یک هفته از آن آتشسوزی شوم گذشته بود. چاف ظاهراً در آشوب بود. هر روز صدای فریاد و دعوا از مرکز روستا شنیده میشد.
عیسی، در حالی که در میدان اصلی روستا ایستاده بود، با صدایی که لرزه بر اندام شنوندگان میانداخت، بر سر علی -پسر مش قربان و وفادارترین یارش_ فریاد میکشید:
-«برو گم شو! من به کسی که نتواند جلوی چهار تا دزد را بگیرد، تفنگ نمیدهم! تو هم مثل آن کریم بیعرضه هستی. سهمت را بگیر و برو!»
مردم وحشتزده تماشا میکردند. علی، با چهرهای برافروخته و چشمانی که از خشم برق میزد، تفنگش را روی زمین پرت کرد:
-«من جانم را برای تو گذاشتم عیسی! حالا اینطور پاداش میدهی؟ باشد! میروم و دیگر پشت سرم را هم نگاه نمیکنم.»
علی سوار بر اسب شد و با گروهی از جوانان ناراضی، روستا را به سمت جنگلهای دور دست ترک کرد.
خبرچینهای باقیماندهی میرزا یحیی که در سایهها پنهان بودند، با خوشحالی وصفناپذیری این صحنه را دیدند. آنها همان شب کبوترهای نامهبر را پرواز دادند و پیکی تیزپا را روانهی لنگرود کردند. پیام کوتاه بود و شیرین :
-«گرگ تنها ماند. گله پاشیده شد. وقت درو است.»
در عمارت اصلان بیگ، جشن پیروزی پیش از موعد برپا بود. اصلان بیگ زره چرمیاش را میبست و میخندید.
-«دیدی میرزا؟ دیدی گفتم این رعیتزادهها عرضه ندارند؟ دو تا انبار که آتش گرفت، به جان هم افتادند.»
میرزا یحیی با لبخندی موذیانه گفت: «تدبیر شما بود قربان. حالا چاف مثل میوهی رسیدهای است که منتظر چیده شدن است. عیسی تنهاست. نیمی از مردانش با علی قهر کرده و رفتهاند.»
اصلان شمشیرش را کشید: «امشب کار را تمام میکنیم. نه رحم میکنیم و نه اسیر میگیریم. سر عیسی را میخواهم تا بر سردر بازار لنگرود آویزان کنم تا درس عبرتی شود برای هر کسی که جلوی خان میایستد.»
لشکری متشکل از سیصد مزدور، تفنگچی و اوباش اجیر شده، نیمههای شب از لنگرود به سمت چاف حرکت کردند. آنها سرمست از غرور بودند و مطمئن از پیروزی.
هوا مه آلود و سنگین بود. صدای جیرجیرکها تنها صدایی بود که سکوت دشت را میشکست. لشکر اصلان بیگ به نزدیکی چاف رسید. راه اصلی ورود به روستا از میان دو تپهی کمارتفاع و یک دشت باتلاقی میگذشت.
فرماندهی پیشقراولان اصلان گفت: «خان، عجیب ساکت است. حتی سگها هم پارس نمیکنند.»
اصلان نهیبی زد: «ترسو! خوابند. یا شاید از ترس فرار کردهاند. پیش به سوی خانه عیسی!»
اسبها وارد زمینهای گلی شدند. هنوز به وسط دشت نرسیده بودند که ناگهان صدای سوت بلندی، شبیه به جیغ پرندهی ماهیخوار، فضا را شکافت.
ناگهان، از دل گل ولای و از میان نیهای بلند که تا لحظهای پیش خالی به نظر میرسیدند، دهها مرد استتار شده برخاستند.
اینها مردان علی بودند که تمام روز را در گل و لای خوابیده بودند.
قبل از اینکه اصلان بتواند دستوری بدهد، صدای شلیک هماهنگ پنجاه تفنگ، سکوت را درید. ردیف اول سواران اصلان بر زمین افتادند. هرج و مرج مطلق ایجاد شد. اسبها رم کردند و در گل چسبناک باتلاق گرفتار شدند.
از بالای تپهها، عیسی و تیراندازان ماهرش ظاهر شدند. آنها سنگر گرفته بودند و بر دشمن گرفتار در باتلاق مسلط بودند.
عیسی فریاد زد: «اصلان بیگ! به جهنم مرداب خوش آمدی!»
مزدوران اصلان که انتظار چنین کمین دقیقی را نداشتند، وحشتزده شدند. آنها فکر میکردند با یک روستای از هم پاشیده طرف هستند، نه یک ارتش منظم و آماده.
جنگ کوتاه اما خونین بود. در باتلاق، سوارهنظام هیچ مزیتی نداشت. مردان چافی که زمین را مثل کف دست میشناختند، با چماق و داس و تفنگ به دشمن گیج و منگ حمله میکردند.
میرزا یحیی که در عقب لشکر بود، با دیدن اولین نشانههای شکست، اسبش را برگرداند تا فرار کند. اما نرگس، که فرماندهی گروه کوچکی از زنان مسلح را برای بستن راه فرار بر عهده داشت، راه را بر او بست.
میرزا یحیی وحشتزده تپانچهاش را کشید، اما قبل از شلیک، با ضربهی سنگین قنداق تفنگ یکی از زنان چافی نقش بر زمین شد. مغز متفکر توطئهها، اسیر شد.
در مرکز میدان، اصلان بیگ هنوز میجنگید. او مانند خرسی تیرخورده نعره میکشید. اسبش کشته شده بود و تا زانو در گل بود.
عیسی از تپه پایین آمد. تفنگش را روی دوش انداخت و شمشیر پدریاش را کشید. او میخواست این کار رودررو تمام شود.
اصلان با دیدن عیسی فریاد زد: «پسرک ماهیگیر! فکر کردی میتوانی خان را بکشی؟»
عیسی با آرامشی ترسناک جلو رفت : «من خان را نمیکشم. من ظلم را میکشم.»
شمشیرها به هم خوردند. اصلان زور بازوی بیشتری داشت، اما در گل و لای سنگین، کند بود. عیسی اما چابک بود. او مثل پلنگ دور اصلان میچرخید. با هر ضربهی اصلان، عیسی جاخالی میداد و زخمی بر بدن او مینشاند.
در نهایت، عیسی با یک حرکت فنی، زیر پای اصلان را خالی کرد. خان بزرگ، با صورت در لجنهای مرداب افتاد. وقتی سرش را بالا آورد، تیغهی شمشیر عیسی روی گلویش بود.
سکوت بر میدان حکمفرما شد. مزدوران باقیمانده تسلیم شدند.
صبح روز بعد، آفتاب بر دشتی تابید که دیگر بوی مرگ نمیداد، بوی پیروزی میداد.
اصلان بیگ و میرزا یحیی، دستبسته و تحقیر شده در میدان چاف زانو زده بودند. مردم روستا، و حتی نمایندگانی از روستاهای اطراف که خبر شکستِ خان را شنیده بودند، جمع شده بودند. همه منتظر حکم اعدام بودند.
عیسی جلو آمد. او خسته بود، اما قامتش از همیشه استوارتر به نظر میرسید. رو به میرزا یحیی کرد: «تو با قلمت زهر ریختی. زبانت درازتر از عقلت بود.»
سپس رو به اصلان کرد: «و تو… که فکر میکردی خون ما رنگینتر از خون تو نیست.»
عیسی شمشیرش را غلاف کرد.
-«کشتن شما آسان است. اما خون شما خاک چاف را نجس میکند.»
همهمهای در جمعیت افتاد. عیسی ادامه داد:
-«تمام املاک اصلان بیگ در حاشیهی چاف و لنگرود، از امروز متعلق به مردمی است که سالها غارتشان کردید. این سند آزادی ماست. شما دو نفر زنده میمانید، اما نه اینجا. شما را سوار بر قاطری لخت میکنیم و به سمت رشت میفرستیم. بروید و به اربابان بالاتر خود بگویید: چاف دیگر جای گرگها نیست.»
تحقیر زنده ماندن بدون قدرت، برای اصلان از صد بار مردن بدتر بود. او که تمام ابهتش شکسته بود، با خفت و خواری از روستا رانده شد. میرزا یحیی نیز که تمام نقشههایش نقش بر آب شده بود، دیوانهوار میخندید.
عصر آن روز، عیسی و نرگس کنار رودخانه نشسته بودند. دیگر خبری از نگهبانان مضطرب و ترس از شبیخون نبود. جاسوسها فرار کرده بودند و خائنین یا توبه کرده بودند یا رفته بودند.
نرگس سرش را روی شانهی عیسی گذاشت.
-«تمام شد عیسی؟»
عیسی نفس عمیقی کشید، بوی شالی و بوی خاک مرطوب را به سینه داد.
-«جنگ با تفنگ تمام شد نرگس. حالا کار سختتر شروع میشود. باید بسازیم. باید مدرسهای که قولش را داده بودیم بسازیم. باید زخمهای کریم و امثال او را درمان کنیم.»
او به آب آرام رودخانه نگاه کرد که تصویرِ ماه در آن میرقصید.
-«اما امشب… امشب فقط صدای آب است و صدای تو. هیچ خانی دیگر نمیتواند این را از ما بگیرد.»
در دوردست، صدای نی چوپانی شنیده میشد. نوایی غمگین اما امیدوارکننده. داستان عیسی، از یک ماهیگیر ساده به سالار جنگل، به پایان فصل جنگ رسیده بود. حالا او نه فقط یک شورشی، که «پدر جدید چاف» بود.
پایان قسمت دوازدهم
اولین دیدگاه را شما بنویسید