باد از سمت تپهها میوزید؛ بادی خشک، سرد، بیبو، مثل نفسی که پیش از مرگ از دهان سنگ بیرون بیاید. آسمان اورشلیم رنگی نداشت؛ نه خاکستری بود، نه آبی، نه سیاه. فقط لایهای سنگین از اندوه معلق، که خورشید در پشت آن فرو میرفت، مثل چراغی که کسی عمداً خاموشش کند تا تاریکی زودتر برسد.
زن جوان میان خرابهها ایستاده بود. پاهایش در گِل فرو رفته بود و هر قدم، بهجای پیش رفتن، او را بیشتر نگه میداشت. شکمش سنگین بود؛ نه فقط از وزن کودکی که درونش میجنبید، بلکه از تمام آنچه حمل میکرد: شبها، صداها، نگاهها، فنجانهای قهوه نیمهخورده، دستهایی که زیاد مانده بودند و نامهایی که هرگز نتوانسته بود نگه دارد.
خرابهها خاموش بودند. دیوارهایی سنگی، شکسته، فروریخته؛ انگار شهری پیش از آنکه متولد شود، مرده بود. بوی خاک نمخورده و آهک سرد فضای اطراف را پر کرده بود. جایی، در شکاف یکی از دیوارها، بادی عبور میکرد و صدایی میساخت که شبیه ناله بود؛ نالهای که نه انسانی بود و نه حیوانی.
زن شالش را محکمتر دور خود پیچید. پالتوی کهنهاش دیگر گرم نمیکرد. دکمه سوم از بالا کنده شده بود و هر بار که باد میوزید، سینهاش را میسوزاند. سرش گیج میرفت. درد، مثل موجی کوچک اما پیوسته، از پایین شکمش بالا میآمد و میرفت.
-«نه… هنوز نه…»
آن را زیر لب گفت. به کسی خطاب نمیکرد؛ نه خدایی، نه کودکی، نه خودش. فقط گفت چون سکوت زیادی سنگین بود.
او باید پناهگاهی پیدا میکرد. جایی که دیوار داشته باشد، سقف داشته باشد، حتی اگر سوراخ باشد. جایی که بتواند دراز بکشد بدون آنکه باد پهلویش را ببرد. جایی که وقتی بچه میخواست دنیا بیاید، کسی جز سنگ و تاریکی شاهد آن نباشد.
قدم برداشت. آهسته. با احتیاط، مثل کسی که روی بدن مردهای راه میرود و نمیخواهد بیدارش کند.
هر قدم، خاطرهای را از جایی درونش آزاد میکرد.
***
اولین چیزی که به یادش آمد، بوی قهوه بود. نه این بوی خاک سرد و باد؛ بوی قهوه داغ، تلخ، که با بوی سیگار قاطی میشد. کافهی کوچک در خیابانی باریک، جایی میان یک تعمیرگاه و مغازهای که کتابهای دستدوم میفروخت. پنجرههای کافه همیشه بخار داشتند، حتی تابستانها، انگار نفس آدمها هرگز از شیشهها بیرون نمیرفت.
او آنجا کار میکرد. پیشبند سیاه، موهایش جمعشده پشت سر، لبخندی که تمرین کرده بود. اسمش مهم نبود؛ کمتر کسی اسمش را میپرسید.
مردان جوان میآمدند. بیشترشان تنها بودند. یا اگر تنها نبودند، طوری مینشستند که انگار هستند. بعضی کتاب میخواندند، بعضی فقط به نقطهای خیره میشدند. بعضی به او نگاه میکردند؛ نه همیشه شهوانی، نه همیشه خشن؛ گاهی فقط خسته.
او قهوه میبرد، میزها را پاک میکرد، سفارش میگرفت. صدای برخورد فنجان با نعلبکی، صدای دستگاه اسپرسو، صدای خفه خندهها. شبها که دیر میشد، نور زرد لامپها روی صورت مردان میافتاد و آنها شبیه بازیگران نمایشی میشدند که پایانش را نمیدانند.
یکیشان همیشه نزدیک پنجره مینشست. ریش کمپشت، دستهایی لرزان، چشمهایی که انگار هرگز نخوابیده بودند. زیاد حرف نمیزد. فقط وقتی او فنجان قهوه را میگذاشت، میگفت: «متشکرم.»
صدایش آرام بود، اما آن «متشکرم» در ذهن زن میماند. دیگری برعکس بود؛ صدایش بلند، خندهاش زیاد. دستش را گاهی بیدلیل بالا میآورد، روی لبه میز. از چیزهای بیاهمیت حرف میزد: از موسیقی، از سفر، از برنامههایی که هرگز انجام نمیداد.
و بعد آن شبها. شبهایی که کافه بسته میشد، کرکره پایین میآمد، و او هنوز بوی قهوه را روی لباسش داشت. بیرون، هوا سرد میشد و بعضی از آن مردها، همانها که روزها متفاوت بودند، چیزی در نگاهشان تغییر میکرد. نه همهشان. اما کافی بود.
زن مکث کرد. دستی به شکمش کشید. کودک تکان خورد؛ آرام، مثل یادآوری.
زیر لب گفت : «نمیدانم…نمیدانم پدرت کیه.»
این جمله را چندین بار در ذهنش تکرار کرده بود. اول با وحشت، بعد با شرم، بعد با خستگی. حالا فقط با واقعیت.
***
دیوار بعدی کوتاهتر بود. زن از روی تکهای سنگ بالا رفت. نفسش تند شد. درد، واضحتر. در خرابهها نشانهای از زندگی نبود. نه چراغی، نه صدایی از آدمها. فقط دوردست، روشنایی ضعیفی از شهر؛ مثل خاطرهای که دیده میشود اما لمس نمیشود.
او به یکی از فضاهای نیمهمحصور رسید. سه دیوار ایستاده بودند، چهارمی فرو ریخته بود. سقف نبود، اما دیوارها باد را کمی میشکستند. زمین از خاک و سنگ پوشیده شده بود. گوشهای، تکهای پارچه پوسیده دیده میشد؛ شاید کسی قبلاً اینجا خوابیده بود.
زن نشست. بهآهستگی. مثل کسی که میترسد زمین زیرش بشکند. درد شدت گرفت. چشمهایش را بست.
***
او اولین بار وقتی تهوع گرفت، فکر کرد غذای کافه بد بوده. دومین بار، وقتی عادت ماهانهاش قطع شد، سعی کرد حسابوکتاب کند. اسمها، چهرهها، شبها در ذهنش ردیف شدند؛ بدون نظم، بدون قطعیت. هیچ تصویری واضح نبود. این بود وحشت اصلی: نه اینکه بچه داشت، بلکه اینکه هیچ خاطره مشخصی نبود که بتواند به آن تکیه کند. هیچ شبی که بگوید «همین». همه چیز در مه.
آزمایش را تنها انجام داد. وقتی نتیجه را دید، خندید. خندهای کوتاه و بیخدا. به خودش گفت :
-«عالیه…»
بعد گریه کرد. نه بلند. فقط اشکهایی که روی دستش افتاد.
کافه را ترک کرد. نه با دعوا، نه با خداحافظی. فقط یک روز دیگر نرفت. شمارهها را جواب نداد. شهر کوچک بود، نگاهها زود میچرخیدند. او نمیخواست دیده شود.
و حالا اینجا بود. در حومه اورشلیم. میان سنگهایی که تاریخشان از او سنگینتر بود. جایی که ادیان آمده و رفته بودند، جنگها اتفاق افتاده بودند، و حالا فقط سکوت مانده بود. درد او اما تازه بود. انسانی.
دستش را روی زمین گذاشت. خاک سرد بود. نفس عمیق کشید. صدای نفس خودش را میشنید. کودک دوباره تکان خورد. باد شدت گرفت.آرام گفت : «صبر کن…صبر کن فقط.»
آسمان کاملاً تاریک شده بود. او تنها بود. بیپناه. اما هنوز زنده.
***
شب بهطور کامل فرود آمده بود. دیگر نمیشد فرق آسمان و زمین را دید؛ هر دو سیاه بودند، اما سیاهی زمین سنگینتر بود، سردتر، واقعیتر. باد میان دیوارهای شکسته میچرخید و صدایی میساخت شبیه رفتوبرگشت نفس کسی که مدتهاست گریه کرده و حالا فقط نفس میکشد.
زن به دیوار تکیه داده بود. پاهایش را جمع کرده بود، زانوهایش بالا آمده بودند و دستانش شکم بزرگش را گرفته بودند؛ نه بهعنوان نوازش، بلکه مثل کسی که میترسد چیزی را از دست بدهد، یا چیزی از درونش پاره شود. درد دیگر موج نبود. درد، حضور بود.
هر چند دقیقه، بدنش خودش را جمع میکرد، سفت میشد، و بعد رها. زن دیگر زیر لب چیزی نمیگفت. کلمات مصرف شده بودند. فقط نفس میکشید؛ کوتاه، بریده، نامنظم. در تاریکی، چشمانش باز بود، اما چیزی نمیدید. ذهنش اما پر بود. بیش از حد پر.
آن فضای نیمهباز، با سه دیوار شکسته، حالا برایش همه جهان شده بود. بیرون از آن، دیگر وجود نداشت. شهر اورشلیم، نورهای دور، آدمها، ماشینها، کافهها، صداها—همه انگار متعلق به عمر دیگری بودند.
سرما از زمین بالا میآمد. او پالتویش را زیر خود پهن کرده بود، اما نازکتر از آن بود که مانع چیزی شود. باسنش روی خاک سرد میسوخت. انگشتانِ پاهایش را حس نمیکرد.
یکبار سعی کرد بلند شود؛ فکر کرد اگر بایستد، شاید درد کمتر شود. اما پاهایش لرزیدند، و قبل از آنکه بدنش بتواند تصمیم بگیرد، دوباره نشست. نفسش شکست. اینبار صدایی از گلویش بیرون آمد؛ کوتاه، خفه، شبیه ناله. نه از درد زایمان، بلکه از تنهایی. هیچکس نبود. اگر فریاد میزد، شاید صدا در باد گم میشد. اگر میمرد، شاید تا صبح کسی نمیفهمید. اگر بچه میمرد—فکر را نیمهکاره رها کرد. نمیتوانست آن را تا آخر ببرد.
درد بالا گرفت. بدنش جلو خم شد. پیشانیاش به زانویش خورد. دندانهایش روی هم فشار داده شدند، آنقدر محکم که فکّش لرزید. عرق سرد روی گردنش نشست، حتی در این سرما. و در میان آن درد، گذشته دوباره بالا آمد؛ ناخواسته، بیرحم.
***
او هیچوقت نخواسته بود اینگونه زندگی کند. این جملهای بود که بارها در ذهنش گفته بود؛ درست مثل همه جملههای بیفایده.
کافه را انتخاب کرده بود. چون کار دیگری نداشت. چون پول لازم بود. چون آنجا گرم بود، روشن بود، و کسی از او گذشتهاش را نمیپرسید.
مردان را انتخاب نکرده بود، نه کاملاً. برخی نزدیک میشدند فقط چون او آنجا بود. چون نگاهش میکردند، چون او گوش میداد. چون یک زنِ خسته، شنوندهی خوبی است. چون شبها، آدمها دنبال شاهد میگردند، حتی اگر چیزی نداشته باشند که ارزش شاهد شدن را داشته باشد.
بعضی حرف میزدند. زیاد. از چیزهایی که قرار بود بکنند، اما نمیکردند. از رؤیاهایی که سالها پیش مرده بودند. از زنهایی که رفته بودند. و بعضی، نگاه میکردند. ساکت. سنگین.
شبهایی بود که وقتی کافه بسته میشد، زمان معنا نداشت. خیابان تاریک بود. چراغها زرد. و سوال همیشه یکی بود:
-«تا کجا؟»
نه همیشه جوابش «بله» بود. اما گاهی نبودنِ «نه» کافی بود.
او به خاطر نمیآورد اولین بار کی بود که این خط را رد کرد. فقط یادش بود بعدش، برگشت به اتاقی که اجاره کرده بود، نشست روی تخت، و مدت زیادی جایی را نگاه کرد که دیوار بود. نه گریه کرد، نه خندید. فقط احساس کرد چیزی درونش کمی عقب رفته؛ نه شکسته، نه گمشده، فقط عقب. و شب بعد، جهان همان بود. هیچکدام از آن مردان در خاطرش نمانده بودند بهاندازهای که بتواند حالا، در این خرابه، یکیشان را فرا بخواند. چهرهها مخلوط شده بودند. صداها. دستها. حتی بوها.
همین بود که حالا نمیدانست پدر بچه چه کسی است. نه از سر بیمسئولیتی—از سر محوشدن.
***
درد ناگهان شدیدتر شد. آنقدر که زن نفس را فراموش کرد. بدنش خودش را جلو کشید. صدایی بلندتر از قبل از گلویش بیرون زد، بیاراده. او فهمید. زمانش رسیده بود.
ترس مثل مایع سردی از پشت گردنش پایین ریخت. نه ترس از درد—آن دیگر معنا نداشت—ترس از اینکه تنها بود. ترس از اینکه هیچکس بلد نبود چهکار کند. ترس از اینکه اگر اشتباه کند، اگر دیر شود، اگر …
دستش را بهزور روی زمین گذاشت. چهار دستوپا شد. شکمش سنگین بود، کشنده. بدنش میخواست خودش را باز کند، مثل درِ زنگزدهای که سالها بسته مانده. او گریه نکرد. اشک آمد، اما گریه نه. گریه لوکس بود. زمین سرد، بدن داغ. نفس نفس. صدای باد. بوی خاک. و بعد—فشاری که از جایی عمیقتر از استخوانها میآمد.
زن دندانهایش را در هم قفل کرد. لگناش سوزش گرفت. دستش ناخودآگاه پایین رفت. چیزی را احساس کرد. واقعی. نزدیک. وحشتی کوتاه گذشت، بعد کاری نبود جز ادامه دادن. زمان تکهتکه شد.
دیگر دقیقه و ثانیه معنا نداشتند. فقط فشار و رهایی. فشار و رهایی.
یکبار، وسط انقباض، فکر کرد اگر بمیرد، چه؟ جوابش عجیب ساده بود: مهم نیست.
فشار نهایی، صدایی گرفت، حیوانی. تمام بدنش لرزید. تکهای از وجودش، با کشش، با سوزش، با دردِ خالص، از او جدا شد.
و بعد …صدایی. نه بلند، نه کامل. گریهای نیمهکاره، خفه، اما زنده.
زن برای لحظهای فکر کرد دارد خیال میکند. بعد صدای لرزان دوباره آمد. کوچک، ناتمام.
او برگشت. با دستهایی لرزان، با بدنی که هنوز میلرزید، موجود کوچک را به سمت خودش کشید. گرم بود. خیس. واقعی. نفسش بند آمد. اما … بچه. او بچه را در آغوش گرفت، بدون بلد بودن. بدون مهارت. فقط نگه داشت. پوستش به پوست او خورد. گرمایی عجیب در سرمای شب.
گریهی بچه ضعیفتر شد، اما قطع نشد. زن سرش را خم کرد. صورت بچه را ندید—تاریکی اجازه نمیداد—اما وزنش را حس میکرد. تپش قلب کوچکش را. و ناگهان، چیزی درونش شکست؛ نه بهصورت انفجار، بلکه مثل ترک خوردن یخ.
اشکها سرازیر شدند. بیصدا. سنگین. روی سر بچه افتادند.
درد فروکش کرد، اما خستگی ماند. بدنی که بهزور دوام آورد، حالا میخواست بخوابد. چشمها سنگین شدند. سرگیجه آمد. او میدانست خطرناک است بخوابد. میدانست خونریزی هست. میدانست باید کاری بکند. اما نمیدانست چه.
با دست، لبه پالتو را دور بچه پیچید. محافظی ابتدایی، ناکامل. خودش میلرزید. دندانهایش صدا میداد. شب طولانی بود. باد بند نیامد.
در لحظههایی، فکر میکرد بچه دیگر نفس نمیکشد. هر بار گوشش را نزدیک میبرد، با وحشت. و هر بار، نفس کوچک، لرزان، ادامه داشت.
زمانی که تاریکی کمکم رنگ عوض کرد، نه روشن شد، فقط خاکستریتر، زن هنوز بیدار بود؛ نیمههشیار، نیمهخاموش.
او دیگر به گذشته فکر نمیکرد. مردان محو شده بودند. کافه دیگر وجود نداشت.
فقط او بود، و موجودی که حالا بهطور غیرقابلبرگشت به او وصل شده بود. او نامش را «بنیامین» گذاشته بود.
***
اولین نور، از شکاف دیوار ریخت. سرد، کمجان. زن چشمانش را باز کرد. گلویش خشک بود. لبهایش ترک خورده. بدنش درد میکرد، اما از نوعی دیگر؛ دردِ پسلرزه.
بنیامین خواب بود یا بیحرکت. زن وحشت کرد. سریعتر کودک را تکان داد—نه خشن، فقط لرزان. بعد حرکت کوچکی دید. نفس. آهی کوتاه. خیالش راحت شد، اما فقط برای لحظهای.
خورشید بالا نیامده بود، اما صبح نزدیک بود. و با صبح، سوالها میآمدند. حالا چه؟ او جایی برای رفتن نداشت. لباسی اضافه نداشت. پولی نداشت. کسی را نداشت …
به شهر نگاه کرد. دور، روشنتر. آدمها آنطرف بیدار میشدند. قهوه میخوردند. میرفتند سر کار. شاید کسی در همان کافهای که او زمانی در آن کار میکرد.
او به بنیامین نگاه کرد. صورتش هنوز مبهم بود، مثل چیزی که جهان عجلهای برای تعریفش ندارد.
پدر؟ کلمه در ذهنش سنگین افتاد. نه خشم آورد، نه غم. فقط خلأ.
او نمیدانست این کودک در چه جهانی بزرگ خواهد شد. فقط میدانست از همان لحظهی اول، جهان با او مهربان نبوده.
زن نفس عمیقی کشید. تلاش کرد بنشیند. درد، اما قابلتحملتر. برای اولینبار، بهجای عقبنشینی، تصمیمی کوچک گرفت: باید حرکت کند.
پناهی، به هر شکل. کمکی، اگر ممکن باشد. یا فقط نجات، برای امروز. او بچه را محکمتر در آغوش گرفت. از خرابه بیرون آمد. پشت سرش، سنگها همانطور ساکت ماندند؛ بیاهمیت، بیقضاوت.
باد هنوز میوزید. اما زن راه افتاد. کند، لرزان، بیاطمینان. نه قهرمانه. نه امیدوارانه. فقط زنده.
نوشته : الف چافی
اولین دیدگاه را شما بنویسید