هجرت سرخ، نگاهی به تاریخچه پیدایش چاف (قسمت هشتم)

خبر تحقیر نایب قلی، همچون بادی مسموم، زودتر از خود او به گوش اربابان لاهیجان و لنگرود رسیده بود. چاف، دیگر یک روستای گمنام در میان نیزارها نبود؛ خاری بود در چشم خان‌ها. خاری که اگر زودتر کنده نمی‌شد، ریشه‌اش بنیان رعیت‌داری منطقه را می‌لرزاند.

عیسی می‌دانست که آن‌ها برمی‌گردند، اما نه با پنج سوار و چند شلاق. این بار، آن‌ها برای سرکوب می‌آمدند. او در جمع مردان روستا، در حالی که نقشه‌ی چاف را با چوب روی خاک می‌کشید، گفت:

-«ما سنگ نداریم، ساروج نداریم، وقت هم نداریم… دژ ما، همین لجن‌زار است. دیوار ما، همین نی‌های بلند و تیغ‌دار است. آن‌ها اسب‌ و تفنگ‌های زیادی دارند، اما ما زمین را داریم. آن‌ها در گِل فرو می‌روند، اما ما روی آب راه می‌رویم.»

یک هفته‌ی تمام، چاف نخوابید. مردان تحت فرمان عیسی، نه قلعه، بلکه “تله” ساختند. مسیرهای ورود به روستا را که از میان جنگل توسکا می‌گذشت، با چاله‌های عمیق پر از آب و استتار شده با شاخ و برگ، مرگبار کردند. تنه‌های درختان تنومند را بریدند و در مسیرهای اصلی انداختند تا راه سواره‌نظام بسته شود.

زنان، به رهبری طلعت، آذوقه‌ها و کودکان را به امن‌ترین نقطه‌ی روستا، در دل متراکم‌ترین نیزارها (که به آن “لوله” می‌گفتند) منتقل کردند.

مش قربان، با آن موهای سفید و دستان پینه‌بسته، دوشادوش عیسی کار می‌کرد. او مسئول تیز کردن داس‌ها و نیزه‌های چوبی بود. هر بار که عیسی به چهره‌ی خسته‌ی او نگاه می‌کرد، مش قربان لبخندی می‌زد و می‌گفت: «غصه نخور پسرجان. من پیری‌ام را به این خاک داده‌ام، جوانی‌ام که سهل است.»

صبح روز دهم، مه غلیظی تمام منطقه چاف را پوشانده بود. پرندگان مرداب، برخلاف همیشه، ساکت بودند. سکوتی وهم‌انگیز حکمفرما بود که ناگهان با صدای شوم طبل شکست.

بوم… بوم… بوم…

از سمت جاده‌ منتهی به چمخاله، سپاهی نمایان شد. این بار پنج نفر نبودند. بیش از پنجاه تفنگچی پیاده و بیست سوار زبده، به فرماندهی «اصلان بیگ»، میرغضب معروف خان لنگرود، پیش می‌آمدند. پرچم‌های سرخ و سیاه خان در باد نمناک ساحل تکان می‌خورد.

عیسی، بالای درختی بلند پنهان شده بود و با چشمانی که مثل عقاب ریز شده بود، دشمن را می‌پایید. سوت بلبلی زد. این علامت شروع بود.

چافی‌ها دیده نمی‌شدند. آن‌ها مثل ارواح مرداب، در میان نی‌ها، پشت تنه‌های درخت و داخل چاله‌ها مخفی شده بودند. تن‌هایشان را گل‌مالی کرده بودند تا با زمین یکی شوند.

اصلان بیگ، با تکبر فرمان داد: «حمله کنید! دهکده را آتش بزنید و سر آن سالار یاغی را برایم بیاورید!»

سواران نهیب زدند و به تاخت درآمدند. اما هنوز صد قدم نرفته بودند که فاجعه برایشان آغاز شد. اسب‌های پیشرو، ناگهان زیر پایشان خالی شد و درون گودال‌های استتار شده سقوط کردند. صدای شکستن استخوان اسب‌ها و فریاد سواران در هم آمیخت. نظم سپاه به هم ریخت.

-«حالا!»

با فریاد عیسی، بارانی از تیرهای چوبی و سنگ از دل نیزارها بر سر مهاجمان بارید. تفنگچی‌های خان، سراسیمه به اطراف شلیک می‌کردند، اما هدفی نمی‌دیدند جز نی‌هایی که در باد تکان می‌خوردند.

دود باروت با مه ترکیب شد و دید چشم را کور کرد. عیسی از مخفیگاه بیرون پرید. داس بزرگش در دست، مثل رعد بر سر سواری که در گل گیر کرده بود فرود آمد. جنگی تن‌به‌تن و خونین آغاز شد. اینجا دیگر تفنگ و اسب کارایی نداشت. اینجا جنگ سرنیزه و داس بود. جنگ چکمه‌های براق با پاهای برهنه.

یوسف، با اینکه پیر بود، با چماقی سنگین از پشت درختی بیرون آمد و راه را بر دو سرباز بست.

اما در جبهه‌ی راست، فشار دشمن زیاد بود. اصلان بیگ که فهمیده بود در تله افتاده، پیاده نظامش را به سمت تنها راه خشک باقی‌مانده هدایت کرد؛ راهی که مستقیم به پناهگاه زن‌ها و بچه‌ها می‌رسید.

مش قربان و پسرش علی، به همراه سه جوان دیگر، مسئول حفاظت از این گذرگاه باریک بودند.

علی، جوان و بی‌تجربه، با دیدن هجوم بیست سرباز خشمگین، قدمی به عقب رفت. دستش می‌لرزید.

مش قربان فریاد زد: «نترس پسر! پشتت به من گرم باشد! نگذار رد شوند! اگر رد شوند، ناموسمان را می‌برند!»

پیرمرد مثل شیری که از توله‌هایش دفاع می‌کند، وسط معبر ایستاد. داس در یک دست و چماق در دست دیگر. اولین سرباز رسید. مش قربان با چماق بر کلاهش کوبید و او را در مرداب انداخت. نفر دوم با سرنیزه حمله کرد، مش قربان اینبار جا خالی داد و داس را در پای او فرو کرد.

اما تعدادشان زیاد بود. خیلی زیاد. اصلان بیگ که از دور مقاومت این پیرمرد را می‌دید، تفنگش را بالا آورد. او اهل جنگ جوانمردانه نبود.

او نشانه گرفت. نه به سمت عیسی، که دور بود. بلکه به سمت ستون مقاومت آن معبر.

صدای شلیک، خشک و تیز، در هیاهوی جنگ گم شد.

مش قربان، که داشت داسش را برای ضربه‌ی بعدی بالا می‌برد، ناگهان خشکش زد. لبخندی که از روی خشم و غیرت بر لب داشت، ماسید. داس از دستش رها شد و در گل نرم فرو رفت.

دستش را به سینه‌اش گرفت. خون، گرم و سرخ، از لای انگشتان پینه‌بسته‌اش فواره زد و پیراهن سفیدش را رنگین کرد.

علی فریاد زد: «آقا جان!»

صدای علی، تمام میدان جنگ را شکافت. حتی عیسی که در آن سوی میدان می‌جنگید، سرش را برگرداند.

مش قربان زانو زد. انگار می‌خواست سجده کند. نگاهش به علی بود. لب‌هایش تکان می‌خورد اما صدایی نمی‌آمد.

سربازان دشمن که فرصت را مناسب دیدند، خواستند از روی پیکر او رد شوند.

اما دیدن افتادن مش قربان، چیزی را در چافی‌ها بیدار کرد که ترسناک‌تر از هر سلاحی بود. جنون.

علی، داس پدرش را از گل برداشت. دیگر نمی‌لرزید. گریه می‌کرد، اما نعره می‌کشید. او و جوانان دیگر، بی‌محابا و بدون دفاع، به دل دشمن زدند. عیسی خودش را به معبر رساند. او مثل گردباد می‌چرخید و هر کس را سر راهش بود درو می‌کرد.

-«بکشیدشان! بخاطر مش قربان، بخاطر چاف !»

این فریاد، ورق جنگ را برگرداند. سربازان خان، وحشت‌زده از این حجم خشم، سلاح‌هایشان را انداختند و پا به فرار گذاشتند. اصلان بیگ، زخمی و هراسان، سوار بر اسبی بی‌زین شد و گریخت.

غروب شد. دشمن رفته بود. چاف پیروز شده بود. اما هیچ‌کس هلهله نمی‌کرد.

باران نم‌نم شروع به باریدن کرده بود، گویی آسمان می‌خواست خون‌ها را از صورت زمین پاک کند.

همه دور معبر جمع شده بودند.

مش قربان هنوز زنده بود، اما نفس‌هایش به شماره افتاده بود. سرش روی زانوی علی بود و یوسف، رفیق قدیمی‌اش، دست سردش را در دست گرفته بود و اشک‌هایش بی‌صدا روی صورت او می‌چکید.

عیسی، با بدنی پر از زخم و گل، بالای سرشان ایستاده بود. داس خونینش را انداخته بود و شانه‌های پهنش از هق‌هق می‌لرزید. او احساس گناه می‌کرد. او سالار بود، او باید محافظت می‌کرد.

مش قربان به سختی چشم‌هایش را باز کرد. نگاهش تار بود. صدایش مثل خش‌خش برگ‌های پاییزی بود :

-«یوسف…»

یوسف صورتش را نزدیک برد: «جانم برار… جانم رفیق… تحمل کن…»

مش قربان لبخند کم‌رنگی زد. خون از گوشه‌ی لبش سرازیر شد.

-«زمین… زمین را… نگه داشتیم… نه؟»

یوسف گریست: «آره برار. فرار کردند. زمین مال ماست.»

مش قربان نگاهش را به سمت عیسی چرخاند.

-«سالار…»

عیسی زانو زد: «بله عمو… غلط کردم… نباید می‌گذاشتم…»

مش قربان دست لرزانش را بالا آورد، اما نتوانست به صورت عیسی برساند. دستش روی قلب عیسی افتاد.

-«گریه نکن… گرگ‌زاده که گریه نمی‌کند…» سرفه‌ای کرد و خون بیشتری بیرون ریخت : «علی… علی را به تو سپردم… نگذار… نگذار این خون… خشک شود…»

نگاه مش قربان به آسمان ابری چاف دوخته شد. شاید داشت به شالیزارهایی فکر می‌کرد که خودش آباد کرده بود. شاید به روزی فکر می‌کرد که با یوسف، غریب و تنها، اولین درخت را قطع کردند.

نفس آخرش، مثل آهی سبک، بیرون آمد و چشمانش برای همیشه باز ماند.

علی نعره‌ای کشید و خودش را روی سینه‌ی پدرش انداخت : «نرو! آقا جان نرو! بلند شو! فصل درو نزدیک است… بلند شو!»

صدای شیون زنان روستا که تازه از مخفیگاه بیرون آمده بودند، با صدای رعد و برق در هم آمیخت. طلعت خودش را به یوسف رساند و شانه‌های لرزان شوهرش را گرفت.

عیسی بلند شد. صورتش خیس از باران و اشک بود. او خم شد، مُشتی خاک آغشته به خون مش قربان را برداشت و در مُشتش فشرد. آنقدر فشار داد که ناخن‌هایش در کف دستش فرو رفت.

او رو به جنازه‌ی مش قربان و جمعیت گریان گفت:

-«قسم می‌خورم… به همین خون پاک قسم می‌خورم… تا روزی که زنده‌ام، دیگر پای هیچ حرامی‌ای به این خاک نرسد مگر برای مردن. مش قربان نمرده… او حالا خود این خاک است. او ریشه‌ی چاف شد.»

آن شب، چافی‌ها پیکر مش قربان را نه در قبرستان، بلکه در بلندترین نقطه‌ی تپه‌ای که مشرف به شالیزارها بود، دفن کردند. تا همیشه نگهبان جایی باشد که برایش جان داد.

جنگ اول تمام شده بود. آن‌ها پیروز شده بودند، اما بهای گزافی پرداخته بودند. عیسی آن شب فهمید که آزادی، رایگان به دست نمی‌آید. آزادی، با خون آبیاری می‌شود. و چاف، حالا زمینی مقدس بود.

(پایان قسمت هشتم)

    اولین دیدگاه را شما بنویسید

ارسال دیدگاه