمیشود، نه؟» و من خندیده بودم که: «میرسد به دریا، همه چیز به دریا میرسد.» حالا لیلا رفته بود، مثل رودی که به دریا ریخت و گم شد، و من مانده بودم و این جاده که هنوز تمام نشده بود.
نور خورشید که حالا داشت کمجان میشد، از لابه لای شاخههای درختان چنار و بید مجنون که بر سر جاده سایه انداخته بودند، خطوط نورانی اریبی را روی آسفالت سیاه ترسیم میکرد. سایه و روشن. زندگی همین بود. سایه و روشن.
دلم یک چای خواست. چای گیلان ، مخصوصا” لاهیجان، دم کشیده روی زغال، در استکان کمر باریک. کنار جاده، قهوهخانهای قدیمی بود که هنوز سرپا مانده بود. از آن قهوهخانهها که تختهای چوبی دارند و رویشان قالیچههای قرمز لاکی پهن کردهاند. ترمز کردم و ماشین را در شانه خاکی جاده نگه داشتم.
پیرمردی با کلاه نمدی و جلیقهای بافتنی، پشت سماور بزرگ برنجی ایستاده بود. بخار سماور با بخار دهانش در هوای سرد یکی میشد.
-«سلام پدر جان، یه چای دبش داری؟»
پیرمرد سرش را بالا آورد. چشمانش به رنگ آب رودخانه بود. لبخندی زد که چین و چروکهای صورتش را عمیقتر کرد.
-«علیک سلام پسرم. چای داریم تا چای. چای خستگی در کن میخوای یا چای غمبر؟»
خندیدم. این دیالوگها فقط مالِ همین خطه بود.
-«مخلوطی از هر دو، پدر جان.»
روی تختی نشستم که مشرف به نیزارها بود. صدای قورباغهها شروع شده بود. آواز عصرگاهی مرداب. چای را آورد. رنگش آلبالویی شفاف بود. عطرش… عطر بهشت بود. اولین جرعه را که نوشیدم، داغیاش تا عمق وجودم نفوذ کرد و سرمای غربت را شست.
کنار قهوهخانه، چند مرد محلی مشغول تعمیر تورهای ماهیگیری بودند. تورهای نایلونی سفید را باز کرده بودند و با صبر و حوصلهای که فقط از مردم دریا برمیآید، گرههای کور را باز میکردند و پارگیها را میدوختند. زبانشان گیلکی بود، شیرین و آهنگین. کلماتی که میگفتند را کامل نمیفهمیدم، اما حسشان را میگرفتم. حرف از صید بود، از قیمت ماهی سفید، از سختی نان در آوردن از دل دریایی که هر روز خسیستر میشود.
نگاه کردم به آنسوی جاده. خانههای روستایی جدیدی ساخته شده بود. ویلاهای مدرن با نماهای سنگی سفید و رومی که وصلهی ناجوری بر تن سبز طبیعت بودند. دلم گرفت. چمخاله داشت تغییر میکرد. آن بکری وحشیاش داشت زیر چرخهای توسعه و توریسم لگدمال میشد. اما هنوز، هنوز هم وقتی به عمق نیزار نگاه میکردی، همان رازآلودگی قدیم را داشت. طبیعت مقاومت میکرد. پیچکهای سبز از دیوارهای سنگی بالا میرفتند تا زشتی سیمان را بپوشانند.
دوباره به راه افتادم. هر چه جلوتر میرفتم، بوی هوا تغییر میکرد. بوی خاک و گیاه کمکم جای خود را به بوی دریا میداد. این بو، برای شمالیهای شرق گیلان، حکم اکسیژن خالص را دارد. ضربان قلبم تندتر شد. همیشه همینطور بود. دیدار با دریا، مثل دیدار با معشوقی است که هم عاشقش هستی و هم از او میترسی.
جاده حالا مستقیمتر شده بود. درختها کوتاهتر شده بودند و زمینهای اطراف ماسهایتر. بوتههای تمشک وحشی و انارهای ترش جنگلی در حاشیه جاده دیده میشدند. از دور، سازههای بلند هتلها و مجتمعهای توریستی چمخاله پیدا شد. چمخاله که روزگاری بندری مهم بود و محل لنگر انداختن کشتیهای روسی و تجاری، حالا تبدیل به قطب گردشگری شده بود.
اما من به دنبال هتلهای پنج ستاره نبودم. من دنبال آن پل فلزی بزرگ بودم. پلی که از روی رودخانه عریض چمخاله میگذشت و حکم دروازه نهایی ورود به ساحل را داشت. به پل رسیدم. ابهت این پل فلزی همیشه مرا میگرفت. زیر پل، رودخانه در عریضترین حالت خود بود، آرام و با وقار خود را تسلیم دریا میکرد. قایقهای تفریحی با سایبانهای رنگی منتظر مسافر بودند.
از روی پل که عبور کردم، گسترهی افق باز شد. دیگر درختی دید را کور نمیکرد. آسمان حالا وسیعتر بود و ابرها با سرعت بیشتری حرکت میکردند. صدای امواج، حتی از داخل ماشین هم شنیده میشد. صدای کوبیده شدن آب بر ماسه. بم، ریتمیک و ابدی.
ماشین را در پارکینگ ساحلی پارک کردم. پیاده شدم. باد شدیدی میوزید که موهایم را به هم ریخت و لباسم را به تنم چسباند. این باد، «گیلهوا» نبود، بادِ دریا بود. سرد و نافذ.
کفشهایم را در آوردم. ماسههای ساحل چمخاله، نرم و خاکستریرنگ هستند. سردی ماسهها زیر پایم حسی از اتصال دوباره به زمین را زنده کرد. راه افتادم به سمت آب. ساحل خلوت بود. پاییز فصل شنا نیست، فصل تماشاست. فصل عاشقان تنها و فیلسوفهای خسته.
چند اسب با زینهای رنگی در ساحل بسته شده بودند. صاحبانشان کز کرده بودند در پالتوهایشان و سیگار میکشیدند. اسبها با یالهای افشان در باد، تصویری سورئال ساخته بودند. اسب و دریا. دو نماد نجابت و قدرت در کنار هم.
به لبهی آب رسیدم. کفهای سفید روی ماسههای تیره میلغزیدند و دوباره به عقب کشیده میشدند. دریای خزر، امروز طوفانی بود. موجهای بلند با تاجهای سفید، کفآلود و خشمگین بر سر هم میکوبیدند. رنگ دریا خاکستری تیره بود، متمایل به سیاه. ترسناک و باشکوه.
ایستادم و به افق خیره شدم. جایی که آسمان و دریا به هم میرسیدند، خطی محو و نامشخص بود. انگار دنیا آنجا تمام میشد.
یاد تاریخ این منطقه افتادم. چمخاله، چمخاله… چه نام عجیبی. برخی میگویند از «چم» به معنای پیچ و خم رودخانه و «خاله» به معنای انشعاب یا رودخانه گرفته شده. چه اسم بامسمایی. پیچ و خم رودخانه. زندگی همه ما همین است. پر از چم و خم. پر از انشعابهایی که نمیدانیم به کجا میروند.
نشستم روی تنهی درخت بزرگی که امواج آن را به ساحل آورده بودند. چوبش سفید و صیقلی شده بود، مثل استخوان نهنگی باستانی. چشمانم را بستم و فقط گوش دادم. صدای دریا، تمام صداهای مزاحم ذهنم را خاموش کرد. صدای بوق ماشینهای تهران، صدای بحثهای بیهوده، صدای اخبار نگرانکننده… همه چیز در غرش موجها حل شد.
دریا قصهگو است. اگر خوب گوش کنی، صدای ملوانانی که قرنها پیش در این آبها پارو زدهاند را میشنوی. صدای تاجرانی که ابریشم و ادویه میبردند. صدای سربازانی که برای دفاع از خاک جان دادند. چمخاله شاهد خاموش تاریخ است.
خورشید داشت غروب میکرد. غروب دریا در شمال، برخلاف جنوب، معمولاً پشت کوهها نیست، بلکه رنگها در افق دریا محو میشوند. آسمان به رنگ ارغوانی و نارنجی سوخته درآمده بود. ابرها مثل تکه پنبههای آغشته به خون، در آسمان پراکنده بودند.
چراغهای شهرکهای ساحلی یکییکی روشن میشدند. نورهای زرد و سفید که در آب دریا منعکس میشدند و ستونهای لرزانی از نور میساختند. هوا سردتر شده بود. کتم را دور خودم محکمتر پیچیدم.
باید برمیگشتم. جاده منتظر بود. اما بازگشت همیشه سختتر از رفتن است. رفتن با امید همراه است، بازگشت با خاطره.
بلند شدم. شلوارم خیس شده بود و پر از شن، اما مهم نبود. احساس سبکی میکردم. انگار دریا بخشی از بار سنگین روحم را گرفته بود. شاید اصلاً کار دریا همین است؛ تصفیهخانه ارواح خسته.
دوباره سوار ماشین شدم. بخاری را روشن کردم. گرمای مطبوعی فضای اتاقک را پر کرد. دنده عقب گرفتم و دور زدم. حالا پشتم به دریا بود و رویم به شهر.
جاده در شب، چهرهای دیگر دارد. ترسناکتر و در عین حال صمیمیتر. چراغهای ماشین، تونلی از نور در دل تاریکی مطلق جاده میساختند. درختان دو طرف جاده که در روز سبز و زیبا بودند، حالا مثل هیولاهای سیاه و بلندی به نظر میرسیدند که بر جاده خم شدهاند.
صدای ضبط را زیاد کردم. آهنگی از فرهاد مهراد پخش میشد: «کودکانه».
«بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگی…»
چقدر این آهنگ با این جاده جفت و جور بود. بوی کاغذ رنگی نه، اما بوی شالی و بوی رطوبت، همان حس را میداد. حس نوستالژی کشندهای که گلویت را میگیرد اما دوستش داری.
از روی پل فلزی رد شدم. از کنار نیزارها گذشتم. در تاریکی شب، نیزارها نامرئی بودند، فقط صدای خشخششان میآمد و گاهی برق چشمان شغال یا گربهای وحشی که نور چراغ ماشین را بازتاب میداد. جاده خلوتتر شده بود. تک و توک ماشینی از روبرو میآمد که با نور بالا، لحظهای چشمانم را میزد و رد میشد. هر ماشین داستانی داشت. مسافرانی که میرفتند تا غمهایشان را به دریا بسپارند، یا عشاقی که میرفتند تا خاطره بسازند.
رسیدم به همان قهوهخانهی بین راهی. چراغش هنوز روشن بود. بخاری از دودکشاش بیرون میآمد که بوی چوب سوخته میداد. هوس کردم دوباره بایستم، اما نه، باید میرفتم. لنگرود منتظر بود.
نزدیک شهر که شدم، نورهای نارنجی چراغهای خیابان، آسمان را روشن کرده بود. دوباره تمدن. دوباره نظم. دوباره خطکشیها و چراغ قرمزها.
وارد شهر شدم. میدان اصلی لنگرود شلوغ بود. مردم در تکاپو بودند. مغازههای کلوچهفروشی و زیتونفروشی باز بودند و مشتریان را صدا میزدند. زندگی جریان داشت، قوی و پرشور.
وقتی دوباره از کنار پل خشتی رد میشدم، احساس کردم که چیزی تغییر کرده است. شهر همان شهر بود، پل همان پل، و جاده همان جاده. اما من… من دیگر همان آدم چهار ساعت پیش نبودم. جاده چمخاله، با آن سبزیِ انبوه، با آن نیزارهای نجواگر و با آن دریای طوفانیاش، تکهای از وجودم را صیقل داده بود.
این خاصیت جادههاست. آنها ما را از نقطهای به نقطهی دیگر میبرند، اما مهمتر از آن، ما را از «حالی» به «حالی» دیگر منتقل میکنند. جاده چمخاله به لنگرود، فقط ده کیلومتر آسفالت نیست؛ یک سفر روحانی کوتاه است. سفری که در آن، سبزی جنگل تو را میبلعد، رودخانه تو را همراهی میکند و دریا تو را تطهیر میکند.
ماشین را خاموش کردم. سکوت به فضای کابین بازگشت. صدای باران روی سقف ماشین شروع شد. تق… تق… تق… باران ریز شمال. پیاده شدم. صورتم را رو به آسمان گرفتم و گذاشتم قطرات باران با اشکهای بیدلیلی که ناخودآگاه از چشمانم جاری شده بود، مخلوط شوند.
این داستان من بود از جادهای که رگ گردن لنگرود است. جادهای که اگر زبان داشت، میلیونها داستان عاشقانه، میلیونها قصه جدایی و میلیونها لحظه سکوت را روایت میکرد. اما او ساکت است. رازدار و صبور. تنها کاری که میکند این است که آغوش سبزش را باز میکند و میگوید: «بیا… بیا که دریا منتظر است.»
و ما میرویم. نسل در نسل. پدرانمان رفتند، ما میرویم و فرزندانمان خواهند رفت. چون تا زمانی که دلتنگی هست، تا زمانی که نیاز به رهایی هست، جاده چمخاله هم هست. مسیری کوتاه تا بینهایت.
اولین دیدگاه را شما بنویسید