روایتی از شنگ در مرداب چاف

چاف نت

در دل جلگه‌های سرسبز گیلان، در منطقه ی سرسبز چاف سرزمینی که قصه‌هایش بوی باران و بوی ماهی تازه می‌دهد ، در گویش شیرین مردمان آن دیار، واژه‌هایی نهفته است که هر کدام تاریخی به قدمت جنگل‌های گیلان دارد. یکی از این واژه‌ها، نامی است که شاید برای غریبه‌ها (غیرچافی ها) ناآشنا باشد، اما برای مردان ماهیگیر و شکارچیان کهنه‌کار چاف، یادآور موجودی زیرک، بازیگوش و گاهی دردسرساز است : «شَنگ».

در چاف، «شَنگ» به جانوری گفته می‌شود که فارسی‌زبانان آن را «سمور آبی» یا «سگ آبی» (البته سگ آبی با سمور آبی متفاوت است اما در فرهنگ عامه گاهی خلط مبحث می‌شود؛ منظور دقیق همان سمور آبی است) می‌نامند. اما بیایید این تعریف خشک علمی را کنار بگذاریم. برای فهمیدن اینکه،  شنگ واقعاً چه حیوانی است، باید پای صحبت کلَ ممدعلی نشست؛ پیرمردی که چین و چروک‌های صورتش مثل نقشه‌های قدیمی، مسیر رودخانه‌های چاف را ترسیم می‌کند.

روزی از روزهای اواخر پاییز بود. مه غلیظی روی مرداب چاف که در حاشیه چاف قرار داشت، خیمه زده بود. من، جوانی کنجکاو که برای ثبت فرهنگ عامه به آنجا رفته بودم، کنار آتش هیزمی کلَ ممدعلی نشسته بودم. صدای ترق و تروق چوب‌های خیس در آتش، آدم را به وجد می آورد. از او پرسیدم: «ممدعلی، شنیده‌ام اینجا به حیوانی می‌گویند شنگ. این شنگ دقیقاً چیست؟»

کلَ ممدعلی ، چای ذغالی‌اش را هورت کشید، نگاهی عمیق به شعله‌های رقصان آتش انداخت و لبخندی زد که دندان‌های تیره اش را نمایان کرد. گفت : «پسر جان، شنگ فقط یک حیوان نیست؛ شنگ روح رودخانه ها و مرداب چاف است. سایه‌ای است که می‌بینی و نمی‌بینی.»

او شروع کرد به روایت کردن… روایتی که بوی لجنزار و نیزار می‌داد.

«قدیم‌ترها، وقتی هنوز موتور پمپ‌ها و سم‌های شیمیایی رمق رودخانه‌ها را نکشیده بودند، شنگ پادشاه آب‌های چاف بود. حیوانی است کشیده، با پوستی قهوه‌ای و براق که انگار همیشه روغنی است. وقتی از آب بیرون می‌آید، چنان می‌درخشد که فکر می‌کنی خورشید را در پوستش پنهان کرده. پاهایش پرده دارد، مثل اردک، اما پنجه‌هایش تیز است، مثل گربه. دمی دارد بلند و قوی که در آب حکم سکان کشتی را دارد. اما صورتش… آه از صورتش! سبیل‌های بلندی دارد که هر ارتعاش آب را حس می‌کند و چشمانی ریز و سیاه که انگار همیشه در حال نقشه‌کشیدن برای یک شیطنت تازه است.»

کلَ ممدعلی با دستش اندازه‌ای را نشان داد : «تقریباً به اندازه یک گربه بزرگ یا یک سگ کوچک است، اما در آب، هیچ ماهی‌ای حریف سرعتش نمی‌شود. ما در چاف به او می‌گوییم شنگ، چون شنگول است! چون بازیگوش است. اما این بازیگوشی‌اش گاهی اشک صیادان و ماهیگیران را درمی‌آورد.»

پیرمرد آهی کشید و ادامه داد: «یادم می‌آید شبی را که با پدرم برای دام‌گذاری رفته بودیم. آن سال‌ها زمستان‌ها سخت‌تر بود. ما دام‌های ماهیگیری را (که اینجا به آن “تور” می‌گوییم) در مسیر رودخانه پهن کرده بودیم. امید داشتیم صبح که برمی‌گردیم، تور پر از  اردک ماهی (چافی ها به آن ماهی شکال می گویند) و کپور باشد. صبح زود، وقتی هنوز آفتاب نزده بود، با قایق پارویی (نودَمال) به سراغ دام‌ها رفتیم. وقتی پدرم تور را بالا کشید، دیدیم تور پاره‌پاره شده است. انگار کسی با چاقو به جانش افتاده باشد. ماهی‌ها هم نبودند؛ فقط کله‌هایشان باقی مانده بود و استخوان‌های تمیز شده.»

پدرم با عصبانیت به آب تیره نگاه کرد و گفت: “کار شنگ است! باز هم این دزد دریایی سهم ما را خورده.”

کلَ ممدعلی خندید: «شنگ حیوان باهوشی است پسر. او می‌فهمد که ماهی در تور گیر کرده و راه فراری ندارد. بجای اینکه خودش را خسته کند و دنبال ماهی بیفتد، صبر می‌کند تا ما زحمت دام پهن کردن را بکشیم، بعد می‌آید و مثل یک اشراف‌زاده، بهترین قسمت‌های ماهی را می‌خورد و بقیه‌اش را برای ما می‌گذارد! قدیمی تر ها در چاف می‌گویند شنگ حق خودش را از رودخانه و مرداب می‌گیرد، چه با شکار، چه با دزدی از تور صیاد.»

داستان کلَ ممدعلی کم‌کم رنگ و بوی افسانه‌ای گرفت. او از باورهای قدیمی مردم چاف درباره شنگ گفت.

«قدیمی‌های ما معتقد بودند شنگ خانواده‌دوست است. اگر یکی از جفت‌ها کشته شود، دیگری آنقدر ناله می‌کند و در آن حوالی می‌چرخد تا دق کند یا شکارچی را پیدا کند. می‌گویند شنگ کینه شتری دارد. یک بار شکارچی‌ای در همین نیزارهای “چاف” جفتِ یک شنگ را با تفنگ زد. می‌گویند تا چند شب صدای جیغ‌های شنگ نر از نیزار می‌آمد؛ صدایی شبیه گریه نوزاد انسان. آن شکارچی دیگر دستش به شکار نرفت. می‌گفت هر بار که به آب نگاه می‌کند، دو چشم سیاه و براق را می‌بیند که او را نفرین می‌کنند.»

کلَ ممدعلی کمی جابجا شد و تکه چوب بزرگی را در آتش انداخت. شعله‌ها زبانه کشیدند و سایه‌ی پیرمرد روی دیوار کاهگلی کلبه بزرگتر شد.

«اما شنگ فقط دزد ماهی نیست. او مهندس مرداب هم هست. لانه‌اش را جایی می‌سازد که عقل جن هم نمی‌رسد. ورودی لانه‌اش زیر آب است، اما اتاقک اصلی‌اش بالاتر از سطح آب، خشک و گرم. او تونل‌هایی می‌زند که اگر سگ شکاری هم دنبالش کند، در هزارتوی زیرزمینی گم می‌شود. پوستش آنقدر باارزش بود که زمانی تاجران روس و قزاق برایش سکه‌های طلا می‌دادند. همین پوست گرم و ضدآب بلای جانش شد. خیلی‌ها در همین چاف و روستاهای اطراف آن تفنگ برداشتند تا شنگ شکار کنند و پوستش را بفروشند. نمی‌دانستند که با کشتن شنگ، برکت رودخانه را می‌برند.»

از او پرسیدم: «چطور؟ مگر شنگ ماهی‌ها را نمی‌خورد؟ پس کم شدنشان باید به نفع صیاد باشد.»

کلَ ممدعلی سرش را به نشانه نفی تکان داد: «نه جانم، اینطور نیست. طبیعت حساب و کتاب دارد. شنگ ماهی‌های مریض و کند را شکار می‌کند. او نمی‌گذارد بیماری در رودخانه پخش شود. او ماهی‌های مهاجم مثل تیل دو خوس ( نوعی ماهی رودخانه ای که چافی ها به آن تیل دو خوس می گویند) که تخم ماهی‌های کپور را می‌خورند، شکار می‌کند. وقتی شنگ‌ها را کشتند، رودخانه مریض شد. تعادل به هم خورد. قدیمی‌ها این را نمی‌دانستند، اما حس می‌کردند. می‌گفتند اگر شنگ از رودخانه‌ای قهر کند، آن رودخانه دیگر زاینده نیست.»

او سپس روایتی عجیب‌تر نقل کرد، روایتی که مرز بین واقعیت و خیال را در مه غلیظ چاف گم می‌کرد:

«پدربزرگم تعریف می‌کرد که شبی مهتابی، کنار مرداب نشسته بود. می‌دید که چند شنگ روی تنه درختی که در آب افتاده بود، بازی می‌کردند. می‌گفت آنها سنگ‌های کوچک را مثل توپ به هم پاس می‌دادند و سُر می‌خوردند توی آب. انگار بچه‌هایی بودند که لباس خز پوشیده باشند. پدربزرگم می‌گفت در آن لحظه احساس کرده نباید مزاحمشان شود. می‌گفت آنها دارند شکرگزاری می‌کنند. در باور مردم چاف، دیدن بازی شنگ‌ها نشانه خوش‌یمنی بود، نشانه اینکه سال پرآبی در پیش است.»

کلَ ممدعلی مکثی طولانی کرد. صدای قورباغه های درختی از دوردست شنیده می‌شد.

«امروز اما… امروز کمتر شنگ می‌بینیم. رودخانه‌ها و علی الخصوص مرداب چاف آلوده شده‌اند. پلاستیک و زباله جای ماهی‌ها را گرفته. شنگ حیوان تمیزی است؛ آب کثیف را دوست ندارد. اگر در چاف قدم بزنی و از جوان‌ترها بپرسی شنگ چیست، شاید خیلی‌هایشان ندانند. اما اگر هنوز هم صبح خیلی زود، وقتی مه روی نیزار خوابیده، با قایق بی‌صدا به دل مرداب بروی، شاید… شاید هنوز هم بتوانی آن سرِ صاف و سبیل‌های لرزان را ببینی که سطح آب را می‌شکافد.»

او به سمت مرداب تاریک اشاره کرد و گفت: «اینجا، در چاف، شنگ نماد جان‌سختی طبیعت بود. نماد اینکه با وجود تمام زخم‌هایی که ما به تن این خاک و آب می زدیم، هنوز زندگی جریان داشت. شنگ، همان سمور آبی است که در کتاب‌ها می‌نویسند، اما برای ما، او همسایه‌ی قدیمی و مرموز بود. همسایه‌ای که اگر ماهی‌هایمان را می‌دزدید، اما به رودخانه‌ی ما، به مرداب ما زندگی می‌بخشید.»

آتش رو به خاموشی می‌رفت و خاکستر نرمی روی هیزم‌ها نشسته بود. روایت کلَ ممدعلی تمام شد، اما تصویر شنگ، آن موجود زیرک و چابک با پوست مخملی و چشمان دکمه‌ای، در ذهنم زنده مانده بود. حالا می‌دانستم که در قاموس مردم چاف، کلمات بار معنایی عمیقی دارند. وقتی آنها می‌گویند «شنگ»، فقط به یک پستاندار نیمه‌آبزی اشاره نمی‌کنند؛ آنها به تاریخچه‌ای از همزیستی، شکار، احترام و حسرت روزهای پربرکت گذشته اشاره می‌کنند.

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه