آن شب ساحل چاف سرد و تاریک بود. آسمان به رنگ عمیق سیاه درآمده بود و ستاره ها مانند الماس های کوچک در دل تاریکی می درخشیدند. باد سرد، از سمت ساحل می وزید. صدای خش خش برگ درختان از سوی جنگل ، سکوت آنجا را در هم شکسته بود. صدای امواج دریا به آرامی به گوش می رسید، گویی در حال راز و نیاز با ساحل بود. این صداها، به همراه سکوت شب، فضایی مرموز و جادویی ایجاد کرده بودند. کمی دورتر، چندین سایه دیده می شد که آهسته در حال حرکت بودند. نور ماه به سختی از میان ابرها عبور می کرد، به زمین می تابید و سایه ها را بزرگ تر و ترسناک تر نشان می داد. تنها درخت نخل کنار ساحل با وزش باد به این سو و آن سو تکان می خورد. سایه ها به تدریج محو می شدند.
سهراب چادر را از صندوق عقب ماشین بیرون آورد. با نور چراغ آنرا بررسی کرد :
-چادر بزرگیه ، سه تامون قشنگ توش جا می شیم.
این را گفت و پایه های چادر را به سمت امیر گرفت و ادمه داد :
-اول از همه باید پایه هارو درست کنیم … تو یکی از پایه ها رو بگیر و من پایه دیگر رو می زنم.
امیر پایه ها را در دستانش گرفت و آنها را در دلِ زمین فشار داد. وقتی پایه ها به خوبی جا گرفتند، چادر هم شروع به شکل گرفتن کرد. سپس هر دو به سمت پارچه ها رفتند و با کمک هم شروع به کشیدن آنها کردند.
سهراب گفت : باید این طرف رو محکم تر بکشیم تا چادر صاف بشه.
امیر با دقت پارچه را کشید. چادر به شکل کامل درآمده بود. در نهایت بندها را بین انگشتانش گرفت و گفت :
-این بندها رو هم باید به زمین محکم کنیم تا چادر توسط باد نلرزه !
سهراب بندها را به زمین کوبید. وقتی همه چیز محکم شد، چادر به شکل زیبایی ایستاد. هردو از کارشان راضی بودند.
****
آرش کنار ساحل در حال فیلمبرداری بود. در حین فیلمبرداری متوجه چیزی در کناره ی ساحل شد. سایه ای بزرگ و تاریک در حال حرکت بود. با کنجکاوی دوربین را به سمت آن نشانه رفت. سایه آرام آرام به سمت ساحل نزدیک می شد. نمی توانست بفهمد که آن چیست؟ آیا یک انسان بود یا چیز دیگر ؟!
ضربان قلبش به شدت می زد. دوربینش را محکم در دستش نگه داشت. به سمت سایه حرکت کرد. هر قدمی که برمی داشت صدای امواج دریا و باد را می شنید که زوزه می کشیدند.حس کنجکاوی و ترس به طور عجیبی در دلش ترکیب شده بود. وقتی به فاصله نزدیک تری رسید متوجه شد که سایه در واقع یک قایق کوچک بوده که آهسته آهسته به ساحل نزدیک می شد. اما … درون قایق هیچکس نبود. دوربینش را به سمت قایق نشانه رفت و از آن فیلمبرداری کرد.
****
هر سه کنار چادر، دور آتش نشستند. شعله های آتش در تاریکی شب می رقصیدند و نور گرم و ملایمی را به اطراف پاشیده بودند.
آرش دوربینش را به کناری رها کرد ، سیگاری روشن کرد و در حالیکه دود آن به آرامی به هوا می رفت گفت :
-اینجا خیلی ترسناکه ، احساس می کنم تو این تاریکی کنار ساحل یه نفر ما رو زیر نظر داره .
امیر و سهراب به هم نگاه کردند. امیر گفت:
-آرش، نکن این کارو ! اینجا فقط ما هستیم و دریا ! ترس فقط توی ذهن ماست.
آرش گفت :
-نه ، جدی میگم. اینجا خیلی ساکت و عجیب به نظر می رسه. حس می کنم کسی یا چیزی ما رو تماشا می کنه.
امیر خندید. سهراب اما ساکت بود. آرام و جدی.
آرش سیگارش رو خاموش کرد و گفت :
– تو یه چیزی بگو سهراب !
سهراب در حالیکه داشت برای بقیه چای می ریخت گفت :
-من قبلا هم به ساحل چاف اومده بودم.اون موقع از مردم اینجا یه چیزهایی درباره این ساحل شنیده بودم … یه چیزهایی که شاید گفتنش زیاد جالب نباشه.
امیر و آرش کنجکاو شدند. آرش گفت :
-ولی ما دوست داریم داستانت رو درباره این ساحل بشنویم ، مگه نه امیر ؟!
امیر به نشانه تایید سرش را تکان داد. سهراب مکثی کرد و گفت :
-میگن در گذشته مردی به همراه زنش -که خیلی هم زیبا بوده -کنار این ساحل زندگی می کرد. آن دو عاشق همدیگر بودند و هر روز کنار دریا قدم می زدند. یک روز مرد که به خونه برمی گرده متوجه میشه که زنش گم شده… مرد دنبال زنش می گرده و در نهایت می فهمه که اون قربانی یک حادثه وحشتناک شده. زن خودش رو وسط حیاط خونه حلق آویز می کنه. اون حادثه بقدری برای مرد درناک بوده که بعد از آن زندگی اش به هم می ریزه ، دیوانه میشه و به مرز جنون می رسه . اون هر نیمه شب کنار ساحل قدم می زنه و با صدای بلند زنش رو صدا می کرد … به دریا التماس می کرد که اونو برگردونه .
-برای زنش چه اتفاقی افتاده بود که خودش رو می کشه؟ مرد برای چی دیوونه می شه؟
اینها را آرش گفت. سهراب اما سیگاری روشن کرد و دودش را به بیرون فرستاد. در حالیکه به امواج دریا زُل زده بود آهسته گفت : تجاوز …
و پس از مکثی کوتاه ادامه داد :
-مرد به قدری در غم و اندوه خودش غرق می شه که دیگه هیچکس نمی تونست اونو نجات بده. مردم اینجا از او می ترسند و اونو بعنوان یک دیوانه می شناسند.اما به نظر من او فقط مردی بود که کمرش از آن حادثه هولناک خم شده بود … اون مرد عشق زندگی اش رو از دست داده بود.
سهراب سرش را پایین انداخت و با صدای آرام تری گفت :
-می گن هنوز هم تو شب های تاریک صداش تو ساحل شنیده میشه که دنبال زنش می گرده و هیچکس هم نمی دونه که اون بدبخت و دیوانه، روزی به آرامش خواهد رسید یا نه؟
پسرها به سکوت فرو رفتند. داستان سهراب بسیار عمیق و تاثیرگذار بود. به آرامی چای هایشان را نوشیدند و به امواج دریا چشم دوختند. احساس می کردند در کنار این ساحل سایه ای از غم و اندوه بر روی شب نشسته است.
در همین حین، سایه ای در دور دست به آرامی به سمت آنها نزدیک می شد. آتش در حال خاموش شدن بود. هر سه به خوبی می دیدند که سایه به سمت آنها می آید. ترس در چهره هایشان نمایان شد. قلب هایشان به طپش افتاده بود. آرش با صدای لرزان گفت:
این دیگه کیه؟ …. نکنه همون مرد دیوونه ای باشه که سهراب درباره اش گفت.
امیر و سهراب نگاهشان را به هم دوختند. احساس کردند که ترس و وحشت در دلشان بیشتر می شود. سایه اما به آرامی نزدیک و نزدیک تر شد. حالا می توانستند به وضوح آنرا ببینند. سایه، مردی بود با موهای بلند و آشفته. چشمانش به طرز عجیبی در تاریکی می درخشید.طناب ضخیمی بر دوشش بود. مرد به سمت آنها آمد. اکنون صدایش به گوش می رسید :
-چرا اینجا نشسته اید؟
پسرها با ترس و تردید به هم نگاه کردند. مرد گفت :
-مواظب خودتان باشید بچه ها ! اینجا شب ها خطرناک میشه.
امیر گفت : چرا اینجا باید خطرناک باشه ؟
مرد گفت : این دریا رازهای زیادی داره. شب ها موجودات عجیبی از عُمق آب بیرون می آیند و گاهی اوقات صداهایی می شنوید که شماها رو به سمت خودش می کشند ، باید حواستون جمع باشه.
آرش باتعجب گفت :
-ما فقط دور آتش نشسته ایم و داستان تعریف می کنیم.
مرد سرش را تکان داد و با لهجه ی چافی گفت :
-داستان ها همیشه حقیقت دارند. هر داستانی ریشه ای از واقعیت داره. من خودم بارها با آنها رو برو شدم… می دونم که چقدر می توانند خطرناک باشند.
سهراب با کنجکاوی پرسید :
-شما صیاد هستید؟
-بله، اما این دریا برای من فقط یک منبع غذا نیست، بلکه اینجا یادآور خاطراتی از گذشته ام است. فراموش نکنید دریا همیشه می تونه خطرناک باشه.
پسرها می خواستند از مرد صیاد بیشتر بپرسند و داستانهایش را بشنوند، اما او به یکباره ناپدید شد. گویی در تاریکی شب محو شده بود.
امیر با تعجب گفت:
-کجا رفت؟ ما هنوز سوالات زیادی داشتیم که دوست داشتیم ازش بپرسیم.
آرش هم با نگرانی گفت :
-شاید باید دنبالش می رفتیم. او در واقع به ما هشدار داد و حالا خودش رفته.
سهراب اطراف را پایید و گفت:
-اما چطوری ؟ ما که کسی رو اینجا نمی شناسیم… شب هم تاریکه و ما نمی دونیم کجا باید بریم؟!
آنها دور آتش نشستند. آتش دوباره شعله ور شده بود.در کنار آتش ماندند و به صدای امواج دریا گوش دادند. احساس می کردند در این تاریکی و در کنار این ساحل چیزی در حال انتظار است. در سکوت به حرف های مرد صیاد فکر کردند. ترس در چهره هایشان نمایان بود. هر یک به نوعی درگیر افکار خود بودند.
اندکی بعد، آرام آرام به سمت چادر رفتند. در دل شب، تاریکی و سکوت اطرافشان را احاطه کرده بود. دراز کشیدند. سعی داشتند تا آرامش خود را پیدا کنند. به آرامی چشمانشان را بستند. صدای امواج دریا و وزش ملایمِ باد ، به خوابشان کمک کرد. کم کم خوابی آرام بر آنها چیره شد. احساس کردند در آغوش امن چادر ، همه چیز بهتر خواهد بود.
****
صبح که شد سهراب چشمانش را گشود. به اطراف نگاه کرد. آفتاب ملایمی از سمت ساحل به درون چادر می تابید. صدای مرغان دریایی به گوش می رسید. امیر هنوز خواب بود، اما اثری از آرش نبود. با احتیاط از چادر خارج شد. به دنبال آرش گشت. اما او را پیدا نکرد. کم کم احساس نگرانی به او دست داد. حالا امیر هم از خواب بیدار شده بود. فهمید که سهراب به دنبال آرش است. با صدای گرفته و خواب آلود گفت:
-آرش کجاست؟ این پسر کجا می تونه رفته باشه؟
-نمی دونم … مکثی کرد و زیر لب گفت : شاید رفته باشه سمت جنگل.
می خواستند به سمت جنگل بروند، اما ناگهان جمعیتی را در دور دست ها در آنطرف تر از چادرشان دیدند. اضطراب در چهره هر دویشان به اوج رسیده بود. با گام های تیز به سمت جمعیت حرکت کردند. در حین نزدیک شدن امیر پرسید:
-این جمعیت چیه؟ شاید آرش اونجا باشه!
سهراب چیزی نگفت، نفس نفس می کشید و فقط سرش را تکان داد.
وقتی به جمعیت رسیدند، ناگهان با صحنه ی وحشتناکی رو به رو شدند. جنازه آرش به پشت خوابیده بود. کنار او داس خون آلودی هم افتاده بود که نشان می داد قاتل چگونه گردن او را با آن زده است ؟!
سهراب با چشمانی گشاد و قلبی پُر از ترس و نا امیدی به جنازه نگاه کرد. احساس کرد دنیا زیر پایش فرو ریخته است. امیر هم به شدت شوکه شده بود ، نمی توانست باور کند که دوستشان دیگر در میانشان نیست.
سهراب با صدای لرزان گفت: اینجا … چه اتفاقی افتاده؟
بعد به جمعیت نگاه کرد. صدایی از جمعیت در نیامد. اندکی بعد، گویا جمعیت در حال صحبت و گمانه زنی درباره عمق حادثه بودند.
امیر با صدای بلند فریاد زد : کی اینکارو کرده … چرا کسی چیزی به ما نمی گه ؟!
جمعیت دور جنازه جمع شده بودند. آنها به سهراب و امیر نگاه می کردند، نگاهشان به آن دو هاج و واج بود اما هیچ کس جوابی به سوالات آنها نداشت. سهراب به سمت جنازه رفت. داس را که هنوز خون آرش از آن می چکید با دقت بررسی کرد. در همان حال به امیر گفت:
-ما باید این رو به پلیس گزارش بدیم. این یک جنایته و ما نمی تونیم بی تفاوت باشیم.
امیر چیزی نگفت. سهراب ادامه داد : باید هر چه سریع تر کاری بکنیم. آرش نمی تونه توی این ساحل غریب، بی دلیل کشته شده باشه.
باز هم صدایی از امیر درنیامد. سهراب سرش را بلند کرد و با تعجب نگاهش کرد. امیر به دور دست خیره شده بود. نگاهِ امیر را دنبال کرد. مرد صیاد را دید که با چشمانی وق زده و پریشان ، دور از جمعیت ایستاده و به آنها نگاه می کرد. سهراب با سرعت به سمت او دوید ، محکم یقه اش رو چسبید و فریاد کنان گفت : کار تو بوده نه ؟ تو دوست مارو به قتل رسوندی … اما چرا ؟ به چه دلیل … ؟
مرد صیاد با سماجت خودش را از دست سهراب رها کرد، چند قدم عقب تر رفت و گفت : این کار من نیست … من دیشب احساس کردم که باید به شما هشدار بدم … اما نمی دونستم که اوضاع اینطور بد خواهد شد.
امیر با عصبانیت پرسید : تو چی می دونستی که باید به ما هشدار می دادی ؟
مرد صیاد گفت : من تو این منطقه زندگی می کنم و چیزهای زیادی دیده ام . نمی خواستم شما رو بترسونم …
هنوز حرفهای مرد صیاد تمام نشده بود که ناگهان صدایی از بین جمعیت فریاد زد :
-اون اونجاست… قاتل این پسر تهرانی اونجاست.
نگاههای جمعیت به سمت مردی که به درخت نخل تکیه داده بود چرخیدند. مرد، کلاهی به سر داشت و چهره اش رنگ پریده بود. مضطرب و نگران به نظر می رسید و لبخندی تلخ بر لبانش نقش بسته بود. گویا احساس آرامش می کرد. سهراب و امیر با سوالاتی در ذهن و با تعجب به هم نگاه کردند. مرد صیاد اینبار چند قدم به جلو برداشت. زیر لب غرید:
-اون…؟
سهراب با چالاکی خود را به مرد صیاد رساند و گفت :
-اونو می شناسی ؟
-آره ، می شناسم …اون کسی است که دوست شما رو با داس کشته .. اولین بارش نیست ، شاید هم آخرین بارش هم نباشه ، مردم اینجا … بهش می گن کَل تقی.
-ولی چرا…؟
-چون در گذشته به زنش تجاوز شده …. پیداست که می خواد از کل دنیا از عالم و آدم انتقام بگیره.
سهراب و امیر آه از نهادشان برآمده بود. حتی فکرش رو هم نمی کردند که قاتل آرش همان مرد دیوانه ای باشد که سهراب شب گذشته داستانش را تعریف کرده بود. حالا همه چیز پیچیده تر از آن چیزی بود که تصور می کردند.
ساحل چاف می غرید. صدای مُرغان دریایی همچون مرثیه ای غم آلود به گوش می رسید.
پایان
نوشته : الف-چافی
اولین دیدگاه را شما بنویسید