زمستان در حال رخت بربستن بود. برفهای ارتفاعات آب شده و رودخانههای گیلان را خروشان کرده بودند. در چاف، دیگر بوی باروت به مشام نمیرسید. آن بوی تند و تیز گوگرد و سوختگی که ماهها در هوا معلق بود، جای خود را به عطر خاک نمخورده، شکوفههای نارنج و بوی تراشههای چوب داده بود.
عیسی حالا که کدخدا و بزرگ بیچون و چرای منطقه محسوب میشد، تفنگش را به دیوار خانه آویخته بود. او میدانست که حفظ پیروزی، دشوارتر از بدست آوردن آن است. مردمی که شکمشان گرسنه باشد، دوباره یاغی میشوند و یا بردهی خانی دیگر. چاف برای بقا نیاز به «شریان حیات» داشت.
روستای چاف تا آن روز، محصور در میان تالاب و جنگلهای انبوه بود. ارتباط با دنیای بیرون، تنها از طریق کورهراههای گلآلود و یا قایقرانی در مرداب پرپیچ و خم میسر بود. این انزوا، روزگاری پناهگاه آنها در برابر اصلان بیگ بود، اما اکنون به قفسی برای پیشرفت تبدیل شده بود.
عیسی نقشهای بزرگ در سر داشت. او میخواست مسیری مستقیم و عریض از دل جنگلهای بکر و وحشی به سمت ساحل ماسهای دریای کاسپین باز کند. جایی که ثروتی عظیمتر از برنج انتظارشان را میکشید و آن ماهیهای دریا بود.
صبح یکی از روزهای اول اسفند، عیسی در میدان ده ایستاد. مردان چافی، با بیل، کلنگ، تبر و اره جمع شده بودند. دیگر خبری از ترس در چشمانشان نبود؛ برقی از امید و هیجان دیده میشد.
عیسی با صدایی رسا گفت: «برادران! ما با خونمان این خاک را آزاد کردیم، حالا باید با عرق جبینمان آن را آباد کنیم. جنگل سرسخت است، ریشههایش کهن است، اما ارادهی ما از ریشهی درختان توسکا محکمتر است. ما راهی به دریا باز میکنیم تا نه فقط برای خودمان، که برای نوههایمان راه نان و تجارت باز شود.»
کار آغاز شد. درختان توسکا و درختان جنگلی که مانع مسیر بودند، یکی پس از دیگری با احترام قطع میشدند. عیسی دستور داده بود که هیچ درختی بیهوده قطع نشود و چوب آنها برای ساخت سازه های دیگر و از جمله انبار ذخیره شود.
اما جنگل به سادگی تسلیم نمیشد. بوتههای خاردار تمشک، که در گویش چافی به آن «وولوش» میگفتند، مثل سیمخاردار در هم تنیده بودند. باتلاقهای پنهان در زیر برگهای پوسیده، پاهای کارگران را میبلعید. پشههای مرداب در هوای گرم دمکرده، امان همه را بریده بودند.
علی، سرکارگر این پروژه بود. او که پیراهنش از عرق خیس شده بود، کنار عیسی که خود تبر به دست داشت و تنهی قطوری را خرد میکرد، آمد و گفت: «عیسی، بچهها خستهاند. زمین جلوتر، کاملاً باتلاقی است. اگر بخواهیم جاده را مستقیم ببریم، باید هزاران فرغون سنگ بریزیم تا سفت شود.»
عیسی عرق پیشانیاش را با پشت دست پاک کرد و به افق سبز جنگل خیره شد :
-«سنگ میآوریم علی. از بستر رودخانه سنگ میآوریم. اگر مسیر را کج کنیم، راه طولانی میشود. ما راه میانبر به آینده میخواهیم. به بچهها بگو هر کس تا غروب دو برابر کار کند، سهم برنج اضافهی ماهش را همین امشب میگیرد.»
شور و شوق عیسی مسری بود. پیرمردانی که توان کار سخت نداشتند، برای کارگران آب خنک و دوغ محلی میآوردند. زنان روستا، به رهبری نرگس، غذای گرم به محل کار میرساندند. این جاده، نه تنها یک پروژه عمرانی بود بلکه نماد اتحاد ملتی کوچک بود که میخواست روی پای خود بایستد.
پس از دو ماه تلاش شبانهریزی، سرانجام در یک غروب طلایی بهار، آخرین ردیف درختان کنار رفت. نور خیرهکنندهای چشمان خستهی کارگران را زد. نسیمی خنک و شور، بوی جنگل را شست.
آنها به انتهای جنگل رسیده بودند. پیش رویشان، دریای بیکران خزر، همچون آیینهای فیروزهای تا بینهایت گسترده بود. موجهای کفآلود، با ریتمی آرام بر ماسههای نرم میکوبیدند.
فریاد شادی مردان به آسمان رفت. عیسی، تبری را که در دست داشت بر زمین گذاشت و به پهنهی آبی خیره شد. او نفس عمیقی کشید. بوی آزادی میآمد.
با باز شدن جاده، فصل جدیدی در اقتصاد چاف آغاز شد. تا پیش از این، صید ماهی محدود به رودخانهها و مرداب بود که ماهیهای کوچکتری داشت. اما دریا… دریا قلمروی دیگری بود. قلمروی ماهیان خاویاری، سفید درشت و کفالهای نقرهای.
عیسی بهترین نجاران منطقه را گرد آورد و دستور ساخت ده فروند قایق بزرگ دریایی (لوتکا) را داد. این قایقها باید بدنهای بلندتر و مقاومتر از قایقهای مرداب میداشتند تا در برابر موجهای دریا دوام بیاورند.
اولین روز صید، روزی تاریخی بود. تورهای عظیم که توسط زنان بافته شده بود، در قایقها بارگیری شد. عیسی خود سوار بر اولین قایق شد. او میخواست اولین تور را خودش به آب بیندازد تا برکت کار تضمین شود.
دریا بخشنده بود. وقتی تورها پس از چند ساعت بالا کشیده شدند، سنگینی آنها بازوان قوی صیادان را به درد آورد. سطح آب از تلاپوی ماهیهای سفید که فلسهایشان زیر نور خورشید مثل سکههای نقره میدرخشید، سفید شده بود.
فریاد یوسف، پدر عیسی، از ساحل شنیده میشد. «یا رزاق!»
پیرمرد با اینکه توان دریا رفتن نداشت، عصازنان تا ساحل آمده بود تا ثمرهی تلاش پسرش را ببیند.
آن روز، چندین تُن ماهی صید شد. گاریها پشت سر هم از جادهی جدید به سمت روستا و سپس به سمتِ بازارهای شهرهای اطراف حرکت کردند. پول، رفاه و رونق به چاف سرازیر شده بود. سقفهای گالیپوش جای خود را به سقفهای محکمتر میدادند و سفرهها رنگینتر میشد. عیسی به قولش عمل کرده بود.
اما قانون دنیا، قانون تعادل است. درست در لحظهای که خورشید بخت چاف در اوج درخشش بود، ابری تیره بر آسمان خانهی عیسی سایه افکند.
یوسف، آن سرو ایستادهای که سالها تکیهگاه خانواده و حتی روستا بود، ناگهان شکست.
شروعش ساده بود. سرفههایی خشک که یوسف سعی میکرد با نوشیدن جوشاندهی پونه و آویشن پنهانشان کند. او نمیخواست در این روزهای شادمانی، کام کسی را تلخ کند. اما بیماری، دشمنی نبود که با پنهانکاری عقبنشینی کند.
یک روز عصر، وقتی یوسف داشت در ایوان خانه پیپ چوبیاش را تمیز میکرد، دستمالی جلوی دهانش گرفت. وقتی دستمال را برداشت، لکههای سرخ خون روی سفیدی پارچه، حکم قطعی را صادر کردند.
رنگ از رخسار طلعت، مادر عیسی، پرید. او که داشت چای میریخت، سینی از دستش لرزید اما به زمین نیفتاد. طلعت زنی محکم بود، اما دیدن ضعف یوسف، زانوهایش را سست کرد. صدایش میلرزید : «یوسف…»
یوسف لبخند بیرمقی زد و دستمال را مچاله کرد: «چیزی نیست طلعت جان. کمی سینهام خراش برداشته. هوای بهار سنگین است.»
اما طلعت میدانست. او سالها پیش پدرش را با همین درد از دست داده بود. «سِل»، یا شاید زخمی کهنه از سالها کار در شالیزارهای مرطوب و استشمام رطوبت مرداب، حالا ریههای پیرمرد را هدف گرفته بود.
خبر بیماری یوسف خان چافی مثل باد در روستا پیچید. شادی صید ماهی، جای خود را به نگرانی عمیقی داد. برای مردم چاف، یوسف فقط پدر عیسی نبود؛ او سمبل خرد، صبر و ریشهی دهکده بود. او کسی بود که در زمان قحطی، انبارش را به روی مردم باز کرد و در زمان جنگ، با نصیحتهایش عیسی را از تصمیمات عجولانه باز میداشت.
دستههای مردم برای عیادت میآمدند. زنها با کاسههای آش شلغم و شیشههای روغن بادام میآمدند. مردها دم در میایستادند، کلاههای نمدیشان را در دست میفشرند و با صدایی آرام احوالپرسی میکردند. قهوهخانهی چاف که تا دیروز پر از همهمهی بازار ماهی بود، حالا ساکت بود. بحثها فقط حول یک محور میچرخید : «حال یوسف خان چافی چطور است؟»
دکتر پیری را از لنگرود آوردند. دکتر پس از معاینهی طولانی، از اتاق بیرون آمد. عیسی در راهرو منتظر بود. چهرهی عیسی که در برابر صدها تفنگچی خم به ابرو نیاورده بود، حالا در برابر نگاه دکتر پیر پر از التماس بود.
دکتر سری تکان داد و آرام گفت: «عیسی خان… عمر دست خداست. شمع وجود پدرت تا انتها سوخته. ریهها دیگر توان کشیدن هوا را ندارند. بدن سرد شده. فقط میتوانیم دردش را کم کنیم. او را در هوای تمیز نگه دارید و نگذارید غصه بخورد.»
عیسی احساس کرد سقف خانه روی سرش خراب شد. او میتوانست جاده بسازد، میتوانست خانها را شکست دهد، میتوانست مسیر رودخانه را عوض کند، اما نمیتوانست جلوی مرگ را بگیرد. این اولین باری بود که عیسی طعم واقعی «عجز» را میچشید.
طلعت، دیگر آن زن شاداب سابق نبود. در عرض یک هفته، گویی ده سال پیرتر شده بود. او شبها تا صبح بالای سر یوسف مینشست. پارچهی خیس روی پیشانی تبدارش میگذاشت و زیر لب دعا میخواند.
نرگس، همسر عیسی، سعی میکرد باری از دوش مادرشوهرش بردارد.
-«مادرجان، شما بروید کمی استراحت کنید. من هستم.»
طلعت با چشمانی قرمز و گودافتاده نگاهش میکرد: «نه دخترم. چهل سال من و یوسف سر رویِ یک بالش گذاشتیم. چطور حالا که نفسهایش به شماره افتاده تنهایش بگذارم؟ میترسم بخوابم و وقتی بیدار شوم…» بغض راه گلویش را بست.
طلعت به دستهای پینهبستهی یوسف نگاه میکرد. دستهایی که این خانه را ساختند، دستهایی که عیسی را بزرگ کردند، دستهایی که همیشه گرم و پناهگاه بودند، حالا سرد و استخوانی شده بودند.
یک شب، وقتی تب یوسف بالا رفته بود، طلعت شروع کرد به حرف زدن با او، انگار که یوسف جوان روبرویش نشسته است:
-«یادت هست یوسف؟ سالی که سیل آمد و تمام محصول را برد؟ تو گفتی نترس طلعت، تا من هستم نمیگذارم آب توی دلت تکان بخورد. یادت هست وقتی عیسی به دنیا آمد؟ گفتی نامش را میگذارم عیسی تا دَمِ مسیحایی داشته باشد و مرده را زنده کند. حالا ببین یوسف… پسرت سالار شده، جاده کشیده، دریا را به خانه آورده. بلند شو و ببین. حیف نیست حالا که روزگار به کام شده، تو نباشی؟»
اشکهای طلعت روی دست یوسف چکید. یوسف به زحمت چشمانش را باز کرد. نگاهش تار بود اما لبخندش همان مهربانی همیشگی را داشت. دست طلعت را فشرد، فشاری ضعیف اما پر از معنا.
روزها میگذشت و حال یوسف وخیمتر میشد. دیگر نمیتوانست از تخت بلند شود. تنفسش با صدای خرخر ترسناکی همراه بود.
یک روز صبح، یوسف اشاره کرد که عیسی را میخواهد. تنها.
عیسی وارد اتاق شد. بویِ کافور و داروهای گیاهی فضا را پر کرده بود. پنجره باز بود و صدای دوردست امواج دریا شنیده میشد.
عیسی کنار تخت زانو زد و دست پدرش را گرفت و بوسید.
-«جانم آقاجان؟ چیزی میخواهی؟ آب؟»
یوسف سرش را به علامتِ نه تکان داد. صدایش ضعیف بود، مثل خشخش برگهای پاییزی.
-«عیسی… پسرم… گریه نکن. مرد که گریه نمیکند.»
عیسی سرش را پایین انداخت تا پدر اشکهایش را نبیند : «آقاجان، دلم میگیرد. ما تازه داشتیم روی آرامش را میدیدیم.»
یوسف نفس عمیقی کشید که به سرفه افتاد. وقتی آرام شد، گفت:
-«آرامش… آرامش در بیرون نیست پسرم. آرامش اینجاست.» دستش را روی قلبش گذاشت.
-«من عمرم را کردم. درخت کاشتم، خانه ساختم، پسری مثل تو تربیت کردم که افتخار یک ایل و تبار است. من بدهکار دنیا نیستم.»
یوسف مکث کرد، نگاهش را به چشمان عیسی دوخت. نگاهی که تا عمق جان عیسی نفوذ کرد.
-«گوش کن پسرم. جادهای که ساختی، مردم را به دریا رساند. نان داد. آفرین. اما یادت باشد… قدرت مثل همان دریای وحشی است. اگر غافل شوی، غرقت میکند. با مردم مهربان باش. خانها با شلاق حکومت میکردند و دیدی که چه شد. تو با قلبت حکومت کن.»
سپس یوسف به صندوقچهی قدیمی گوشهی اتاق اشاره کرد.
-«آن صندوق… داخلش شال سبزی است که پدرم وقتی کدخدا شد به من داد. و یک قرآن کوچک. آن را بردار. حالا نوبت توست که ستون این سقف باشی. هوای مادرت را داشته باش. او بعد از من میشکند. نگذار تَرَکهای دلش عمیق شود.»
عیسی هقهق گریهاش را خفه کرد.
-«چشم آقاجان. به روح جدم قسم، نمیگذارم آب در دل کسی تکان بخورد. ولی تو بمان… تو برکت مایی.»
یوسف لبخند زد. نگاهش به سمت پنجره چرخید، جایی که نور خورشید روی شاخههای درخت گردوی حیاط بازی میکرد.
-«من جایی نمیروم بابا… من در خشت خشتِ این خانه، در موجهای آن دریا، و در رگهای تو زندهام. مرگ پایان کبوتر نیست عیسی… پرواز است.»
غروب جمعه بود. آسمان چاف به رنگ سرخ و بنفش درآمده بود. پرندگان با سروصدا به آشیانههایشان برمیگشتند. در خانهی عیسی، سکوتی سنگین حکمفرما بود. حتی صدای گریه هم نمیآمد.
اهالی روستا، گویی بو برده بودند که اتفاقی در شرف وقوع است، دور خانهی عیسی حلقه زده بودند. کسی حرف نمیزد. همه منتظر بودند.
داخل اتاق، تنفس یوسف کند شده بود. سینهاش به سختی بالا و پایین میرفت. طلعت سر یوسف را در آغوش گرفته بود و آرام موهایش را نوازش میکرد. نرگس قرآن میخواند. عیسی پاهای پدرش را ماساژ میداد که سردِ سرد شده بودند.
ناگهان، نفس یوسف در سینه حبس شد. چشمانش برای لحظهای باز شد، نگاهی به طلعت انداخت، گویی میخواست آخرین تصویر دنیا، چهرهی عشقش باشد. لبهایش تکان خورد، شاید گفت «خداحافظ» و شاید گفت «دوستت دارم».
و بعد… سکوت. سینهی پیرمرد دیگر بالا نیامد.
طلعت جیغ نکشید. فریاد نزد. فقط خم شد و صورت یوسف را بوسید. طولانی و عمیق. سپس سرش را بلند کرد و با صدایی که انگار از تهِ چاه میآمد گفت:
«تمام شد. ستون خانهام ریخت.»
صدای شیون نرگس بلند شد. عیسی هم برخاست، پنجره را کامل باز کرد. بادی سرد به داخل وزید. او رو به حیاط کرد، جایی که صدها نفر منتظر بودند.
عیسی نتوانست حرف بزند. فقط دستش را روی صورتش گذاشت و تکیه به چارچوبِ پنجره داد.
همین کافی بود. صدای «لا اله الا الله» جمعیت و شیون زنان همسایه، فضای روستا را پر کرد.
چاف، آن شب عزادار شد. جادهای که به دریا میرفت، آن شب خالی و تاریک بود. قایقها در ساحل آرام گرفته بودند، انگار آنها هم میدانستند که ناخدای پیر، راهی دریایی شده است که بازگشتی ندارد.
مرگ یوسف، پایان یک دوران بود. دورانی که در آن سنت و ریشسفیدی حرف اول را میزد. حالا عیسی مانده بود و دنیایی جدید، با مسئولیتهایی سنگینتر و جای خالی پدری که هیچکس نمیتوانست پر کند.
پایان قسمت سیزدهم
اولین دیدگاه را شما بنویسید