مه غلیظ و چسبناک خزر، مثل ملافهای خیس، روی تن چاف افتاده بود. باد شوری که از سمت دریا میآمد، با بوی تند و روغنی پیازداغ و دنبه درهم میآمیخت. درست چسبیده به پیادهروی سنگفرش پارک ساحلی، چرخدستی رنگورورفتهای جا خوش کرده بود که یک مشعل گازی زیر ساج بزرگش زوزه میکشید. قاسم خَرشه معروف به قاسم جغول بغول مردی درشتهیکل، با پیشانی چروکیده، سبیلهای پرپشت زردشده از دود سیگار و کلاه نمدی سیاهی که حتی در شرجی تابستان هم از سرش نمیافتاد با دو کاردک استیل که از سالها سایش به لبههای تابه هلالی شده بودند، دل و جگر و پیاز را تندتند میکوبید؛ صدایی ریتمیک شبیه به پتک که در هیاهوی برخورد موجها با ساحل گم میشد.
چند متر آنطرفتر، زیر سایبان برزنتی که گوشهاش با طناب به تیر چراغ برق بسته شده بود، کلمن استوانهای بزرگی با تکههای یخ پوشانده شده بود. نیما پسر جوانی که هر روز در پارک ساحلی فالوده می فروخت ، دستهای لاغر و استخوانیاش را به لبه کلمن تکیه داده بود. پیراهن چهارخانه سرمهای به تن داشت که روی آرنجهایش وصله خورده بود. نیما با پیالههای کوچک شیشهای بازی میکرد؛ هر چند دقیقه یکبار با قاشق چوبی رشتههای منجمد نشاسته را داخل ظرفی میریخت، شربت آلبالوی سرخ یا آبلیموی تازه روی آن میچکاند و به مسافرانی که از گرما شقیقههایشان برق میزد تعارف میکرد. با اینکه تازه هیجده سال را تمام کرده بود، چشمهای تیز و زاغش انگار خیلی بیشتر از سنش دنیا را دیده بودند، نگاهش مثل شاهین میان جمعیت تلوتلو میخورد و حرکات آدمها را ثبت میکرد.
کمی پایینتر، جایی که سنگفرش پارک تمام میشد و ماسههای نمکشیده ساحل آغاز میگردید، ساختمانی چوبی با بالکن پایهدار خودنمایی میکرد : سرای رازقی، قهوه خانه کنار ساحل که پردههای حصیری خیس جلوی تراس آن آویزان بود و صدای غلغل قلیانها از لابهلای مه بیرون میزد. آقا نقی صاحب قهوه خانه ، روی چهارپایه کوتاهی دم در نشسته بود. پیرمردی با چشمهای کمسو، محاسن تنک و عینک پنسی که مدام با دستار کثیفش آن را پاک میکرد. نقی مرد همه کار و هیچ کاره چاف بود؛ او صدای نفسهای ساحل را میشناخت و آمار تکتک مسافرانی که پا به منطقه میگذاشتند را داشت.
-«نیما! بدو بیا یه فنجون چایی ببر برای مشرحیم… بدو پسر، دستت برکت نداره انگار امروز!»
این راآقا نقی فریاد زد و نیما با چابکی سینی را با دست گرفت و میان شنهای نرم روانه قهوهخانه شد. اما قبل از اینکه پایش به پله اول برسد، تنه محکمی به او خورد که نزدیک بود استکانها را خرد کند.
-«یواش، بچه! جلوی چشمت رو نگاه کن!»
صدا کلفت، خشدار و عصبی بود. مجید معروف به پا کوتاه ، جوان چافی که بیکار بود و مدام کنار ساحل پرسه می زند. مجید قد کوتاهی داشت، با شانههایی پهن و غیرعادی که به او ظاهری شبیه به خرچنگ میداد. شلوار کتان یشمی جیبدار پوشیده بود که دمپایش روی صندلهای لاستیکیاش کشیده میشد. چشمهای مجید همیشه سرخ و دو دو زن بود؛ انگار دنبال چیزی میگشت که گم کرده، یا شاید دنبال چیزی که متعلق به او نبود. مجید هیچوقت کار نمیکرد، اما جیبهایش همیشه سنگینی کلیدها یا بستههای کوچکی را تحمل میکردند که پنهانی دستبهدست میشدند.
نیما چای را متعادل کرد و با لحنی که چاشنی لجاجت داشت گفت: «آقا مجید، وسط جاده راه نرو! ساحل به این بزرگی، چرا همش جلو پای من جُفتک میاندازی؟»
مجید ایستاد، برگشت و با انگشت اشاره کج ومعوجش به سینه ی نیما زد: «زبونت دراز شده بچه فالودهفروش! حواست به یخهای کُلمنت باشه آب نشن. تو کارهای بزرگترها سرک نکش، وگرنه میدم قاسم جگرتو بذاره لای جغول بغولش!»
قاسم خرشه از همان فاصله کاردکهایش را به هم کوبید و فریاد زد: «هی مجید! سر به سر بچه نذار. راهتو بکش برو. کار نداری برو تور پاره چاکبزن!»
مجید پوزخندی زد، دستی به موهای ژولیدهاش کشید و نگاهی به ویلای مجللی انداخت که بالای تپهماهور ساحلی، مشرف به دریا بود،ویلا با نورهای ضعیف زردش مثل یک غول خفته به نظر میرسید. آنجا ویلای خانواده «صالحی» بود. دختر جوان تهرانی، غزل صالحی، چند روزی میشد که تک و تنها به آنجا آمده بود؛ با خودروی شاسیبلند مشکیرنگش و سگ کوچک سفیدی که مدام جیغ میکشید.
غزل صالحی بیست و پنج سال بیشتر نداشت، اما در تهران خانهای مستقل داشت و زندگی اشرافیاش زبانزد بود. پدرش، یکی از تجار بزرگ بازار آهن بود که سالها پیش فوت کرده بود و ثروت عظیمی را برای او به ارث گذاشته بود. غزل برای فرار از شلوغی پایتخت و شاید هم چیزهای دیگر، به چاف پناه آورده بود. او هر روز غروب، با لباسهای کتان سفید و عینک دودی بزرگش، در امتداد ساحل قدم میزد و گاهی کنار چرخ جغول بغول قاسم میایستاد تا غذایی بخرد، اما هرگز با محلیها همکلام نمیشد؛ جز با مجید پاکوتاه که چند بار دیده شده بود پشت دیوار ویلای او با هم پچپچ میکنند.
غروب روز پنجشنبه، هوا به طرز خفقانآوری گرم بود. باد کاملاً ایستاده بود و دریا مانند حوضی از جیوه سست و بیحرکت به نظر میرسید. نیما در حال پر کردن کُلمن از یخهای خردشده بود که دید مجید پاکوتاه با عجله از پلههای سیمانی ویلای غزل پایین میآید. مجید مدام پشت سرش را نگاه میکرد و زیپ کاپشن سبک بادگیرش را تا زیر چانه بالا کشیده بود؛ چیزی گرد و حجیم زیر پارچه بادگیر برجسته شده بود.
نیما غرق در تماشا بود که آقا نقی صدایش کرد : «نیما! بدو بیا. قاسم یه ظرف جغول بغول فرستاده برای غزلخانم. پولشو نگرفته، گفت ببر دم در ویلا بهش بده .»
نیما ظرف یکبارمصرف فویلپیچشده را گرفت. گرمای غذا دستش را میسوزاند. پلههای ماسهای ویلا را بالا رفت. درختچههای خرزهره دو طرف مسیر را پوشانده بودند و بوی تلخ گلهایشان با رطوبت دریا قاطی شده بود. در ورودی ویلا نیمهباز بود. باد ملایمی پرده توری در را تکان میداد. نیما جلوی در ایستاد و چند بار تقه زد.
-«غزلخانم؟ غزلخانم؟ از طرف قاسم براتون غذا آوردم…»
صدایی نیامد. تنها صدای وزوز یک مگس بزرگ که پشت شیشه پنجره خود را میکوبید شنیده میشد. نیما چند قدم به داخل سالن بزرگ ویلا گذاشت. کفپوشهای چوبی زیر پایش صدا دادند. همهچیز لوکس بود : مبلمان چرمی کرمرنگ، لوسترهای کریستال مدرن و تابلوهای نقاشی بزرگ روی دیوار. اما چیزی در آنجا درست نبود. یک فنجان قهوه روی میز واژگون شده بود و مایع سیاه رنگی روی فرش ابریشمی پهن شده بود.
نیما جلوتر رفت و وارد راهرویی شد که به اتاق خواب مستر باز میشد. در اتاق باز بود. روی تخت بزرگ، غزل صالحی به پشت دراز کشیده بود. چشمانش باز و بیروح به سقف خیره شده بودند. دور گردنش، شال ابریشمی سرخرنگی به سختی گره خورده بود و صورت زیباش به کبودی وحشتناکی گراییده بود. دستان نیمهبازش روی روتختی رها شده بودند و تمام طلاها و جواهرات گرانقیمتی که همیشه به گوش و دست داشت، ناپدید شده بودند. جعبه جواهرات روی میز آرایش واژگون و خالی بود.
نیما جیغ بلندی کشید. ظرف جغول بغول از دستش رها شد و روی زمین افتاد؛ مخلوط جگر سفید و دنبه داغ روی کفپوش چوبی پخش شد. پسرک با پاهای لرزان، در حالی که سکسکه گرفته بود، از ویلا بیرون دوید و فریاد کشان به سمت پارک ساحلی دوید :
-«کشتنش!.. غزلخانم رو کشتن! قتل… قتل اونم تو ساحل چاف!»
چند دقیقه بعد، ساحل آرام چاف به جهنمی از فریاد و رفتوآمد تبدیل شد. آقا نقی با پای پیاده و لنگلنگان، قاسم خرشه با کاردکهای خونین در دست و جمعیتی از مسافران خیس و محلیها دور ویلا جمع شدند. طولی نکشید که صدای آژیر پلیس محلی از جاده باریک ساحلی شنیده شد. ستوان کریمی، افسر مسئول پرونده، مردی میانسال با سبیلهای جوگندمی و نگاهی شکاک، بلافاصله صحنه را محاصره کرد.
اولین کسی که بازجویی شد، نیما بود. او در حالی که از ترس میلرزید و آقا نقی به او آب قند میداد، ماجرا را تعریف کرد: «من… من فقط رفتم غذا رو بدم. در باز بود. دیدم خوابیده… ولی نفس نمیکشید. گردنش کبود بود!»
ستوان کریمی با دقت به حرفهای نیما گوش داد و سپس رو به قاسم خرشه کرد : «تو چرا براش جغول بغول رایگان فرستادی، قاسم؟ با مقتول ارتباطی داشتی؟»
قاسم پیشانیاش را پاک کرد و با تتهپته گفت: «به خدا ستوان، من فقط میخواستم کاسبی کنم! دختره چند بار اومده بود جگر خورده بود، خوشش اومده بود. خواستم احترام بذارم که مشتری همیشگی بشه.
ستوان کریمی از جا بلند شد: «بیاریدش اینجا!»
چند دقیقه بعد، مجید در حالی که دستبند به دست داشت و صورتش از ترس و فرار خیس عرق بود، به داخل قهوهخانه کشیده شد. او به زمین افتاد و با التماس گفت: «به خدا من نکشتمش! ستوان، من دزد هستم ولی قاتل نیستم!»
کریمی با پا صندلی را جلو کشید و نشست: «طلاهای توی کیسه چیه مجید؟ شال ابریشمی دور گردن مقتول کار دستهای پهن توئه. حرف بزن!»
مجید با گریه گفت: «نه! من رفتم طلاها رو بدزدم، اما وقتی رفتم تو، اون مرده بود! غزل روی تخت افتاده بود و نفس نمیکشید. من فقط دیدم طلاها روی میزه، طمع کردم و برشون داشتم. شال دور گردنش بود! من به او دست نزدم. من فقط دزدی کردم!»
ستوان کریمی اخم کرد: «فکر کردی من احمقم؟ در ویلا باز بوده، تو وارد شدی، خفهاش کردی و طلاها رو برداشتی. کی باورش میشه قبل از تو کسی اونجا بوده؟»
مجید فریاد زد: «به قرآن راست میگم! من وقتی داشتم از ویلا بیرون می اومدم، نیما رو دیدم که داشت بالا میاومد. اگر من قاتل بودم که همونجا نیما رو هم میکشتم تا شاهدی نباشه! من فقط فرار کردم چون ترسیدم بیفته گردن من!»
آقا نقی از پشت پیشخوان گفت: «دروغ میگه ستوان! این مجید همیشه مزاحم ناموس مردم میشد. حتماً غزلخانم مچشو حین دزدی گرفته و این هم خفهاش کرده.»
قاسم خرشه هم که کنار در ایستاده بود تایید کرد: «آره، مجید سابقهداره. همه ی چاف میدونن این آدم بکار بیاری نیست.»
پرونده به نظر بسته شده میآمد. قاتل دستگیر شده بود، طلاها کشف شده بود و انگیزه سرقت مبرهن بود. ستوان کریمی دستور انتقال مجید به بازداشتگاه را داد. ساحل چاف دوباره به آرامش موقت خود بازگشت، اما مهِ غلیظ هنوز دست از سر جاده ساحلی برنمیداشت.
نیما به صندلی عقب ماشین گشتی تکیه داده بود. او آزاد شده بود، اما نگاهش هنوز به دریا بود. چیزی در ذهن او چرخ میخورد که رهایش نمیکرد. نیما حافظه تصویری فوقالعادهای داشت؛ شغلی که داشت به او یاد داده بود به جزئیات دقت کند.
او به ظرف جغول بغولی فکر کرد که روی زمین ریخته بود. وقتی ظرف افتاد، مقداری از دنبه و پیازداغ روی روتختی و لبه تخت پاشیده بود. اما یک چیز عجیب بود : روی دست مقتول، هیچ اثر سوختگی یا لکهای از روغن غذا نبود، در حالی که دست غزل درست زیر لبه تخت آویزان بود. از طرفی، نیما یادش آمد که وقتی وارد اتاق شد، بوی عجیبی به مشامش خورده بود؛ بویی ترش و خنک، شبیه به لیموی فاسد شده یا اسید سستشده. این بو با بوی تند جغول بغول قاسم مخلوط شده بود.
فردا صبح، نیما به پارک ساحلی برگشت. چرخدستی قاسم هنوز خاموش بود. قاسم بعد از ماجرای دیشب کارش را شروع نکرده بود و روی پلههای پارک نشسته بود و سیگار میکشید. نیما به سمت کلمن خودش رفت. یخها کاملاً آب شده بودند. او دستش را داخل آب سرد کلمن فرو برد تا تکههای باقیمانده را بیرون بیاورد. ناگهان دستش به شیء سختی در ته کلمن خورد.
نیما دستش را داخل کلمن چرخاند و آن را بیرون کشید. یک بطری پلاستیکی کوچک و تیره رنگ بود که درش به شدت پلمب شده بود. روی برچسب بطری با حروف ریز انگلیسی نوشته شده بود: آتروپین / سمی و کشنده. در کنار آن، چند سرنگ مصرفشده و یک شیشه کوچک اسانس لیموی صنعتی قرار داشت.
قلب نیما به شدت شروع به تپیدن کرد. این بطری سم در کلمن یخ او چه میکرد؟ چه کسی به کلمن او دسترسی داشت؟ تنها کسانی که دور و بر چرخ او بودند، خود او، قاسم خرشه، مجید پاکوتاه و… آقا نقی بودند.
نیما به سرعت به سمت قهوهخانه حرکت کرد. آقا نقی در حال جارو کردن بالکن بود. پیرمرد با دیدن نیما لبخند بیجانی زد: «چطوری قهرمان؟ دیشب خوب خوابیدی؟ چاف بالاخره رنگ آرامش رو دید.»
نیما بطری پلاستیکی را در جیبش فشرد و گفت: «آقا نقی… شما دیشب قبل از اینکه من برم ویلا، یخ به کلمن من اضافه کردید؟»
آقا نقی ایستاد. جارو را تکیه داد و با چشمهای کمسویش به نیما خیره شد: «من؟ نه بابا. من که پادرد دارم، چرا باید یخ بیارم؟ چطور مگه؟»
نیما گفت: «هیچی… فقط کُلمنم خیلی زود آب شده بود. حس کردم یکی دیشب دستکاریش کرده.»
نیما برگشت، اما هنوز چند قدم دور نشده بود که صدای خشخش قدمهای قاسم خرشه را شنید که به آقا نقی نزدیک میشد. پچپچ آنها در میان صدای موجها گم شد، اما نیما توانست یک جمله را بشنود که قاسم گفت: «پسرک داره بو میبره نقی… کاردکت رو تیز کن.»
نیما دیگر احساس امنیت نمیکرد. او به جای رفتن به کلانتری، تصمیم گرفت خودش قطعات این پازل مرگبار را کنار هم بگذارد. او میدانست اگر بدون دلیل به پلیس مراجعه کند، حرف یک بچه فالودهفروش در مقابل دو ریشسفید چاف خریدار ندارد. او شبانه به ویلای غزل بازگشت. نوار زرد پلیس دور ویلا کشیده شده بود، اما درِ پشتی آشپزخانه باز بود.
نیما با چراغقوه کوچک گوشیاش وارد شد. بوی لیمو و مرگ هنوز در فضا بود. او به سمت سطل زباله آشپزخانه رفت. داخل سطل، یک دستکش پلاستیکی آشپزخانه پیدا کرد که روی آن اثرات عجیبی از سوختگی اسیدی وجود داشت. همچنین یک فیش واریز بانکی به مبلغ کلان پنج میلیارد تومان که به نام «نقی رازقی» صادر شده بود، اما تاریخ آن برای سه روز پیش بود! واریز کننده : غزل صالحی.
چرا غزل صالحی باید به حساب پیرمرد قهوهچی چنین مبلغ هنگفتی واریز کرده باشد؟ غزل چه ارتباطی با نقی داشت؟
ناگهان صدای قدمهایی از روی کفپوش چوبی سالن شنیده شد. نیما چراغقوه را خاموش کرد و پشت کابینتها پناه گرفت.
دو سایه وارد آشپزخانه شدند. نور چراغقوه دستی آنها دیوارها را جارو کرد. صدای خشدار آقا نقی بلند شد: «باید اون شیشه سم رو پیدا کنیم قاسم. من احمق یادم رفت از تو کلمن بچه بردارمش. دیشب تو اون شلوغی انداختمش اونجا که پلیس بدنم رو نگردد.»
قاسم خرشه با لحنی عصبی گفت: «من بهت گفتم این روش فایده نداره! خفه کردن با شال راحتتر بود. چرا اول سم بهش دادی؟»
نقی پوزخندی زد: «برای اینکه غزل صالحی دختر برادرزاده من بود! اون فک و فامیل تهرانی من رو سالها پیش طرد کردن. این دخترک اومده بود اینجا تا با پولهای دزدی پدرش ویلا بخره و صفا کنه، در حالی که من باید تو این سگدونی چاف قلیان چاق کنم! من حق خودم رو از ارث خانوادگی خواستم. پنج میلیارد بهم داد تا دهنم رو ببندم، ولی من همشو میخواستم. سم آتروپین رو ریختم تو شربت لیمویی که براش بردم. وقتی نیمهجان شد، شال رو دور گردنش کشیدم تا پلیس فکر کنه کار یک دزد متجاوزه. مجید پاکوتاه بهترین طعمه بود؛ اون همیشه اینجا میپلکید و آمار طلاها رو داشت. میدونستم بعد از مرگ غزل، مجید اولین کاری که میکنه دزدیدن طلاهاست!»
قاسم گفت: «حالا اون بچه فالودهفروش چی؟ اون بطری رو پیدا کرده؟»
نقی با بیرحمی گفت: «نیما بچه باهوشیه. اگر پیداش کرده باشه، الان دیگه زنده بودنش صلاح نیست. جگرکی تو امشب باید یه جغول بغول ویژه داشته باشه، قاسم!»
نیما پشت کابینت نفسش بند آمده بود. او با دستهای لرزان دکمه ضبط صدای گوشیاش را فشار داده بود و تمام این اعترافات را ضبط میکرد. اما ناگهان، گوشیاش زنگ خورد! صدای ملودی تند گوشی در سکوت ویلا مثل انفجار بمب بود.
قاسم فریاد زد : «اونجاست!» و با چاقوی بزرگ جگرکیاش به سمت کابینتها دوید.
نیما با تمام قدرت از پشت کابینت بیرون پرید، صندلی آشپزخانه را به سمت قاسم پرت کرد و از در پشتی به سمت ساحل تاریک دوید. مه شدیدتر شده بود و او به سختی جلوی پایش را میدید. صدای دویدن و نفسهای سنگین قاسم و نقی از پشت سرش میآمد.
قاسم فریاد می کشید : «وایسا بچه! راه فراری نداری!»
نیما به سمت پارک ساحلی دوید، جایی که چرخ فالودهفروشیاش قرار داشت. او خود را به چرخ رساند. قاسم و نقی از میان مه ظاهر شدند و او را محاصره کردند. قاسم با چاقوی تیز خونآلودش جلو آمد و نقی با عصای چوبیاش راه فرار را بست.
نقی با خندهای شیطانی گفت: «گوشی رو بده به من بچه. وگرنه همینجا میفرستمت پیش غزلخانم.»
نیما در حالی که عقبعقب میرفت و به چرخ فالودهاش تکیه میداد، با صدای بلند گفت: «شما غزل رو کشتید! شما پیرمردِ حریص و تو قاسم قاتلید! مجید بیگناهه!»
قاسم پوزخندی زد: «بیگناهی به چه کارش میاد وقتی طلاها دستش بوده؟ حالا گوشی رو بده!»
نیما دستش را به پشت برد و به سیلندر گاز مایع بزرگی که زیر ساج جغول بغول قاسم (که کنار چرخ او قرار داشت) و کلمن خودش بود، رساند. او متوجه شد که شلنگ گاز چرخ قاسم به کلمن یخ او وصل شده است! نه… این یک چرخ معمولی نبود.
ناگهان یک حقیقت هولناک و انفجاری در ذهن نیما جرقه زد. او به کلمن خودش نگاه کرد. یخها آب شده بودند، اما زیر مخزن دوجداره کلمن، بستههای پلاستیکی عجیبی قرار داشت که با چسب برق مشکی پوشانده شده بودند. این بستهها مواد مخدر یا قاچاق نبودند… بوی شدید باروت و گوگرد میدادند!
نیما با بهت به چرخ خودش و چرخ قاسم نگاه کرد. او تازه فهمید چرا قاسم همیشه کنار او بساط میکرد و چرا نقی اصرار داشت او همیشه کلمن را پر از یخ نگه دارد. چرخ فالودهفروشی او، در واقع یک بمب متحرک ترانزیتی بود که برای قاچاق مواد منفجره نظامی از مرزهای آبی استفاده میشد و یخها برای خنک نگه داشتن فعالکنندههای حساس به دما بودند!
نقی با دیدن نگاه نیما، لبخند کریهی زد: «تازه فهمیدی، بچه؟ تو فقط یک پوشش بودی. یک فالودهفروش ساده که بمبهای ما رو جابهجا میکرد. حالا هم وقتشه که این پوشش بسوزه!»
نقی فندکی را از جیبش بیرون آورد و به سمت شلنگ گاز چرخ قاسم که مستقیماً به مخزن دینامیتهای زیر کلمن نیما وصل شده بود، گرفت.
-«خداحافظ، نیمای باهوش!»
نقی فندک را روشن کرد و به سمت مخزن پرتاب کرد.
اما نیما منتظر نماند. او با یک شیرجه بلند خود را به داخل آبهای تاریک و عمیق دریای خزر پرتاب کرد.
یک ثانیه بعد…
بـــــــــــــــــوم!
انفجاری مهیب و نورانی ساحل چاف را به لرزه درآورد. آسمان شب برای لحظهای مثل روز روشن شد. چرخ فالودهفروشی، چرخ جغول بغول، آقا نقی و قاسم خرشه همگی در تلی از آتش و ترکشهای فلزی ذوب شدند و به هوا رفتند. موج انفجار چنان قدرتمند بود که شیشههای ویلای غزل و تمام مغازههای اطراف تا شعاع یک کیلومتری خرد شد.
دو روز بعد….
ساحل چاف در سکوتی مرگبار فرو رفته بود. تکههای سوخته چوب و آهن چرخدستیها روی ماسههای سیاه ساحل پخش شده بود. پلیس و نیروهای امنیتی تمام منطقه را محاصره کرده بودند. ستوان کریمی در میان خرابهها قدم میزد. آنها جسد متلاشیشده نقی رازقی و قاسم خرشه را پیدا کرده بودند. همچنین پرونده قاچاق مواد منفجره که سالها بود امنیت ملی را تهدید میکرد، با این انفجار فاش شده بود.
مجید پاکوتاه از اتهام قتل تبرئه شده بود، اما به جرم سرقت طلاها به زندان افتاد.
اما بزرگترین سوال این بود: نیما کجاست؟
تیمهای نجات، دریا را وجببهوجب گشتند، اما هیچ اثری از جسد پسر نوجوان فالودهفروش پیدا نکردند. همه فرض را بر این گذاشتند که او در انفجار کاملاً خاکستر شده یا طعمه ماهی های دریا شده است.
در همین حال، در فرودگاه بینالمللی امام خمینی تهران، جوانی با موهای رنگشده، عینک طبی شیک و کتوشلوار مرتب، پاسپورت خود را به مامور باجه تحویل داد. نام روی پاسپورت چیز دیگری بود، اما چشمان زاغ و تیز او تغییری نکرده بود.
مامور به او نگاه کرد: «سفر به سلامت، آقای صالحی. پرواز شما به استانبول تا چند دقیقه دیگه بوردینگ میشه.»
نیما لبخند تلخی زد، پاسپورت را گرفت و کیف دستی چرمیاش را روی شانهاش جابهجا کرد. در داخل کیف، در کنار لپتاپ گرانقیمتش، یک فلشمموری حاوی کدهای دسترسی به حسابهای ارزی مخفی غزل صالحی و سهم اصلی باند قاچاق مواد منفجره قرار داشت؛ ثروتی نزدیک به بیست میلیون دلار.
نیما هرگز یک بچه فالودهفروش ساده نبود. او مغز متفکر کل این شبکه بود که غزل صالحی، نقی و قاسم را مثل مهرههای شطرنج بازی داده بود تا در نهایت با حذف همهشان و یک انفجار خودساخته، برای همیشه با هویتی جدید ناپدید شود.
او به سمت گیت خروجی قدم برداشت، در حالی که در پسزمینه ذهنش، هنوز صدای برخورد کاردکهای قاسم و بوی لیموی ترشیده ساحل چاف میپیچید.
اولین دیدگاه را شما بنویسید